یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

گربه خوشگل من ...

دارم توی مدادرنگی به سطح خوبی میرسم، اگه این درد دست بزاره :( 

یه گربه خوشگل کشیدم، تازه دارم به خودم امیدار میشم. :))

در واقع خودم نمیخوام وگرنه میتونم هایپررئال بکشم. چه نیازی هست اون همه جزئیات داشته باشم؟ هزار سال هم که طول میکشه تموم بشه ... تازه اندازه نقاشی هم باید دو برابر این باشه که بتونم به اون دقت و جزئیات برسم. ... آخه کدوم دیوانه‌ای میاد با مدادرنگی یه کار پنجاه در هفتاد بکشه؟ برای همین نقاشی در اندازه A2 هم دو هفته جون کندم. 

البته نقاشی به سبک هایپررئال یه مزیت هایی هم داره، اول اینکه سطح تکنیک خیلی بالایی میخواد که خب برای تمرین و پیشرفت توی نقاشی خیلی خوبه. دوم اینکه غرق میشی توی جزئیات و زمان و مکان و فکرهای آزاردهنده رو فراموش میکنی، آهنگ مورد علاقه ت رو گوش میدی و با لذت نقاشی میکنی. سوم اینکه نتیجه کار واقعا شگفت انگیزه، یعنی عمق نقاشی و زیبایی اون واقعا چیزی فراتر از عکس هست، ضمن اینکه من علاقه ای به کپی کردن عکس ندارم و  هر وقت که حس کردم توی تکنیک نقاشی به سطح مورد نظر خودم رسیدم، اون موقع دیگه شروع میکنم به کشیدن چیزهایی که توی ذهن خودمه و عکس رو فقط به عنوان راهنما برای رندر کردن و جزئیات نقاشی لازم دارم یا برای نورپردازی و حالت ایستادن کاراکترها و ... البته که میخوام یواش یواش مدادرنگی رو کنار بزارم و برم سراغ آبرنگ ... چون مدادرنگی واقعا اذیت میکنه. خیلی کند پیش میره و رنگ کردن حتی یه بخش کوچیک، دهن آدمو آسفالت میکنه. ... 

توی این مدت فهمیدم که آبرنگ اونقدرام سخت نیست. ... باید بهش عادت کنی و قلق ش دستت بیاد. ... 

بر خلاف نظر دیگران، من معتقدم که مدادرنگی مدیوم خیلی سختی هست، یعنی برای هایپررئال کار کردن، بدترین گزینه ست. ... برای هایپررئال بهتره آدم سراغ مدیومی مث رنگ روغن بره. یعنی رنگ روغن بهترین گزینه واسه هایپررئالیسم هست. ... ولی متأسفانه اتاق من تهویه مناسبی نداره و من هم حوصله ندارم یکی دو روز صبر کنم تا یه لایه رنگ خشک بشه. ... با این حساب، بهترین گزینه واسه من آبرنگ هست. ... چون هم سریعتر از مدادرنگی هست، هم بوی بد نداره و  بوم و حلال و تربانیتین و ... نمیخواد مث رنگ روغن و هم اینکه رنگ های درخشان و زیبا داره که حتی توی گرونترین مدادرنگی هم به سختی میشه پیدا کرد. و فکر میکنم ترکیب رنگ توی آبرنگ نسبتاً راحت‌تر از مدادرنگی باشه. 

تمرینای طراحی و آناتومی و آبرنگ رو هم به زودی شروع خواهم کرد. 

یعنی این گربه هه تموم بشه، دیگه آبرنگ و طراحی رو شروع میکنم. 


++ خب ساعت نزدیک به پنج و نیم صبح هست و مث اینکه بلاگ اسکای درست شد :)) 

پس برمیگردم اونجا ... این یادداشت هم باشه واسه یادگاری ... 

شاید یه روزی یه کسی واسه من دلش تنگ شد و به  اینجا سرزد :)) 

آخرین روزهای سال ...

خب بالاخره آواز بیات ترک رو تموم کردم و  در سال جدید آب سر بالا خواهد رفت :)))) 

بچه که بودم این ضرب المثل برام عجیب بود، حالا که دارم ردیف و آواز ایرانی یاد میگیرم و میشه گفت راه افتادم توی آواز فهمیدم که جریان از این قراره که چون آواز ابوعطا خیلی زیبا و دلنشین و پاپیولار هست و صدای قورباغه دلنشین نیست، و صدای زیبایی به حساب نمیاد پس این ضرب المثل میگه که اگه تمام کارهای دنیا برعکس بشه، قورباغه هم میتونه آوازی به زیبایی آواز ابوعطا بخونه. 

خوشبختانه صدای من به حد نرمال یه صدای آوازی رسیده و یواش یواش میشه یه چیزایی بخونم و توی اینستاگرام بزارم. ولی خب هنوز تحریرهای من خیلی پخته و روان و سریع نیست. اما از نظر گوش موسیقیایی پیشرفت کردم و حالا میتونم بگم ربع پرده رو درک میکنم و میخونم. دو سه سال زمان زیادی هست ولی من هیچ پیش زمینه آوازی نداشتم و توی فامیل ما هم هیشکی خواننده یا نوازنده  یا حتی مداح نبود. به خاطر همین یادگیری آواز ایرانی واسه من خیلی سخت بود و با تمرین خیلی زیاد تونستم به این حد نرمال و متوسط برسم که شاید  بقیه آوازخوان ها  از همین سطح شروع کردند. 

به هر حال تردیدها و نگرانی‌هام در مورد جنس صدا و استعداد داشتن و گوش موسیقیایی و درک ربع پرده و یادگیری تحریر و ... از بین رفته و از این به بعد دیگه تمرکزم روی یادگیری آواز خواهد بود و میخوام که از ترانه خوانی و تصنیف خوانی بگذرم و به آوازخوانی برسم. و میدونم که میتونم، هم صداش رو دارم و هم استعدادشو و هم اینکه عاشق آواز ایرانی هستم. 

جزئیات در نقاشی ...

بالاخره اون نقاشی که خیلی وقت پیش شروع کردم داره به آخراش نزدیک میشه. فکر نمیکردم کشیدن شال گردن اینقدر سخت باشه، ولی چالش جالبی شده، در کل، طراحی بافت پارچه و لباس سخته ولی خب این یکی برام سخت تر بود، اون الگوهای هاشور زدن که توی تمرینای طراحی گذاشته بودم اینجاها به درد میخوره. ... البته از دور شبیه شده ولی اونی که خودم میخواستم نشده و راضی نیستم. ... 

هنوز باید خیلی تمرین کنم و چندتا نقاشی دیگه با همین دقت و جزئیات بکشم تا یاد بگیرم و سرعتم بیشتر بشه. ... اگه اندازه نقاشی بزرگ باشه، درآوردن جزئیات آسونتر میشه ولی از طرفی زمان نقاشی چندین برابر میشه. اگرم کار کوچیک باشه، زود تموم میشه ولی نمیشه جزئیات رو به سادگی درآورد. همیشه باید تصمیم بگیری که چقدر جزئیات و با چه ترفندی ایجاد کنی ... به خاطر همین نقاشی همیشه چالش برانگیزه ... حتی اگه به نظر بعضیا ما در حال کپی کردن عکس باشیم :))) 

البته این سفارش شخصی هست و نمیتونم عکسشو جایی بزارم ولی بعد از این میتونم نقاشی جدیدی بکشم و توی اینستا بزارم. ... دو سه روزه که دارم طبق برنامه پیش میرم و از خودم راضی هستم ... به ویژه نقاشی داره خوب پیش میره ... از فردا هم باید روی یادگیری آواز جدید کار کنم. هرچی بتونم صبح ها زودتر بیدار بشم، وقت بیشتری برای تمرینام خواهم داشت. پس برم بخوابم :) 

فراموش شده ...

من یه آدم فراموش شده هستم ... نه تنها دیگران منو فراموش کردن که حتی خودمم توی تنهایی‌م، خودمو فراموش کردم ... من غمگین نیستم، شاد نیستم، حسرت ندارم، ... دیگه هیچ حسی ندارم. هیچ کدوم از چیزهایی که در گذشته داشتم رو ندارم. اگه من حس و عشقی داشتم، دیگه ندارم، دیگه منتظر کسی نیستم، دیگه امیدوار به اومدن کسی نیستم، دیگه کسی رو دوست ندارم. 

فکر نمیکردم بتونم یه روزی همه اون آدمایی که برام مهم بودن رو فراموش کنم، ولی الان اتفاق افتاده. فراموش نکردم، نمیتونم بگم فراموش کردم، همه چی سرجاشه، آلزایمر که نگرفتم، همه چی یادمه، ولی دیگه برام مهم نیست، دیگه حسی ندارم، دیگه دوستشون ندارم، دیگه اومدنشون برام مهم نیست، دیگه از رفتن شون یا نبودنشون غمگین نیستم، دیگه حسرت بودنشون رو ندارم... 

من دیگه آدم نیستم، من یه ربات هستم. من دیگه کسی رو دوست ندارم، دیگه آرزویی ندارم، مث یه گیاه هستم، فقط زنده م ... :( 

بازم سه شنبه

بازم سه شنبه شد و من هنوز هیچ غلط خاصی نتونستم بکنم :( 

البته از هفته های قبلی بهتر بود ولی هنوز به روال گذشته برنگشتم. باید دوباره عادت های مفیدی که داشتم رو بازسازی کنم. باید زمان اینستاگردی م رو مث قدیما به هفته ای دو سه ساعت کاهش بدم. الان متأسفانه وقتی که توی تلگرام تلف میشد رو توی اینستا میگذرونم. خیلی مفیدتر از این میتونستم از این هفته استفاده کنم. ولی خب به هر حال برگشت به اوضاع عادی یه کمی زمان میبره دیگه. 

تنبلی مطلق هم نبوده، نقاشی کردم، یکی دو روز تمرین آواز داشتم ولی مث قدیما نیست، یعنی مث یکی دو ماه پیش که توی اوج بودم نیست. باید دوباره برگردم به اون حالت آمادگی کامل ... وقتی که بالا هستم اصن نمیتونم مث وقتایی که توی اتاق خودم بودم، اوقات مفیدی داشته باشم. بودن تلویزیون و چند مورد حواس پرت کن دیگه، باعث میشه وقت زیادی تلف بشه. 

جای خوابمم راحت نیست، توی اتاق خودم راحت تر بودم ... اصن بیخیال زلزله ... بمیریم راحت بشیم بهتر از این به اصطلاح زندگی هست ... یعنی اگه قرار باشه بمیرم خب می میرم، و اگه قرار باشه زنده بمونم توی بدترین شرایط هم زنده خواهم موند ... پس بهتره به این چیزا فکر نکنم و روی برنامه های زندگی خودم متمرکز باشم ... باید دوباره تمرینای روزانه آوازم رو شروع کنم. 

وقتی یکی دو روز فاصله میافته بین تمرینا، همه چی خراب میشه، آدم سرد میشه و اون حس و حال آواز از بین میره.... هیچ مشکلی وجود نداره، من یه برنامه هفتگی و روزانه دارم واسه خودم و اجرایی هم شده، فقط به خاطر اتفاقات این دو سه هفته، از اون روند خوب همیشگی دور شدم که سعی دارم دوباره برگردم و از دوباره شروع کنم .... 

فایتینگ :))) 

++ تنهایی، بد دردی هست ... هعی ... :( 

بازگشت

خب دیگه تصمیم گرفتم که برگردم به اتاقم و فقط شبا برم بالا ... اینطوری همه چی به روال سابق برخواهد گشت. البته این بار تلاش میکنم که خیلی مفیدتر و بهتر از وقتم استفاده کنم. حالا که از زلزله و حوادث دیگه جان سالم به در بردم :))) باید برنامه‌های زندگی خودم رو ادامه بدم و خودم رو آماده کنم برای سالهای آینده ... 

نقاشی رو کمابیش ادامه می‌دادم و از این نظر مشکلی نبود، تنها در زمینه تمرینای آوازم هست که خیلی عقب افتادم و باید دوباره برگردم به روال سابق که روزی سه الی چهار ساعت تمرین داشتم. این تمرین نکردن یه کمی بدنم رو ضعیف کرده، یه مقداری هم به خاطر سرماخوردگی و نگرانی از آینده و اینا حالم خوب نبود که با استراحتی که از چهارشنبه تا الان داشتم، حالم خوب خوب شده. 

و خب الان حرف دیگه ای ندارم بزنم ... یعنی حرف که زیاد دارم ولی اینجا نمیشه گفت ... نیازی به گفتن هم نیست، همه میدونیم :) 

مامانم بازم گیر داده که زن بگیر و من برای اینکه بحث ها بالا نگیره، دوباره برگشتم اتاقم تا کمتر اونجا حضور داشته باشم :))) 

توی وضعیتی که من برای پنج سال آینده خودم نمیتونم برنامه مطمئنی داشته باشم، چطوری میتونم آینده یه نفر دیگه رو خراب کنم ؟ من که نه شغل درست و حسابی دارم و نه پول و سرمایه ای. حتی هنر و مهارت های من هم به حد کافی پرورش نیافته که بتونم روی اونا حساب کنم. من هنوز یه نقاش یا یه آوازخوان یا حتی یه ریاضیدان نیستم. مترجم هم نیستم حتی .... 

اندر مزایای وبلاگ نیومدن ...

آقا من از سه شنبه به بعد نیومدم وبلاگ ... خب شب سه شنبه که زلزله اومد و داستان داشتیم دوباره و توی حیاط بودیم و من تا صب خوابم نگرفت .... و فرداش چهارشنبه بود و روز کلاسم ... هول هولکی آماده شدم و رفتم ... شب هم که برگشتم خونه شلوغ بود و نشد کاری بکنم ... شبش هم که از شدت خستگی و بیخوابی شب قبل خوابم گرفت تا لنگ ظهر ... 

گفته بودم که پنج شنبه‌ها چون خونه شلوغ هست معمولا هیچ کاری نمیتونم بکنم، ولی چون وسایل نقاشی م رو برده بودم بالا و نیومدم که به وبلاگ سر بزنم، وقت فراوانی داشتم برای نقاشی کردن ... خب چون اونجا کامپیوتر ندارم و هنوز به صفحه کوچیک گوشی عادت ندارم، یه عکس از یه مجله خیاطی فرانسوی برداشتم و از روش طراحی کردم یعنی اولین تجربه سیاه قلم خودم رو شروع کردم ... 

طرح اولیه رو بدون جدول بندی و همینطوری دستی کشیدم، اونقدر خوب در اومد که حیفم می اومد تجربه سیاه قلم روش انجام بدم، ولی خب بالاخره دل به دریا زدم و دست بردم به قلمو و شروع کردم به مالیدن پودر زغال روی نقاشی ... دقیقا اون چیزی که میخواستم نشد ولی میشد تا حدودی با مداد کنته و پاک کن اتودی اصلاحش کرد ... و خب طبیعی بود چون عادت نداشتم به کار کردن با پودر زغال .... ولی نتیجه کار تقریبا خوب بود ... اونقدر خوب که بتونم بزارم توی اینستاگرامم ... و خب وقتی این اولین تجربه م بهتر از تصوراتم شد، دیگه جرأت و جسارت و شور و شوق بیشتری دارم ... 

چیزی که برام خیلی جالب بود سرعت کار بود ... من حتی برای یه طرح سیاه و سفید با مداد گرافیتی معمولی هم دو سه روزی وقت میزارم ولی این اولین نقاشی سیاه قلم رو توی یه روز شلوغ تموم کردم ... خیلی کم پیش میاد که من بتونم یه نقاشی رو توی یه روز تموم کنم ... 

البته تا جایی که ممکن باشه، میخوام نقاشیای نیمه کاره قبلی رو تموم کنم ... دو تا نقاشی نیمه کاره مهم دارم که هنوز نصف بیشترشون مونده ... این وبلاگ نیومدن مث اینکه بازدهی خوبی داشت واسه من ... اینکه وسط این شلوغی آخر هفته تونستم یه نقاشی کامل بکشم خیلی خوشحالم میکنه .... 

کشف و شهود ...

امروز بعد از ظهر رو مشغول یادگیری و تمرین سیاه قلم بودم ... البته نقاشی نمیکشیدم، فقط الکی کاغذ سیاه میکردم ... میخوام روش سیاه قلم رو هم یاد بگیرم ... البته بیشتر دنبال راهی برای تلفیق سیاه قلم و نقاشی با مداد هستم. چون من کنترل و دقتی که نقاشی با مداد داره رو خیلی دوس دارم ... از طرفی رنگ مشکی عمیق و جالبی که با پودر زغال میشه درست کرد برام خیلی جالبه ... 

نقاشی با پودر زغال رو به راحتی میشه با طراحی با مداد کنته ترکیب کرد و در واقع همه همین کار رو انجام میدن ... چون با پودر و قلمو نمیشه جزئیات رو درآورد و باید با پاکن اتودی و مدادکنته جزئیات رو اضافه کرد ... همچنین برای تیره تر کردن نواحی مشکی نیاز به مداد کنته هست ... چون تیره ترین و خالص ترین مشکی رو مداد کنته ایجاد میکنه. 

متأسفانه کنترل مداد کنته به آسونی مداد معمولی نیست و باهاش نمیشه سایه های خاکستری روشن ایجاد کرد ... مشکل دیگه اینه که مداد کنته با مداد معمولی ترکیب نمیشه ... یعنی اگه لایه زیرین رو با مداد گرافیتی معمولی کار کرده باشی و بخوای یه بخش تیره رو با مداد کنته تیره تر کنی، مداد کنته نمی نویسه یا به سختی می نویسه چون دیگه پرزی توی کاغذ نمونده که مغز مداد کنته بهش بچسبه. ... اگرم لایه زیرین رو با کنته کار کنی و بخوای روش با مداد معمولی کار کنی ... نواحی که با مداد معمولی کار میکنی، براق و خاکستری میشن و اون تیرگی های لایه زیرین رو خراب میکنن ... 

تنها راه ترکیب اینه که اول با مداد معمولی کار کنی ولی مراقب باشی که پررنگ نشه و مراقب باشی که پرزهای کاغذ حفظ بشه، بعدش روی اون یه لایه دیگه با مداد کنته کار کنی ... ولی ترکیب سیاه قلم و کنته خیلی عالی میشه ... 

اگه مراقب باشی که جزئیات از بین نره، میشه روی لایه نازکی از مداد معمولی، پودر زغال هم کار کرد ... 

اما کشف و شهود من اصن ربطی به اینا نداره ... مدتها دنبال مایعی بودم که پودر زغال رو توی خودش حل کنه ... اینطوری میشه با قلمو بخش های مشکی خالص زمینه تصویر رو به سرعت کار کرد ... درسته میشه از گواش سیاه استفاده کرد ولی رنگ مشکی که من امروز با پودر زغال درست کردم، تیره ترین رنگ مشکی هست که تا حالا دیده بودم، حتی میشه به تیرگی بیشتر از مداد کنته رسید. در واقع تیرگی ش با مداد کنته یکسان هست، ولی چون مایع هست و تمام منافذ کاغذ رو پر میکنه، هیچ لکه سفید کوچولویی باقی نمی‌مونه و یه سطح کاملا سیاه ایجاد میکنه. و خب روی این زمینه سیاه میشه با گواش سفید کار کرد. و به بالاترین کنتراست ممکن در یه نقاشی رسید. 

کشف و شهود مهم دیگه م این بود که پودر گرافیت، پودر زغال فشرده و پودر زغال معمولی کیفیت های متفاوتی دارن و از ویژگی‌های متفاوت‌شون میشه بهره‌برداری های خوبی کرد ... بعد از مداد کنته،  پودر زغال فشرده بیشترین تیرگی رو ایجاد میکنه و کمترین تیرگی رو وقتی بدست آوردم که زغال معمولی کباب رو با سمباده سابیدم و از پودر بدست اومده استفاده کردم ... پودرش یه کمی بوی چوب و زغال میده ولی خب خیلی ارزون در میاد ... اولش که استفاده کردم، با ناراحتی گفتم این که اصن رنگ نمیده ... بعدش یهو یادم اومد که من به خاکستری روشن بیشتر نیاز دارم تا مشکی خالص ... چون مشکی خالص رو با مداد کنته میتونم بدست بیارم ... 

بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ ...

امروز هنوز حالم خوب نشده بود ... تنها چیزی که میتونست حال منو خوب کنه، موسیقی بود ... اونم نه هر آهنگی ... یه چیز خیلی قوی میخواستم که حال و هوام عوض بشه ... که بشوره ببره همه ناراحتیا و درگیری های ذهنی رو ...  توی گوشی م دو تا از آلبومای قدیمی نامجو هست ... جبرجغرافیایی و  سنتی‌ها ... عاشق سبک آلبوم جبر جغرافیایی هستم ... شاید به خاطر اینکه همیشه موسیقی راک و موسیقی سنتی رو دوست داشتم ... و مثلا توی آهنگ مرغ شیدا ... میشه اون چیزی که مدنظر منه رو کاملا درک کرد ... اونقدر این سبک رو دوس دارم که شاید در آینده به همین سبک بخونم ... به هر حال این آلبوم با اشعارش و حرفاش منو خیلی آروم میکنه ... با موسیقی جالبش ... شاید نامجو آدم نرمالی نباشه، ولی همین یه آلبوم برای اثبات بزرگ بودنش کافیه ... مهم اینه که این دو آلبوم میتونه حال منو خوب کنه ... مهم اینه که حال من خوب باشه ... هیچی مهم نیست ... 
از چهارشنبه شب که زلزله اومد به بعد، دیدگاهم به زندگی بازهم داره تغییر میکنه، زندگی خیلی آشفته‌تر، بی‌قانون‌تر، بی نظم‌تر و بی‌حساب و کتاب‌ تر از اون چیزی هست که تصورش رو میکردم ... واقعا و حقیقتا آدم از پنج دقیقه بعد زندگی خودش خبر نداره ... خیلی چیزها هست که دیگه برام اهمیتی ندارن ... مثلا ف و امثال ف دیگه برام هیچ اهمیتی ندارن ... هیبت پوشالی اونا برام از بین رفت ... یه زلزله میتونه من و ف رو همسطح کنه ... اون هیچ برتری ای به من نداره ... هیشکی هیچ برتری ای به من نداره ... 
پول و خونه و ماشین و طبقه اجتماعی و اقتصادی چیزی نیست که بهش افتخار کنه کسی ... بعد از مرگ هیچ فرقی بین من بی پول و یه لاقبا با پسر فلان وزیر یا فلان آقازاده نیست ... توی یه شب ممکنه یه آدم پولدار ورشکست بشه و مساوی بشه با یه آدم معمولی ... ولی یه هنرمند یا یه دانشمند همیشه دارایی ش همراهشه ... شاید ساز یه نوازنده سه تار بشکنه و مجبور بشه یه ساز دیگه بخره ولی هنوزم انگشتانش جادو میکنه ... هنوزم گوشش و مغزش پر از موسیقی هست .... من بعد از زلزله هم نقاش هستم، ریاضی بلدم، میتونم ترجمه کنم، کمی آواز خوندن بلدم و کمی موسیقی حالیم میشه ... ولی اونی که فقط تیپ و پول و ظاهر و ماشین و خونه داره ، یه حادثه میتونه همه چی رو ازش بگیره ... 
البته اونی که پولداره توی خونه محکم تری زندگی میکنه، زود با ماشینش فرار میکنه به جایی که خطری نداره ... اصن میتونه یکی دو ماه بره شمال یا جنوب یا هر جای دیگه زندگی کنه ... ولی پول و خونه و ماشین چیزهایی خارج از وجود اون شخص هستند، ارزش های خارجی هستند، نه ارزش های درونی و فردی ... شخصیت، اخلاق، مرام، فهم و درک ، سواد و شعور و ... ارزش های درونی و فردی هستند ... چیزهایی که کسی نمیتونه اونا رو از شما بگیره .... شما همیشه این دارایی‌ها رو میتونی داشته باشی ... 

بی تو خان آخرین چگونه بگذرم ...

چون شبا توی اتاق خودم نیستم و بالا میخوابم، دسترسی م به وبلاگ کمتر شده، بالا هم که به دلایل گوناگون نمیتونم تمرین آواز کنم، به خاطر همین شبا هیچ غلطی نمیتونم بکنم به جز اینکه توی اینستاگرام بگردم. .... دیشب که داشتم توی اینستاگرام چرخ میزدم به آهنگایی که مردم توی دورهمی‌های شب یلدا خونده بودن یا کارهایی که توی پیج خوانندگان تازه کار ( خوانندگان اینستاگرامی ) خونده بودن گوش میدادم ... با خودم میگفتم اینا چطور روشون میشه کارهایی اینقدر ضعیف و معمولی رو هی منتشر میکنن ... 
چطور با شونصدتا سلبیرتی عکس گرفتن و شونصد جا اجرا کردن و با استاد فلانی کار مشترک انجام دادن ولی من هی تردید میکنم و میگم هنوز آماده نیستم، حتی برای فرستادن یه نمونه صدا برای استاد فلانی هم تردید دارم ... چرا اینا شونصدتا دوست نوازنده و آهنگساز و اینا دارن که باهاشون کار کنن ولی من تنهای تنها موندم و اگرم چیزی ضبط کنم بدون ساز خواهد بود ؟ 
نه همتی دارم که بشینم یه ساز یاد بگیرم و نه پولی دارم که کلاس ساز برم و نه دوست نوازنده ای دارم که ساز بزنه و من بخونم. پاکو هم که سبکش گیتار کلاسیک هست و به درد همراهی آواز نمیخوره ...  البته شایدم من از انتقاد و مقایسه می‌ترسم ... شاید هنوز اون اعتماد به نفس و بیخیالی رو ندارم ... که بتونم توی صفحه اینستاگرامم صدای خودم رو بزارم ... آخه حرصم از این می گیره که دختره حتی متن ترانه ای که هایده میخونه رو هم درست و حسابی بلد نیست، گرچه صداش قشنگه ولی کلن آهنگ رو کن فیکون کرده و یه جور دیگه میخونه ... فقط به خاطر اینکه یه پیانیست همراهی ش میکنه هیشکی متوجه داغون شدن ملودی و آهنگ نمیشه ... همه کامنتاش دارن ازش و صداش تعریف میکنن ... 
تازه این موردی بود که صدای خوبی داره و نسبتا قابل تحمل میخونه ... بعضیا حتی اون صدای قشنگ و قوی رو هم ندارن ... ولی بازم توی اینستاگرام از خودشون ویدئو میزارن ... واقعا بعضی دخترا شرایطشون از من پسر بهتره ...کافیه دختر باشی و یه کمی خوشگل باشی ... دیگه کسی توجه نمیکنه که چقدر بد میخونی ... هیشکی به صدا توجه نمیکنه ... همه به ظاهر و تصویر توجه میکنن.... هیشکی جرأت نمیکنه بدون ساز بخونه .... 
وقتی اینا رو می بینم به خودم افتخار میکنم که میتونم بدون ساز بهتر از خیلیا بخونم ... خوشحالم از اینکه استاد آوازی دارم که سر کلاس از ساز استفاده نمیکنه و همه شاگرداش عادت دارن به اینکه بدون ساز هم دقیق و درست بخونن ... درسته که یه مدتی طول میکشه تا من به همراهی با ساز عادت کنم ولی در عوض اونایی که بدون ساز خوب میخونن، با ساز میتونن خیلی بهتر بخونن ... ضمن اینکه صدای ساز باعث میشه حتی اگه ضعفی توی خوندن هست، پنهان بشه. 
البته مردم عادی نمیفهمن ... وگرنه یه موزیسین خیلی زود میتونه بفهمه که یه خواننده یا نوازنده چقدر بد میخونه یا بد مینوازه ... در مورد نوازندگی ساز شاید من اشکالات رو نفهمم ولی فرق بین ساز زدن فوق العاده عالی و ساز زدن معمولی رو به طور ناخودآگاه متوجه میشم چون گوشم به صدای بهترین سازها با اجرای بهترین نوازنده های تاریخ موسیقی ما آشناست ... گوشی که ساعتها صدای ساز جلیل شهناز، فرهنگ شریف و محمدرضا لطفی و ... رو شنیده ... گوشی که صدای سه تار احمد عبادی رو شنیده ... حتما تفاوت یه نوازنده معمولی با نوازنده ای که نزدیک به این اساتید مینوازه رو تشخیص میده ...  حتی یه بار این اتفاق افتاد ... من برای اولین بار صدای سه تار بهداد بابایی رو شنیدم ... خیلی خوشم اومد ... کنجکاو شدم که چرا ایشون اینقدر خوب سه تار میزنه ... بعدش که توی گوگل جستجو کردم، فهمیدم واقعا نوازنده خفنی هست ... 
ولی نمیدونم چرا در مورد صدای خودم یا مثلا کوک کردن ساز اینقدر گوشم دقیق نیست ... وقتی چهارشنبه سر کلاس روی نت لا میخواستم تحریر بزنم ... همکلاسیم گفت که کمی پایینتر از نت اصلی گرفتم ... استادمم گفت که در حد یکی دو کُما پایینتر بوده ... خب چرا من نمیفهمم این یکی دو کما پایینتر بودن رو ؟ ( هر کُما یک نهم پرده س ) یا مثلا هر چی سعی میکنم نمیتونم بفهمم که آیا تحریرهام روی همون نت بوده یا تحریرهام پایین افتاده یا نه ؟ وقتی یه کشش معمولی باشه مث هاااااااااااااااااا میفهمم نت ش درسته یا نه ... ولی وقتی تحریر زده بشه، دیگه نمیفهمم نت ش با اون کشش یکسان بود یا نه ... مگر اینکه دیگه نیم پرده بالاتر یا پایینتر بره که گوشم متوجه تغییر در شفافیت صدا بشه. 
یا مثلا هنوزم نمیتونم حتی گیتارم رو خودم با گوش کوک کنم ... فقط اگه یه آهنگ آشنا با همون گیتار بزنم، میفهمم که گیتار کوک هست یا نه ... اگه کوک باشه، صدا یه کیفیتی داره که میفهمم ... ولی وقتی ساز کوک نباشه، ملودیا یه کمی تغییر میکنه و زشت میشه. ولی نمیتونم بفهمم که کدوم سیم بد کوک شده یا کدوم نت اشتباه بوده ... 
شایدم هنوز خیلی زوده که گوش من مث گوش استادم یا گوش یه نوازنده حرفه ای قوی بشه ... بعدشم فقط کسانی دیدم با گوش کوک میکنن که شغل و حرفه شون نوازندگی هست یعنی شبانه روز با ساز سروکار دارن ... البته من اگه یه آهنگی رو شنیده باشم و یه نفر بخونه یا بنوازه و اشتباه کنه میفهمم ولی اگه یه نت نواخته بشه و ژوست نباشه، نمیفهمم ... :( 
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan