یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

پیتزای من :(

آقا امروز برای اولین بار اومدم پیتزا بپزم ... همه چی خوب و عالی پیش رفت، فقط حساب نکرده بودم که قارچ بعد از پخته شدن آب می‌اندازه و چون مواد پیتزا رو زیاد ریخته بودم، آخرش ته ش یه عالمه آب داشت ... مامانم میگفت باید قارچا رو تفت میدادی بعد می‌انداختی و بعد استفاده میکردی ... ولی خب مامانم هیچوقت پیتزا نپخته ... خودم فکر میکنم مقدار قارچ رو زیاد ریختم که اینطوری شد وگرنه قارج رو همون طوری خام میریزن توی پیتزا ؟ مگه نه ؟ 

آهان حالا که این پست درباره خوراکی‌ها هست، دیشب رو هم تعریف کنم، دیشب بعد از کلاس خیلی خوشحال بودم، یادم نمیاد کی اینقدر خوشحال بودم، شاید چون هم شاگرد خوب بود، هم مسیر خوب بود، هم اینکه آخر همون جلسه باهام حساب کرد و چسبید کلن... اومدنی هر چی نگاه کردم، وانت های میوه فروشی انار نداشتن، آخرش هم از مغازه میوه فروشی انار خریدم. 

بعد از استراحت نشستم واسه خودم انار دون کردم و آوردم پایین تنهایی خوردم ... چه حالی داد :))) شاید خیلی چیز ساده و کوچیکی باشه ولی واقعا وقتی آدم خودش واسه خودش یه خوراکی رو آماده میکنه و میخوره، لذتش خیلی بیشتره ... 

یه مقداری از نظر وقت دارم کم میارم ... نقاشیام نیمه کاره مونده ... نگران تمرین آوازمم و حتی شب خواب آواز دیدم ... باید خلاصه درس و جزوه درست کنم ... و اینکه اگه بشه بعد از این میخوام دیگه جدی جدی ریاضی بخونم .... هر طور که شده ... چون الان که بدون تبلیغات زیاد و فقط با همون آگهی هشت ماه پیش توی اینترنت، واسم شاگرد اومده، پس نشون میده که بازار تدریس اشباع نیست و اگه تلاش کنم میتونم با همین تدریس ریاضی وضعیت زندگی خودم رو دگرگون کنم. 

پس باید بیشتر تلاش کنم، کمتر استراحت کنم و یه جوری یه وقتی واسه تمرین ریاضی و مطالعه ریاضی توی برنامه م بگنجونم. 

تصمیم مهم

امروز در جریان گفتگوی طولانی و مفیدی که با یه دوست خوب داشتم به این نتیجه رسیدم که تغییراتی توی برنامه هفتگی و روزانه‌م لازمه تا بهینه‌تر بشه و وقت کمتری تلف بشه .... بدین شرح که از شنبه تا چهارشنبه روزهای کاری و رسمی من باشن که توی این روزها تمرکزم روی اهداف اصلی م یعنی آواز و نقاشی هست. 

روز پنج شنبه روز تعطیل منه، چون خونه شلوغ هست و نمیشه کار مهمی انجام بدم ... و روز جمعه هم برای گردش و کوه و ... و اگه خونه بودم مث روزهای شنبه تا سه شنبه به تمرین ها و کارهام اختصاص داشته باشه ... 

و تلگرام رو فقط روزهای پنج شنبه و جمعه مجازم که استفاده کنم ...  به وبلاگ هم از ساعت 10 شب به بعد سر بزنم ... 

خب دیگه تنبلی بسه ...

خب دیگه تنبلی بسه ... هفته پیش حسابی لَش کرده بودم و تمرینام کم شده بود و حتی نقاشی هم نکردم، پریروز و دیروز هم که سردرد و سرماخوردگی داشتم ... به خاطر همین کلاس امروزم رو پیچوندم یعنی گفتم که نمیرم ... ولی کلاس نمیرم دلیل نمیشه تمرینم سرجاش نباشه ... باید تنبلی‌های هفته پیش رو جبران کنم ... 

البته هر چیزی سر جای خودش باید باشه، الان وقت تمرین آواز نیست، تا ساعت 5 عصر تمرین آوازی در کار نیست، تمرین آواز از ساعت 5 عصر تا آخر شب هست ... الان وقت اینه که پاشم برم یه چیزی بریزم توی این خندق بلا ... یه چایی درست کنم و بیام اینجا و آواز گوش بدم و نقاشی کنم ... خیلی وقته نقاشیام نیمه کاره مونده ... 

یه تصمیم دیگه هم که امروز گرفتم اینه که یه جا بنویسم و دیگه توی دو تا وبلاگ سرگردان نباشم، واسم مهم نیست که زیاد می‌نویسم، پرت و پلا می‌نویسم یا خوب می‌نویسم ... نوشتن تنها چیزی هست که دارم ... اگرم کسی حوصله نداره متن‌های طولانی بخونه خب مجبور نیست این وبلاگ رو دنبال کنه .... وبلاگای تبلیغاتی و بیخود که هزارتا وبلاگ دیگه رو فالو میکنن رو بلاک میکنم.... قبلا این گزینه بلاک کردن وجود نداشت و من نمیدونستم چرا وبلاگ آیت ا... فلانی داره خزعبلات منو فالو میکنه؟؟؟  

هیچ فکر مثبتی در مورد این فالو کردنای الکی نداشتم، شما برید به همون تفکرات قرون وسطایی تون برسید، خوندن خزعبلات من به چه درد شما میخوره آخه ؟؟؟ .... به خاطر همین فقط اشخاص و اونایی که روزانه می‌نویسن مث خودم برای من به عنوان وبلاگ نویس تعریف میشن ... بقیه رو در حد وبلاگ تبلیغاتی حساب میکنم ...  چون علاقه ای به فرهنگ مزخرفی که از صدا و سیما تبلیغ میشه ندارم. چیزی که حتی لابلای اخبار هم وجود داره ... به فوتبال هم رسوخ کرده ... لابلای برنامه کودک و عمو پورنگ هم نفوذ کرده.... چیزی که ازش خوشم نمیاد ... 

علاوه بر اینکه درس‌های طراحی رو ادامه خواهم داد ... از امروز تصمیم گرفتم که درس‌های ریاضی رو هم شروع کنم ... حتی شاید یه کانال درست کنم واسه درس های ریاضی ... فقط نمیدونم از چه سطحی شروع کنم ... از چهار عمل اصلی شروع کنم یا از دبیرستان ؟؟ یا حتی از ریاضی عمومی دانشگاه ؟؟ 

++ خب همین الان وبلاگ آموزشی خودم رو ساختم ...  خوشبختانه اون آدرسی که میخواستم در دسترس بود .... 

میخوام درس‌های طراحی و درس‌های ریاضی رو اونجا بنویسم ... که از این وبلاگ که وبلاگ شخصی و روزانه منه جدا باشه ... 

البته درس‌هایی که اینجا هست، یا توی وبلاگ بلاگ اسکای م بود همچنان سرجاشون هستند، اونجا تکرار میشن و بعدش ادامه شون رو همونجا می‌نویسم ... 

حافظ و هندسه اقلیدسی ...

شاید شعرای زیادی باشن که توی شعرهاشون اشاره هایی به بعضی موضوعات تخصصی ستاره شناسی یا هندسه یا علوم دیگه کرده باشن، ولی توی دیوان حافظ کلمات خط و دایره و پرگار و نقطه و کمان و ... بسیار پیدا میشه. اونقدر که من گاهی فکر میکنم شاید حافظ توی درس هایی که میخونده، هندسه ( احتمالا کتاب اصول اقلیدس ) رو خونده باشه ... یعنی اشارات حافظ اونقدر جالب و دقیق هست که من فکر میکنم حافظ به قدر کافی هندسه میدونسته. 

حالا این چه ربطی به پست قبلی داشت؟ توی همون آوازی که یه تیکه ش رو توی پست قبلی گذاشتم، یه بیت هست که یه مسأله هندسی رو مطرح میکنه. خیلی جالبه که یه شاعر بتونه از هندسه برای بیان مفهومی که میخواد استفاده کنه :)) 



فک کنم این اولین آوازی باشه که توش یه مسأله ریاضی مطرح شده :))))  ... جالب اینجاست که حافظ این حکم رو بدیهی میدونه :))) که البته با توجه به تعریف دایره کاملا درست هست. دایره مکان هندسی نقاطی از صفحه هست که از یک نقطه ثابت، فاصله ثابتی دارند. 

++

تردید یعنی باختن

بر خلاف دیشب که بیخوابی به سرم زده بود، امشب خیلی خوابالو هستم ولی میخوام این پست رو بنویسم : 
چندین ماه هست که دارم توی ذهنم با خودم کلنجار میرم که از بین سه هدف بزرگ زندگیم، دست کم بیخیال یکی بشم و بچسبم به اون دوتای دیگه و حرفه ای بشم. یا حتی بیخیال هر سه بشم و بچسبم به یه زندگی معمولی مث بقیه مردم. شایدم بشه گفت یکی دو سال هست که این چالش رو دارم. 
درسته که من برای پیدا کردن آرامش روحی و به خاطر علاقه درونی دنبال موسیقی رفتم و هدفم موزیسین شدن نبود. چون خیلی دیر شروع کردم ( حدود سی سالگی ) و نمیدونستم که اصن استعدادی دارم یا نه. ولی به تدریج فهمیدم که چیزی به نام دیر شدن وجود نداره و حتی سازی مث ویولون رو هم میشه از سن بالا شروع کرد. شاید بچه ها سالهای بیشتری برای یادگیری موسیقی فرصت داشته باشن، ولی بچه ها بازیگوش هستن و  یه آدم بزرگسال دقت و تمرکز و انگیزه بیشتری داره. 
اما موسیقی و نقاشی یه جورایی جایگزین من برای ریاضی بودن ... من ریاضی رو خیلی دوست داشتم و هنوزم خیلی دوست دارم ولی گاهی زندگی اون طوری که تو دلت میخواد پیش نمیره. ... بله بزرگترین هدف زندگی من ریاضیدان شدن بود و هنر برای من یه سرگرمی بود و هیچوقت تا قبل از حدود سی سالگی جدی به هنر نپرداخته بودم. 
اما من شرایط ریاضیدان شدن رو ندارم، شاید هم دیگه توی زندگیم فرصتی برای بازگشت به دانشگاه و تکمیل تحصیلاتم توی ریاضی پیش نیاد. توی این مملکت هر چقدر هم که با سواد باشی و مهارت داشته باشی، بازم بدون اون تیکه کاغذها هیچ کاری نمیتونی بکنی. همون کاغذهایی که اسم « مدرک » روش میذارن. ... حتی اونایی که مدرک دارن هم خیلی راحت نمیتونن به جایگاهی که شایسته شون هست برسند، چه رسد به آدمی مث من که هم مدرک نگرفته و هم مشکلات دیگه‌ای داره. پول هم نداره. ... خب پس من نه میتونم برگردم به دانشگاه و نه میتونم بدون مدرک، شغلی مرتبط با ریاضی داشته باشم. ... مگر همین تدریس خصوصی ریاضی که اونم گاهی پیش میاد. 
رها کردن ریاضی و بیخیال شدن مسیری که توی این چهارده پونزده سال پیمودم ( از سال 82 که وارد دانشگاه شدم و رشته ریاضی رو شروع کردم تا 87 که به خاطر مشکلات مالی دانشگاه رو رها کردم و این هشت، نه سال بعد از دانشگاه ) خیلی سخته. برای من که عاشق ریاضی و عاشق درس خوندن بودم. اغراق نیست اگه بگم برای من مث یه شکست عاطفی و عشقی سنگین بود. و فقط گذر زمان بود که بهم توانایی سازگار شدن رو داد. 
به هر حال از 28 سالگی به بعد با خودم گفتم که هر چی که اتفاق افتاده رو فراموش کن، آخر دنیا که نیست، اصن فرض کن که هرگز دانشگاه نرفتی ... از صفر شروع کن. صفر مطلق ... و از اون موقع بود که بیشتر و بهتر با خودم کنار اومدم. تقریبا از همون موقع بود که وبلاگ نویسی رو شروع کردم. و نوشتن وبلاگ هم خیلی بهم کمک کرد برای پیدا کردن مسیر زندگیم و رسیدن به آرامشی که الان دارم. 
حالا من در مسیر زندگیم به یه دوراهی یا بهتره بگم چند راهی رسیدم. من مقدمات سه چیز رو تا حدودی یاد گرفتم، مقدمات ریاضی، مقدمات نقاشی و مقدمات آواز سنتی. پیگیری هر سه تای اینا تقریبا غیرممکنه یا خیلی سخته. چون وقت و انرژی من محدود هست. و چون من نیاز به شغل و درآمد هم دارم. پس باید انتخاب مهمی انجام بدم، یا  کار کردن و کسب درآمد رو انتخاب کنم و بیخیال این سه موضوع بشم. یا اینکه از این سه موضوع دو تاش رو پیگیری کنم و واقعا حرفه‌ای کار کنم. 
برای یادگیری آواز نیاز به استاد دارم و باید بازهم حداقل سه چهار سال دیگه کلاس برم و هزینه کنم. ولی هم آواز رو خیلی دوست دارم، هم توی روحیه و سلامتی من خیلی تأثیر مثبتی داشته و بخش سخت و حیاتی یادگیری آواز یعنی اون دو سال اول صداسازی و یادگیری تحریر زدن و مقدمات کمی از ردیف رو گذروندم. و حالا باید ردیف رو کامل کنم و بعدش آواز و مرکب خوانی رو یاد بگیرم. مسیر سختی در پیش دارم ولی آینده ش خیلی روشنتر و واضح تر از آینده ریاضی منه. 
اما اگه بخوام واقعا یه آوازخوان حرفه ای و خوب بشم، باید حداقل چهار سال دیگه زندگیم رو وقف آواز کنم. یعنی آواز مهمترین و اصلی‌ترین هدف زندگی من بشه. تجربه این دو سال بهم نشون داد که میتونم و زمینه ش رو دارم. جنس صدای من خوبه و وسعت صدای من هم مناسب آواز هست. ( حالا شاید دانگ ششم مربوط به اوج چپ کوک رو نتونم بخونم ولی آواز راست کوک رو به خوبی میخونم ). 
نقاشی رو هم میتونم همچنان ادامه بدم، چون بر خلاف آواز که بدون استاد و راهنما ، یادگیری ش تقریبا غیرممکنه. برای یادگیری نقاشی تا سطح حرفه ای نیازی به استاد ندارم. چون مقدمات رو میدونم و مهارت نسبی دارم و منابع خیلی زیادی هم مث کتاب آموزشی و اینترنت هست. پس فقط نیاز به تمرین زیاد دارم. یعنی باید هی نقاشی بکشم و تجربه کسب کنم. نقاشی و آواز هم مزاحم همدیگه نیستند. چون نصف بیشتر تمرین آواز مربوط به گوش دادن ردیف و آوازهای اساتید هست که میشه همزمان با نقاشی کردن، آواز هم گوش داد. 
ریاضی رو هم میتونم در اوقات اضافی بخونم. در واقع ریاضی دیگه اولویت زندگی من نخواهد بود. بلکه یه تفنن و سرگرمی خواهد بود ... البته اگه شاگرد داشته باشم، وقت میزارم و میخونم و تدریس میکنم. ولی چون بیشتر وقتا سرم خلوت هست، بهتره این وقت رو برای نقاشی بزارم که استعداد بیشتری دارم و آینده روشن و خوبی داره. 
یه ساز سنتی هم باید یاد بگیرم. ... یه ایده عجیب اینه که نقاشی رو بیخیال بشم و به جاش فقط آواز و ساز رو پیگیری کنم. که فکر میکنم یه جور ریسک هست. میتونم ریاضی رو حذف کنم و به جاش تمرین ساز رو توی برنامه م بزارم. هنوز نمیدونم چی برای من بهتره ... 
اما یه چیز رو اطمینان دارم ... این راه زندگی منه ... مسیری هست که از دو سه سال پیش انتخاب کردم و براش تلاش کردم و زحمت کشیدم ... هزینه کردم و تمرین کردم ... وقت زیادی گذاشتم تا به اینجا برسم ... پس نباید تردید کنم، کنار بکشم یا بیخیال بشم ... من میتونم یه موزیسین خوب بشم. اگر زندگیم رو وقف موسیقی کنم ... تردید یعنی باختن ... 
من نباید به حرف دیگران گوش کنم ... اونا شرایط منو نمیدونن ... شاید اونا کار کنن و پول داشته باشن و به ظاهر خوشبخت باشن ولی لذتی که من از لحظاتم و از زندگیم و  از پیمودن این مسیر سخت و زیبا می برم رو درک نمیکنن. .... تردید نکن .... فایتینگ رو ادامه بده  ... 

trade off

دیشب وقت دوش گرفتن داشتم به این فکر میکردم که بعد از دو سه هفته شلوغی تازه قرار بود این هفته به کارهای خودم برسم. ولی مسافرت مامان و زندگی تنبلانه من توی روزهایی که توی خونه تنها بودم، سبب شد که این هفته هم تقریبا از دست بره و هیچ کار مفیدی نکنم. 

البته همیشه یه جور Trade off یا مبادله وجود داره. یعنی برای به دست آوردن یه چیزی مجبوری که از چیزهای دیگه‌ای دست بکشی. از این نظر بیشتر موقعیت‌های آسون و دشوار زندگی شبیه یه مسأله بهینه سازی هست یا دقیقتر بگم یه جور مسأله مینیماکس هست. یعنی یه سری چیزها رو باید کاهش بدی، یه سری چیزها رو افزایش بدی تا یه سری چیزها بهینه بشه. 

و هرچی متغیرهای زندگیت بیشتر باشه، زندگیت پیچیده تر میشه و اون مبادله ها سخت تر میشن. به خاطر همینه که آدمایی که نسبتاً تک بعدی هستند نسبت به آدمای چند بعدی ، شادتر و خوشحالتر و خوشبخت‌تر هستند. اگه من ریاضیدان حرفه ای میشدم و فقط به ریاضی فکر میکردم خیلی زندگیم ساده تر از الان میشد. ... یا یه نفر که فقط مغازه دار یا فقط عکاس یا فقط نقاش یا فقط نجار هست، خیلی زندگی ساده تر و روتین تری داره ... چون صبح که خواب بیدار میشه میدونه تا آخر شب باید چیکار کنه. 

اما آدمای چند بعدی ( موفق یا غیرموفق )  همیشه بین چندین هدف سرگردان هستند، و هرچی سرگردانتر باشن، کمتر موفق میشن و کمتر میتونن توی یه زمینه حرفه ای بشن. شاید به خاطر همین هست که هوش بالا  تضمین کننده موفقیت نیست. و شاید حتی بشه گفت هوش زیاد مانعی بر سر راه موفق شدن هست. 

کسی که توی زمینه های مختلفی استعداد داشته باشه، برای انتخاب مسیر زندگیش سرگردانی و ابهام بیشتری داره. به نظر من حتی از کسی که خیلی بی‌استعداد باشه هم وضعیتش سخت تره. چون یه آدم بی استعداد بالاخره دیر یا زود میفهمه که مثلا ریاضیدان، نقاش یا فوتبالیست یا بازیگر یا خواننده یا نوازنده نخواهد شد. .. به خاطر همین دنبال چیزهای ساده تر و معمولی‌تری میره و دستاوردهای معمولی و حتی کوچیک براش کافیه. ضمن اینکه تقریبا غیرممکنه یه آدم توی هیچ زمینه‌ای استعدادی نداشته باشه. 

شاید یه فوتبالیست نیاز به شرایط بدنی و ذهنی خاصی داشته باشه برای اینکه بتونه فوتبالیست خیلی موفقی بشه. شاید یه آدم قد کوتاه هیچوقت نتونه قهرمان بسکتبال بشه. شاید صدای یه نفر مناسب خوانندگی اپرا  نباشه ، شاید یه نفر توی درک هندسه و جبر همیشه مشکل شدید داشته باشه و از ریاضی گریزان باشه ... ولی همه این افراد استعدادهای دیگه ای دارند. ... همون فرد به ظاهر بی استعداد ممکنه نبوغ اقتصادی زیادی داشته باشه و یه کارآفرین موفق بشه. ممکنه هوش اجتماعی بالایی داشته باشه و یه مجری یا کمدین یا بازیگر موفق بشه. 

ولی اون آدم با استعداد لزوما موفق نمیشه و حتی ممکنه توی زمینه ای کاملا بی ربط به استعدادش فعالیت کنه. اونم توی کشوری مث ایران که حتی اگه خود فرد هم بدونه که استعداد اصلی ش چی هست، بعید هست که بتونه سر جای مناسب خودش قرار بگیره. توی ایران برای بعضی چیزها باید بهای سنگینی پرداخت کنی. توی ایران هنرمند بودن کار خیلی سختی هست. باید از خیلی چیزها بگذری و بیخیال خیلی چیزها بشی تا بتونی در این مسیر سخت دوام بیاری. 

اینجا کسی برای هنر و علم ارزش واقعی قائل نیست. اینجا علم فقط یه وسیله و یه مرحله میانی هست برای رسیدن به شغل و پول. اینجا بدون پول نمیتونی هنرمند باشی. باید حتما درآمدی به غیر از هنر داشته باشی تا بتونی سالهای هنرجویی رو بگذرونی تا بتونی دوران طولانی و سخت قبل از شناخته شدن رو طی کنی. ... اینجا یه بازیگر تازه وارد سینما که به خاطر قیافه و ظاهرش و پول و پارتی اومده بالا بیشتر مورد توجه هست تا یه بازیگر حرفه ای تئاتر که سالها خاک صحنه خورده و حرفه ای بازی میکنه. 

اینجا کشوری هست که یه خواننده پاپ با یه آهنگ درب و داغون ... هیت سانگ میشه و همه میشناسنش و کارش حسابی میگیره و کنسرتاش به راه میافته ولی نوابغ آوازش سالهای سال از فعالیت محروم میشن تا الان که دیگه مردم موسیقی سنتی رو با ضعیف‌ترین خواننده های سنتی میشناسن. و خب طبیعی هست که دیگه هیشکی سنتی دوس نداشته باشه. 

وقتی به جای خوانندگان درجه یک که آواز رو استادانه میخوندن، یه عده خواننده درجه سه و چهار و پنج توی تلویزیون و رادیو و اینترنت دارن ترانه ها و تصنیف های سالهای گذشته رو با کیفیت خیلی پایینتر از اصل، بازخوانی میکنن، چطور میشه انتظار داشت که مردم موسیقی سنتی رو دوست داشته باشن؟  ... قدیما حتی خوانندگان پاپ هم توی کار خودشون استاد بودن ... چرا هایده و معین و ابی و مرضیه و پوران و الهه و ... تکرار نمیشن؟ ... 

تنها چند نام مهم توی سالهای اخیر وجود داشته ... علیرضا افتخاری، ایرج بسطامی و در سطحی پایینتر سالار عقیلی ... 


بگذریم ... به هر حال هنوز این هفته تموم نشده و سه روز دیگه باقی مونده ... باید نقاشی های نیمه کاره م رو تموم کنم ... فکر میکنم سه هفته س نقاشی نکردم ...  البته همون طور که گفتم، برای بدست آوردن بعضی چیزها، گاهی مجبوریم مدتی از چیزهایی که دوست داریم، دور باشیم. ... من باید بیشتر از دیگران تلاش کنم و زندگی منظم تری داشته باشم تا بتونم همزمان به دو یا سه هدف اصلی زندگیم برسم. ... این دو هفته بهم ثابت کرد که ریاضی میتونه از نظر مالی کمک خوبی برای من باشه. پس نباید اجازه بدم که دانسته هام فراموش بشه. باید تمرین کنم و مهارتم رو افزایش بدم. تا بتونم از فرصت های تدریس اینطوری نهایت استفاده رو بکنم. ... کنار گذاشتن ریاضی ایده خوبی نبود. کنار گذاشتن نقاشی هم خوب نیست ... آواز رو هم باید ادامه بدم ... پس من باید چنان زندگی کنم که دو یا سه برابر یه آدم معمولی ساعات مفید توی روزهام داشته باشم. 

خسته ...

این دو سه روز اخیر خیلی سرم شلوغ هست. چون صبح‌ها دیر بیدار میشم ( ده یا یازده صبح ) به خاطر همین تا به خودم بجنبم و کار مفیدی انجام بدم، وقت رفتن برای تدریس میشه. و خب بر خلاف هفته پیش که هر روز فقط یه جلسه درس میدادم، این هفته دارم هر روز دو جلسه تدریس میکنم. یعنی تقریبا پنج ساعت مشغول تدریسم. 

به خاطر همین شب‌ها دیگه حال و حوصله انجام کاری رو ندارم، آهنگ گوش میدم یا شبکه‌های اجتماعی رو چک میکنم و ... گاهی بتونم کمی آواز میخونم یا از اون تمرینای طراحی که تو پست های قبلی گذاشتم انجام میدم. چون همیشه خودم رو هنرجو میدونم. تدریس خیلی به کندی پیش میره و بعضی چیزها رو باید خیلی تکرار کنم. امروز فک کنم شیش یا هفت بار نمونه یه مسأله رو حل کردم تا شاگردم بفهمه چی به چی هست. و خودش بتونه مستقل و بدون کمک من حل کنه. 

نگران بودم که نتونم تا آخر هفته کتاب رو تموم کنم، به خاطر همین گفتم که روزی دو جلسه کار کنیم. درسته واسه من و شاگرد سخته ولی خب راه دیگه‌ای نیست. به هر حال تغییراتی رو توی سطح ریاضی شاگردم می‌بینم و این امیدوارم میکنه. اگه بتونم فردا و پس فردا کتاب رو تموم کنم عالی میشه. دو روز هم واسه حل نمونه سوالای امتحانی وقت میزارم. 

اعداد اول ... من تنبل ...

درست از موقعی که توی دوره راهنمایی درباره اعداد اول خوندیم تا همین امروز من درک کاملی از اعداد اول نداشتم. یعنی نمیفهمیدم که خب که چی ؟  فلسفه وجودی شون چیه و از کجا سروکله شون پیدا شده. و تا وقتی یه موضوع رو خودت کاملا درک نکرده باشی، تدریس اون خیلی سخت میشه. 

اما تدریس به درک آدم از چیزهای به ظاهر ساده و بدیهی خیلی کمک میکنه. شاید من فکر میکردم که میدونم اعداد اول چی هستند ولی در واقع امروز بود که به درک بهتر و کاملتری از اعداد اول رسیدم. از همون اول هم میدونستم که با بخش‌پذیری ارتباط تنگاتنگی دارن. و بعدها توی دانشگاه هم فهمیده بودم که یه جورایی همون نقشی رو دارن که اتم‌ها توی فیزیک دارن یا جدول تناوبی توی شیمی داره. اینم میدونستم که یه جورایی به تجزیه‌ناپذیری ربط دارن. 

شاید دلیل اینکه من اعداد اول رو درک نکردم این بود که درس جبر مجرد رو هرگز خوب نفهمیدم یا  برعکس، دلیل اینکه من بخش‌هایی از درس جبر مجرد رو نفهمیدم به خاطر این بود که درک کاملی از اعداد اول نداشتم و به خاطر همین نظریه اعداد رو نمی‌فهمیدم و وقتی مقدمات نظریه اعداد رو نمیدونی در یه بخش‌هایی از جبر مجرد به مشکل بر میخوری. 

همیشه از تدریس بحث اعداد اول دوری میکردم و از شانس من شاگردام بیشتر دبیرستانی و دانشگاهی بودن و بنابراین این مقدمات رو میدونستن و نیازی به تدریس این چیزا نبود. .... البته اینم بگم که من مفهوم اعداد اول رو درک نمیکردم وگرنه کارها و محاسبات مربوط به اعداد اول رو بلد بودم. فقط نمیفهمیدم که چی هستن و چرا هستن و نقش شون چیه. 

اما امروز رسیدم به فصلی که همه ش درباره اعداد اول بود. بر خلاف روزهای گذشته اصن به کتاب نگاه نکردم و شروع کردم به درس دادن ... یعنی با الگوریتم پیدا کردن اعداد اول شروع کردم و بعدش درباره بخش پذیری و تجزیه اعداد مرکب و ... صحبت کردم. و به شاگردم گفتم که اعداد اول اعدادی هستند که وقتی تجزیه میشن، فقط یه عامل دارن. ... ولی از این تدریسم راضی نبودم. 

شب که اومدم خونه بعد از شام، روی مبل دراز کشیدم و فکر کردم. به تمام چیزهایی که درباره اعداد اول میدونستم فکر کردم. و به این فکر کردم که ساده ترین توصیفی که از اعداد اول میشه کرد چی هست؟  مثلا اگه بخوام به مامانم که بیسواد هست، یاد بدم که چطوری یه عدد اول رو از اعداد مرکب متمایز کنه و تشخیص بده، چه روشی بهش میگفتم؟ ... خب مامان من تقسیم بلد نیست، فوقش یه کمی از جدول ضرب رو بلد باشه ... فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ... 

و بالاخره فهمیدم چطوری یه آدم بیسواد میتونه یه عدد اول رو تشخیص بده. فرض کنید هفت سکه دارید، هفت سکه رو نمیشه عادلانه بین دو نفر تقسیم کرد، چون باقیمانده میاره ... بین سه نفر هم نمیشه تقسیم کرد، چون باقیمانده میاره ... بین چهار نفر و پنج نفر و شش نفر هم نمیشه تقسیم کرد ... چون بازم باقیمانده میاره ... فقط میشه همه پول رو داد به یه نفر  یا  به هر نفر فقط یه سکه داد. یعنی فقط بین یه نفر و بین هفت نفر میشه تقسیم عادلانه کرد. 

ولی مثلا 35 تا سکه رو میشه بین هفت نفر  و بین پنج نفر عادلانه تقسیم کرد. چون 35 عدد مرکب هست ولی 7 و 17 عدد اول هستند. 

اما گفتم مامانم تقسیم بلد نیست، فقط شمارش بلده ... فرض کنید 17 تا سکه داریم ... بهش میگم دو تا دوتا جدا کنه ... هشت تا دوتایی میشه و یه دونه  تکی باقی می مونه ... پس 17 تا سکه رو نمیشه به دسته های دوتایی تقسیم کرد ... اگه سه تا سه تا جدا کنه باز هم  دوتا باقی می‌مونه یعنی بازهم یه دسته ناقص یعنی کمتر از سه تا داریم ... چهارتایی اگه جدا کنیم، یه سکه باقی می‌مونه ... پنج تایی اگه جدا کنیم ، دو تا سکه باقی می‌مونه، شیش تایی اگه جدا کنیم، یه دسته ناقص پنج تایی می‌مونه  و ... یعنی فقط میشه یه گروه 17 تایی کامل داشته باشیم بدون باقی مانده. یا اینکه یکی یکی جدا کنیم. 

ما را همه شب نمی‌برد خواب ...

امشب خسته بودم به خاطر چند ساعت تدریس عصر و مثلا زود گرفتم خوابیدم. بر خلاف همیشه زود خوابم گرفت ولی الان که اذان رو گفت متوجه شدم که یکی دو ساعت هست بیدار هستم و فقط دارم توی تختم غلت میخورم و فکر میکنم. یعنی نهایت خواب من همون دو سه ساعت بوده. چه مث شب های دیگه تا همین دم صبح بیدار باشم و چه مث امشب زود بخوابم، در هر حال نمیتونم تمام شب رو بخوابم. 

الان واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. نصفه شبی هیچ کار مفیدی نمیشه انجام داد. یه عادتی هم که من دارم اینه که تا از خواب بیدار میشم، گشنه م میشه. یعنی به هیچ وجه اونایی که میگن صبونه نمیخوریم رو درک نمیکنم. فکر میکنم اونا از یه کُره دیگه اومدن زمین. من صبح‌ها به شدت گشنه م میشه. خوشبختانه از شانس من یه کمی هله هوله دارم که بخورم. 

فقط باید برم بالا و چایی درست کنم. این روزها چایی خونم پایین اومده. چون عصرها که میرم اونجا چایی نمیخورم. البته خیلی خوبه ... پیاده روی همیشه حال منو خوب میکنه. تدریس هم حال منو خوب میکنه. اما تمام اینا باعث نمیشه که شبا توی فکر و خیال غرق نشم. ... شب هایی که خوابم نمی بره .... 

++ ادامه پس از صرف صبونه :))) ... واسه ثبت در تاریخ باید بگم که الان ساعت پنج و بیست دقیقه صبح هست ... 

خستگی خوب

دو جور خستگی داریم، خستگی بد و خستگی خوب ... این روزها یه مقداری از کارهای عادی م عقب افتادم، چون روزها که دیر بیدار میشم و تا بخوام آماده بشم برای شروع کار، عصر میشه و وقت تدریس شاگردم میرسه و پا میشم میرم اونجا. شب هم که برمیگردم، هم خسته م و هم گرسنه. تا بخوام ریکاوری کنم و دوباره سرحال بیام، آخرای شب میشه و اونم به وبگردی میگذره. یا بتونم یه فیلمی ببینم یا کار کوچیکی انجام بدم. 

درسته که از نقاشی یه کمی دور شدم، ولی اشکالی نداره، فرصت‌های تدریس اینطوری یکی دو سال یه بار برام پیش میاد. و باید ازشون نهایت استفاده رو بکنم. تا حالا پایه هشتم تدریس نکرده بودم، کتابشون خوب نوشته نشده، مطالب اضافی و بی ربط به چیزی که باید شاگرد یاد بگیره وجود داره. چیزهایی هم که مفید و لازم هستند، اونقدر شلوغ و در هم برهم نوشته شدن که حتی من وقتی کتاب رو ورق میزنم، پیدا کردن موضوعات برام سخته. بیشتر ترجیح میدم که مطالب رو خودم بگم تا از کتاب پیروی کنم. ... اما کتاب پایه نهم رو که امروز نگاه کردم، واقعا خوب بود. 

مشکل بزرگ اینجاست که پایه هشتم و نهم همون گذار از ریاضیات راهنمایی به ریاضیات دبیرستانی هست و معمولا اینجور گذارها برای شاگرد خیلی سخته. باید به کسی که تا حالا بیشتر با چهار عمل اصلی و مسأله های روتین و ساده و ملموس سروکار داشته، مقدمات زبان نمادین ریاضی رو تدریس کنم. باید بهش یاد بدم که چطوری برای اثبات یه خاصیت هندسی، از استدلال استفاده کنه. چطوری از بررسی چند مورد به شهودی برای حالت کلی برسه. 

خیلی کم پیش میاد که من موقع تدریس خسته بشم، ولی امروز آخر جلسه واقعا خسته شدم، ... سخته به یه دانش‌آموز که تا حالا  با n و x  و سایر متغیرهای متداول ریاضی سروکار جدی نداشته یاد بدی که از روی خواص مثلث، چهارضلعی، پنج ضلعی و ... به ویژگی های کلی برای یه n ضلعی پی ببره و  حتی اگه نتونه همون طور استدلال کنه و اثبات کنه، حداقل اثباتی که من براش توضیح میدم رو درک کنه و  یادش بمونه که به چه نتیجه ای رسیدیم. 

حتی ساده ترین قضایا و استدلال های هندسه هم برای یه دانش آموز پایه هشتم با پایه درسی نسبتاً ضعیف سخته. و این کار تدریس منو سخت تر میکنه. من معمولا ریاضی دبیرستان و پیش دانشگاهی و ریاضی عمومی درس میدم، خیلی از چیزها رو خود شاگرد قبلا یاد گرفته ... به خاطر همین برام سخت هست که شاگرد رو از صفر به جایی برسونم که بتونه قضیه فیثاغورث رو بفهمه و درک کنه و به خاطر بسپاره و بتونه ازش استفاده کنه و مسأله حل کنه. 

توی پایه های بالاتر معمولا شاگرد توی بعضی چیزها خوب هست و آدم میتونه از دانسته های شاگرد برای تفهیم نادانسته‌هاش کمک بگیره. مثلا بتونم از شهود هندسی برای تفهیم خواص جبری و اتحادها و ... استفاده کنم ... ولی اینجا نه مهارت محاسباتی هست، نه آشنایی با نمادها جبری وجود داره و حتی شهود هندسی هم باید ساخته بشه و پرورش داده بشه. یعنی حتی دادن درک شهودی از قضایا به شاگرد هم آسون نیست. دقت ریاضی و اثبات و استدلال دیگه پیشکش. ... تنها راه چاره من صبر و حوصله داشتن و تکرار کردن هست و تنها امیدم به اینه که تعداد جلسات بیشتری در اختیار داشته باشم تا بتونم شاگرد رو یواش یواش ( بدون از دست رفتن انگیزه ش و بدون خسته کردنش ) با این مقدمات هندسی و جبری و مهارت های محاسباتی پایه آشنا کنم. 

۱ ۲
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan