یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

پایان وبلاگ نویسی نزدیک است انگار ...

مث اینکه بلاگ اسکای هم در حال ترکیدن هست ... 

البته چه اهمیتی داره خزعبلات من توی بلاگ اسکای بمونه یا نابود بشه؟ 

یعنی بیام بیان بنویسم ؟  ... 


بعدش چه تضمینی هست که بیان هم به سرنوشت بلاگفاک  دچار نشه ؟ 

اهمیت دادن بیش از حد ...

هر وقت من یاد بگیرم که به آدما به اندازه لیاقتشون اهمیت بدم و حتی اگه دوستشون دارم، بروز ندم، موفق خواهم شد. 

زندگی هر آدمی به خودش مربوطه، داستان ف خیلی وقته برای من تموم شده ست. 

چرا باید برام مهم باشه که شانس دیدارش رو نداشتم؟ به درک ... 

من هیچ نیازی به بودن هیچ کسی توی زندگیم ندارم. 

دو سه ساعت ماندن توی غار تنهایی و کمی گریه کردن میتونه دوباره حال منو خوب کنه. 

من نباید کم بیارم، نباید به خاطر ایکس و ایگرگ، روال زندگی خودم رو تغییر بدم. 

من باید به اهداف شخصی خودم پایبند باشم و تنها به هدف هام فکر کنم نه به آدما ... 

بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ ...

امروز هنوز حالم خوب نشده بود ... تنها چیزی که میتونست حال منو خوب کنه، موسیقی بود ... اونم نه هر آهنگی ... یه چیز خیلی قوی میخواستم که حال و هوام عوض بشه ... که بشوره ببره همه ناراحتیا و درگیری های ذهنی رو ...  توی گوشی م دو تا از آلبومای قدیمی نامجو هست ... جبرجغرافیایی و  سنتی‌ها ... عاشق سبک آلبوم جبر جغرافیایی هستم ... شاید به خاطر اینکه همیشه موسیقی راک و موسیقی سنتی رو دوست داشتم ... و مثلا توی آهنگ مرغ شیدا ... میشه اون چیزی که مدنظر منه رو کاملا درک کرد ... اونقدر این سبک رو دوس دارم که شاید در آینده به همین سبک بخونم ... به هر حال این آلبوم با اشعارش و حرفاش منو خیلی آروم میکنه ... با موسیقی جالبش ... شاید نامجو آدم نرمالی نباشه، ولی همین یه آلبوم برای اثبات بزرگ بودنش کافیه ... مهم اینه که این دو آلبوم میتونه حال منو خوب کنه ... مهم اینه که حال من خوب باشه ... هیچی مهم نیست ... 
از چهارشنبه شب که زلزله اومد به بعد، دیدگاهم به زندگی بازهم داره تغییر میکنه، زندگی خیلی آشفته‌تر، بی‌قانون‌تر، بی نظم‌تر و بی‌حساب و کتاب‌ تر از اون چیزی هست که تصورش رو میکردم ... واقعا و حقیقتا آدم از پنج دقیقه بعد زندگی خودش خبر نداره ... خیلی چیزها هست که دیگه برام اهمیتی ندارن ... مثلا ف و امثال ف دیگه برام هیچ اهمیتی ندارن ... هیبت پوشالی اونا برام از بین رفت ... یه زلزله میتونه من و ف رو همسطح کنه ... اون هیچ برتری ای به من نداره ... هیشکی هیچ برتری ای به من نداره ... 
پول و خونه و ماشین و طبقه اجتماعی و اقتصادی چیزی نیست که بهش افتخار کنه کسی ... بعد از مرگ هیچ فرقی بین من بی پول و یه لاقبا با پسر فلان وزیر یا فلان آقازاده نیست ... توی یه شب ممکنه یه آدم پولدار ورشکست بشه و مساوی بشه با یه آدم معمولی ... ولی یه هنرمند یا یه دانشمند همیشه دارایی ش همراهشه ... شاید ساز یه نوازنده سه تار بشکنه و مجبور بشه یه ساز دیگه بخره ولی هنوزم انگشتانش جادو میکنه ... هنوزم گوشش و مغزش پر از موسیقی هست .... من بعد از زلزله هم نقاش هستم، ریاضی بلدم، میتونم ترجمه کنم، کمی آواز خوندن بلدم و کمی موسیقی حالیم میشه ... ولی اونی که فقط تیپ و پول و ظاهر و ماشین و خونه داره ، یه حادثه میتونه همه چی رو ازش بگیره ... 
البته اونی که پولداره توی خونه محکم تری زندگی میکنه، زود با ماشینش فرار میکنه به جایی که خطری نداره ... اصن میتونه یکی دو ماه بره شمال یا جنوب یا هر جای دیگه زندگی کنه ... ولی پول و خونه و ماشین چیزهایی خارج از وجود اون شخص هستند، ارزش های خارجی هستند، نه ارزش های درونی و فردی ... شخصیت، اخلاق، مرام، فهم و درک ، سواد و شعور و ... ارزش های درونی و فردی هستند ... چیزهایی که کسی نمیتونه اونا رو از شما بگیره .... شما همیشه این دارایی‌ها رو میتونی داشته باشی ... 

خشم و هیاهوی بیهوده ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جوان ناکام ...

حالا آدم که بالاخره یه روزی می‌میره ولی اینطوری یهویی توی زلزله بمیرم خیلی ستم هست :( 
آخه خدا من هنوز خیلی جوون هستم، کلی نقاشی نکشیده، کلی آواز نخونده، کلی مسافرت و گردش و تفریح انجام نشده دارم ... 
به جز این بریژیت خانوم هم هیشکی نیست باهاش کراش متقابل داشته باشیم ... اونم که خیالی هست ... 
می ترسم آخرشم همینطوری ناکام و تنها از دنیا برم :( 

پناه می‌برم به ...

نمیشه گفت حالم بد هست، ولی حال خوبی هم ندارم ... وقتی که میدونی توی خاطر هیشکی موندگار نیستی ... وقتی که میدونی همه آدمایی که اومدن یه روزی میرن ... وقتی که تقریبا همه تنهات گذاشتن و هر بار که به شبکه‌های اجتماعی سر میزنی، می‌بینی که نه پیامی هست و نه نشانی و نه امیدی .... اون موقع ست که میفهمی که واقعا تنهایی ... 

البته امروز اینطوری نبود، امروز پیامی از یه دوست قدیمی داشتم که خیلی دلگرم شدم، به اینکه هنوز فراموشم نکرده ... به اینکه شاید دور باشه ولی هنوز به یاد دوست قدیمی ش هست ... خوبه که هنوز اون هست ... ولی من هنوز تنهام ... و هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع نیست حتی تا دو سه سال دیگه ... حس این پیرمردها رو دارم که همه کس و کارشون ترک شون کرده و رفته ... 

هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه پناه ببرم به موسیقی، به نقاشی، به آواز خواندن .... و یه جوری خودم رو مشغول کنم ... که گم بشم میان رنگ ها و صداها ... شاید گاهی به شوخی بگم که روی فلانی کراش دارم ولی در واقع این فقط یه طنز تلخ هست .... در واقع من دیگه جرأت دل بستن به کسی رو ندارم ... دیگه پیشقدم نمیشم ... دیگه غرورم رو زیر پا نمیگذارم ... 

دلم رو همینطوری مفت و مجانی تقدیم کسی نمیکنم ... کسی باید باشه که ارزشش رو بفهمه ... کسی باشه که در مرتبه اول بتونه یه دوست معمولی برای من باشه، بعدش بتونه دوست صمیمی من بشه و بعد از اون هست که شاید بتونه عشق من باشه. 

و هنوز هیشکی نتونسته از دوست معمولی یا دوست صمیمی فراتر بره ... اون نزدیکترین آدم به من شد ... هنوزم هیشکی از اون به من نزدیکتر نشده ... حتی ف هم نتونست اینقدر به من نزدیک بشه ... هیشکی اینقدر به من نزدیک نشد ... ولی همین که اینقدر نزدیک به روح و جان منه ، خیلی دور شده ... لعنت به این فاصله ها ... فاصله زمانی، فاصله مکانی، فاصله سنی، فاصله طبقاتی، فاصله فرهنگی ... این فاصله ها آدمو مأیوس میکنه و  کورسوی امید رو خاموش میکنه ... 

شب سردی هست ... شب یلدا نزدیکه ... همه خوشحالن .... ولی غم توی دل من ریشه دوانده ... وقتی فقط یکی دو نفر اونم آدمای مجازی، تولدت رو تبریک بگن، دیگه تنها بودنت حقیقت آشکاری هست ... برام باورش سخت بود که آبان امسال هم گذشت و کسی که انتظار داشتم تولدم رو بهم تبریک نگفت ... البته که منظورم ف نیست، من دیگه از ف هیچ انتظاری ندارم ... ف برای من تموم شده ست ... ..... پاییز امسال پایان داستان ف بود ... تموم شده که اینقدر راحت میتونم از تموم شدنش بگم .... 

خوشحالم که این پاییز تونستم به جایی برسم که دیگه دلبسته کسی نباشم ... درسته تنهایی خیلی اذیتم میکنه، درسته کسی نیست که باهاش حرف بزنم یا دردودل کنم، کسی نیست که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم ولی دیگه دلم خالی از هر گونه احساس یک طرفه ست .... دیگه هیچ حسرتی و هیچ کینه ای و هیچ آرزویی ندارم ... به قول اون آهنگ زیبا ... 

... دگر ناله را در گلو کشته ام ... به دل هر چه بود آرزو کشته ام ... سر ساقی اکنون سلامت که من ... شررهای می در سبو کشته ام ... 

خواب ؟

واقعا من چرا این هفته این همه بی موقع میخوابم ؟ داشتم همون درس رو گوش میدادم بلکه توی مخم بره که یهو پاشدم دیدم وای خدای من هوا داره تاریک میشه، ساعت رو نگاه کردم، یه نفس عمیق کشیدم ... خدا رو شکر هنوز ساعت 4 بود و 5 نشده بود. 

شاید یه مشکلی پیش اومده، من نباید این همه خسته باشم ... آخه مگه چیکار میکنم ؟ باید دوباره برنامه خوابم رو درست کنم. آخه شبا هم نسبتا به موقع میخوابم ... پس داستان چیه که خواب بعد از ظهر من اینقدر یهو طولانی و بی موقع شد ؟ 

گند زدم به این هفته ...

خب آدم همیشه که موفق نیست ... بعضی وقتام میای یه کار خفنی بکنی و یه تغییر خوب بدی ولی فقط گند میزنی به همون برنامه معمولی و خوبی که داشتی ... شاید تقصیر اتفاقات نیست و بیشتر به خاطر تنبلی خودم بود ولی خب واقعا توی حس و موود تمرین و کار نبودم این هفته ... 

نه اینکه اصن تمرین نکرده باشم، تمرین کردم، تلاش هم کردم، فایل رو گوش دادم، حتی یکی دو جمله ش رو یاد گرفتم ولی تمرکزی که همیشه داشتم و باید داشته باشم رو ندارم ... بعدشم من وقتی کارهام میافته به دقیقه 90 استرس میگیرم ... به خصوص وقتی کلاسی داشته باشم که براش آماده نباشم ... یه چیزی تو مایه های حسی که دخترا دارن وقتی یهو بهشون خبر بدی که همین فردا توی یه مهمونی عروسی یا تولد باید شرکت کنن و با سوال بزرگ ... حالا چی بپوشم ... درگیر میشن که دانشمندا هنوز نتونستن برای این سوال بزرگ فلسفی مطرح شده در سرتاسر تاریخ بشریت، جوابی کامل و دقیق پیدا کنن. 

یادگیری هر چیزی و به خصوص موسیقی این برهه های ناامیدی و سرگشتگی و سرگردانی رو داره ... شاید قطعه مورد نظر اصن سخت نباشه و بعدها به خودت بخندی که توی همچین قطعه ای گیر کرده بودی ولی به هر حال وقتی گیر میکنی دیگه گیر کردی ... مشکل من تمرکزه و اینکه جزئیات کوچیک یادم میره و تنها راهی که وجود داره تکرار و تکرار و تکراره ... و منم از تکرار بدم میاد... حتی بهترین آهنگا رو هم وقتی از حدی بیشتر گوش بدی دیگه برات جالب نیست و باید زمان بگذره تا بتونی دوباره از گوش دادنش لذت ببری .... 

حالا فکر کن آهنگ رو برای لذت بردن گوش نکنی بلکه برای یاد گرفتن گوش کنی ... خب دیگه از یه جایی به بعد تکرار برات منزجر کننده میشه ... با خودت میگی من استعدادش رو ندارم ... من نمیتونم ... و این خیلی خیلی بده ... 

وات د فاز ؟

آقا نشد ما یه بار خوشحال بشیم و این خوشحالی مون ادامه دار باشه ... امروز قرار بود جلسه دوم تدریس رو داشته باشیم ولی ایشون کنسل کردن ... بعدشم اس داده که دیگه نمیتونم و برنامه کلاس کلا تعطیله ... اصن فکرشو نمیکردم این یه مورد اینطوری بشه. در مورد دیگران همچین احتمالی بود ولی ایشون نه. 

جالب اینجاست که تا حالا مورد اینطوری نداشتم که جلسه اول رو برم و از جلسه بعدی بگه که دیگه نمیخوام کلاس داشته باشم. اینم از تدریس من راضی بود، حتی آخر جلسه اول گفتم اگه راضی نیستید جلسه اول رایگانه، ولی گفت که خوب بود و این حرفا ... بعدشم که ازش توی تلگرام پرسیدم، کلاس چطور بود و راضی بودید و این حرفا ... بازم گفت که خوب بود ولی کاش جزوه می گفتید می‌نوشتم :| 

بهش گفتم که باشه براتون جزوه می نویسم و آماده میکنم که وقت کلاس گرفته نشه. امروزم داشتم جزوه و خلاصه درس می‌نوشتم که خبر داد دیگه کلاسا رو نمیخواد. حرفی از پول و هزینه و اینام نزد ... نمیدونم شاید وقت نداره، شایدم منصرف شده از درس خوندن. شایدم خودش میخواد از روی اون کتاب PDF که بهش دادم بخونه. 

به هر حال مهم اینه که تبلیغاتم توی اینترنت جواب داد و شاگرد پیدا شد. پس میتونم به تدریس ریاضی برای درآمد اتکا کنم. فقط باید آماده باشم و جزوه و کتاب و اینا تهیه کنم. به نظر من جزوه چیز بیخودی هست، اینکه سر کلاس جزوه بگی و شاگرد بنویسه، یه جور وقت تلف کردنه ... حتی بعضی اسلایدهای آموزشی در واقع اسلاید آموزشی نیستن، روخوانی از متن کتاب درسی هستن. 

اگرم بخوام جزوه داشته باشم، جروه رو خودم تهیه میکنم و بعد از هر جلسه به شاگرد میدم ... سر کلاس فقط مفاهیم رو توضیح میدم و تمرین حل می‌کنیم. یعنی فقط درس میدم و تمرین حل می‌کنیم. هر چی تمرین بیشتری زیر نظر من حل بشه بهتره، چون من اشکالات شاگرد رو می‌بینم و روش‌های درست رو تشویق میکنم و جلوی روش های غلط رو میگیرم. 

خوندن بهترین جزوه هم نمیتونه در حد داشتن معلم خصوصی جواب بده ... یه استاد خوب خیلی بهتر از جزوه خوب یا کتاب خوب یا حتی ویدئوهای آموزشی خوب هست ... چون حتی ویدئوهای آموزشی هم یه طرفه هستند و نمیتونن اشکالات شاگرد رو ببین و برطرف کنن. برای خوندن از روی کتاب و جزوه و بدون راهنمایی استاد، شاگرد باید خودش سطح متوسط به بالا باشه. 

حتی برای یه شاگرد سطح متوسط یا خوب هم داشتن استاد بهتر از نداشتنشه ... اگه بهم میگفت که هزینه ش زیاده، من ازش کمتر میگرفتم ولی لابد مشکل دیگه ای وجود داشته ... فکر میکردم شاگرد مرد بزرگسال خیلی عالی باشه، ولی انگار تصمیم به درس خوندن نداشت یا منصرف شد. شایدم فکر اینکه در درازمدت باید تعداد جلسات زیادی برگزار بشه باعث شده منصرف بشه. چون هزینه ش در درازمدت زیاد میشده. 

به هر حال من جزوه هم تهیه میکنم تا برای شاگردهای بعدی آماده تر از این باشم. ولی خب یه جورایی ضدحال خوردم و ناراحت شدم. 

همرنگ جماعت نشو ...

به خودم میگم :  نگذار شرایط و اوضاع زندگی تو رو همرنگ جماعت کنه ... 


میخوام یه کمی نق بزنم ... دوس ندارید نخونید ... 

چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan