یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

آخرین روزهای سال ...

خب بالاخره آواز بیات ترک رو تموم کردم و  در سال جدید آب سر بالا خواهد رفت :)))) 

بچه که بودم این ضرب المثل برام عجیب بود، حالا که دارم ردیف و آواز ایرانی یاد میگیرم و میشه گفت راه افتادم توی آواز فهمیدم که جریان از این قراره که چون آواز ابوعطا خیلی زیبا و دلنشین و پاپیولار هست و صدای قورباغه دلنشین نیست، و صدای زیبایی به حساب نمیاد پس این ضرب المثل میگه که اگه تمام کارهای دنیا برعکس بشه، قورباغه هم میتونه آوازی به زیبایی آواز ابوعطا بخونه. 

خوشبختانه صدای من به حد نرمال یه صدای آوازی رسیده و یواش یواش میشه یه چیزایی بخونم و توی اینستاگرام بزارم. ولی خب هنوز تحریرهای من خیلی پخته و روان و سریع نیست. اما از نظر گوش موسیقیایی پیشرفت کردم و حالا میتونم بگم ربع پرده رو درک میکنم و میخونم. دو سه سال زمان زیادی هست ولی من هیچ پیش زمینه آوازی نداشتم و توی فامیل ما هم هیشکی خواننده یا نوازنده  یا حتی مداح نبود. به خاطر همین یادگیری آواز ایرانی واسه من خیلی سخت بود و با تمرین خیلی زیاد تونستم به این حد نرمال و متوسط برسم که شاید  بقیه آوازخوان ها  از همین سطح شروع کردند. 

به هر حال تردیدها و نگرانی‌هام در مورد جنس صدا و استعداد داشتن و گوش موسیقیایی و درک ربع پرده و یادگیری تحریر و ... از بین رفته و از این به بعد دیگه تمرکزم روی یادگیری آواز خواهد بود و میخوام که از ترانه خوانی و تصنیف خوانی بگذرم و به آوازخوانی برسم. و میدونم که میتونم، هم صداش رو دارم و هم استعدادشو و هم اینکه عاشق آواز ایرانی هستم. 

بارون :)

آخی امروز صبح بالاخره بارون بارید :)  درسته زود قطع شد ولی هوا هنوز ابری هس ... خوشحالم ... 

راستی من دوباره برگشتم بلاگ اسکای ... شاید برای همیشه ... 

جزیره پنگوئن ها ...

توی وبلاگا و توی اینستاگرام درباره کتابها می‌نویسن و من همش یاد دورانی میافتم که کتاب میخوندم ... دلم تنگ شده واسه اون دوران ... آخرین رمانی که شروع کردم و هنوز حتی یک سومش رو هم نخوندم، رمان جزیره پنگوئن ها بود که نمیدونم پارسال یا پیارسال شروعش کرده بودم. ... سرعت مطالعه م بدک نیست، مشکل اینجاست که اون حس و حال و وقت رمان خوندن رو نداشتم. 

ولی حالا فکر میکنم وقتشه که برگردم به اون دوران ... شبا بعد از تموم شدن تمرین آوازم میرم بالا و معمولا دیگه برنمیگردم پایین توی اتاق خودم. چون بالا یه کمی شلوغ پلوغه ( حتی اگه هیشکی نباشه، گاهی مامانم تلویزیون رو روشن میکنه که من خوشم نمیاد، یعنی نمیتونم وقتی تلویزیون روشن هست، تمرکز همیشگی م رو داشته باشم ) به خاطر همین اتاق خودم مث یه بهشت بکر و ساکت هست واسم. 

مسأله وابستگی به مانیتور برای نقاشی رو حل کردم، در واقع خرید گوشی دلیلش همین بود، برای اینکه بتونم عکس های باکیفیت از نقاشیام بگیرم و بزارم اینستاگرام و برای اینکه بتونم از روی گوشی نقاشی کنم. درسته که من برای طراحی نیازی به جدول بندی ندارم و بدون جدول بندی هم میتونم خوب نقاشی کنم ( آخرین نقاشیم توی اینستاگرام رو بدون جدول بندی کشیدم ) ... ولی جدول بندی سرعت و دقت کار رو بالا می بره و به خاطر همین به نظرم مفید هست... 

ضمن اینکه به نظر من باعث افت مهارت طراحی هم نمیشه و اتفاقا واسه تازه کارها خوبه تا چشم و دستشون هماهنگ بشه و به زاویه ها و شکل ها و فضاهای منفی و مثبت نقاشی عادت کنن. باعث میشه ترس یه نقاش تازه کار از پیچیدگی و بزرگی نقاشی بریزه و به جای شکل های بزرگ و پیچیده با جزئیات کوچیک و ساده درگیر بشه. ... البته تمرین اسکیس باید به صورت روزانه انجام بشه تا هنرجو، مهارت طراحی دستی ( طراحی آزاد ) رو از دست نده. ... ولی خب برای نقاشی اصلی بهتره از جدول بندی استفاده کنیم ... برای تمرین و اسکیس بهتره از جدول بندی استفاده نشه. 



حالا به هر حال، برای جدول بندی روی گوشی نرم افزار خوبی نداشتم، ولی دیشب یه برنامه خوب از گوگل پلی پیدا کردم، برنامه رو تست کردم و ارزش معرفی کردن داره، اسم برنامه Artist Grid  هست. چیزی که برام جالب بود اینه که چندتا برنامه هم بود که آموزش طراحی مرحله به مرحله داشتن ... هیچ وقت مث الان امکانات عالی برای یادگیری نقاشی وجود نداشته ... ده پونزده سال پیش وقتی من میخواستم طراحی یاد بگیرم، هیچی نبود، نه معلمی داشتم ونه اینترنت و اینستاگرام و نرم افزاری بود ... ولی الان همه چی آماده س برای نقاش شدن :) 

خب من دیگه باید برم سر کلاسم ... بقیه حرفا باشه واسه بعد ... 

روز خوب ...

خب امروز روز خوبی بود ... مفید و پرکار ... بالاخره تونستم اون نقاشی نیمه کاره که از یکی دو ماه پیش مونده بود رو تموم کنم. یه نقاشی نیمه کاره دیگه هم دارم و بعدش دیگه میتونم نقاشی جدید بکشم. به اون خوبی که میخواستم نشد ولی خب اونقدر خوب هست که لازم نباشه یه بار دیگه بکشم. دلم برای مدادرنگی تنگ شده و خب نقاشی نیمه کاری بعدی همون گلدون شمعدونی هست که رنگیه :) 

الان هم زمان استراحت بین تمرینای آوازم هست که اومدم اینجا ... هنوز نتونستم وقت خوابم رو تنظیم کنم، همچنان شبا تا چهار صبح بیدارم و لنگ ظهر بیدار میشم :( ولی خب از همین ساعاتی که بیدار هستم، به خوبی تونستم استفاده کنم. الان چیزی که فکرم رو مشغول کرده، درس آوازی هست که باید این هفته جواب بدم و هنوز یاد نگرفتم. البته طرح کلی این گوشه رو بلدم ولی روی جزئیاتش باید کار کنم، دو تا جمله تحریری هست که باید یاد بگیرم، سخت نیست فقط طولانیه ... پنج دقیقه س ... 

++ دو سه روز پیش چند محله بالاتر از خونه ما، سرقت مسلحانه شده، بعدش بازم یه عده میان میگن اگه فلانه، اگه فلانه، عوضش امنیت داریم تو مملکت :|  هی میخوام اینجا حرف نزنم، هی نمیشه :( 

جزئیات در نقاشی ...

بالاخره اون نقاشی که خیلی وقت پیش شروع کردم داره به آخراش نزدیک میشه. فکر نمیکردم کشیدن شال گردن اینقدر سخت باشه، ولی چالش جالبی شده، در کل، طراحی بافت پارچه و لباس سخته ولی خب این یکی برام سخت تر بود، اون الگوهای هاشور زدن که توی تمرینای طراحی گذاشته بودم اینجاها به درد میخوره. ... البته از دور شبیه شده ولی اونی که خودم میخواستم نشده و راضی نیستم. ... 

هنوز باید خیلی تمرین کنم و چندتا نقاشی دیگه با همین دقت و جزئیات بکشم تا یاد بگیرم و سرعتم بیشتر بشه. ... اگه اندازه نقاشی بزرگ باشه، درآوردن جزئیات آسونتر میشه ولی از طرفی زمان نقاشی چندین برابر میشه. اگرم کار کوچیک باشه، زود تموم میشه ولی نمیشه جزئیات رو به سادگی درآورد. همیشه باید تصمیم بگیری که چقدر جزئیات و با چه ترفندی ایجاد کنی ... به خاطر همین نقاشی همیشه چالش برانگیزه ... حتی اگه به نظر بعضیا ما در حال کپی کردن عکس باشیم :))) 

البته این سفارش شخصی هست و نمیتونم عکسشو جایی بزارم ولی بعد از این میتونم نقاشی جدیدی بکشم و توی اینستا بزارم. ... دو سه روزه که دارم طبق برنامه پیش میرم و از خودم راضی هستم ... به ویژه نقاشی داره خوب پیش میره ... از فردا هم باید روی یادگیری آواز جدید کار کنم. هرچی بتونم صبح ها زودتر بیدار بشم، وقت بیشتری برای تمرینام خواهم داشت. پس برم بخوابم :) 

حوصله م سر رفت ...

شیطونه میگه برم بلاگ اسکای ... چرا قدیما کلی خواننده داشتم، با اینکه پرت و پلا می نوشتم ؟ 

++ نه اینکه فکر کنید همش نشسته بودم اینجا، نه اتفاقا امروز خیلی روز پرکار و خوبی بود، هم نقاشیم پیش رفت و هم الان دارم تمرین آواز میکنم ولی یه روز حوصله سر بری بود ... اصن حالم خوب نیست ... چرا همش خبرای بد میاد ؟ .... چرا نمیتونیم خوش باشیم ؟ ...... ..... تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... ولی من واقعا به این حادثه کشتی مشکوکم ... چرا درست بعد از این داستان اعتراضا پیش اومد ؟ میخوان حواس مردم رو پرت کنن عایا ؟ 

شب که بره، میدهم جزای تو ...

عاقا من سالیانی پیش اون آهنگ فریدون فروغی رو گوش دادم، حالا امروز صبح همش داره توی ذهنم پلی میشه و منم باهاش میخونم ... آی شیاد، میخوای بمونی تو .... اما شب که بره، می دهم جزای تو ... شب که بره می دهم جزای تو ... بعدشم فقط همین یه تیکه ش یادمه ... دیگه خودم خسته شدم از بس زمزمه کردم ... 

امروز بالاخره تونستم یه نیم ساعتی زودتر از روزهای دیگه بیدار بشم. دیروز هیچ کاری نکردم، چون پاکو بعد مدتها اومده بود پیشم. عصری هم با پاکو رفتیم پیاده روی طولانی ... فک کنم سه چهار ماهی بود با پاکو پیاده روی نرفته بودیم. به هر حال توی این اوضاعی که بدنم ضعیف شده، همین پیاده روی هم میتونه ورزش به حساب بیاد. 

اونقدر ضعیف شدم که ده دقیقه ترانه یا تصنیف میخونم، فشارش رو روی عضلات شکمم حس میکنم، در حالی که قبلا فقط وقتی آواز میخوندم یا تمرین خفن میکردم همچین فشاری رو حس میکردم. آها دیروز آرایشگاه هم رفتم، دوباره داره موهام بلند میشه، مث قدیما :)) بعدش پسره آرایشگر که هفت هشت سال از من کوچیکتره میگفت که زن داره و بچه ش داره به دنیا میاد :O اون وقت من با 34 سال سن، هنوز دوس دختر هم ندارم چه رسد به زن :))) 

حرف خاصی هم به ذهنم نمیاد، پاشم برم سراغ نقاشی م ... میگن تلگرام آزاد شده ... ولی نمیخوام برم سراغش ... 

جریان یافتن ...

دیروز داشتم به این فکر میکردم که تنها راهش اینه که جاری باشم، حرکت کنم، جریان یافتن تنها راهشه ... اینکه بشینم و فکر کنم هیچ فایده‌ای نداره ... با فکر کردن و دعا کردن و آرزو کردن هیچی درست نمیشه ... تا زمانی که توی خیالات خودم غرق باشم، هیچ رویداد مثبتی روی نخواهد داد ... باید یه کاری انجام بدم، حتی اگه اون کار فقط نقاشی کردن باشه ... 

نباید کارهای کوچیکی مث نقاشی کردن رو کم ارزش بدونم، از نشستن و فکر کردن و غمگین شدن که بهتره ... به فرض که من هیچی نشدم، به فرض که هنر خریداری نداره و آینده ای نداره، بازهم برای سلامتی روح و روان خودم که خوبه ... پس نباید هنر رو کنار بزارم ... باید تمرین کنم، باید تلاش کنم، باید خوشحال باشم ... 

++ تلگرام رو درست کردم، یعنی حالا بهش دسترسی دارم ولی خب میخوام ازش دور باشم، چون الکی وقتم تلف میشه ... بزار مردم فکر کنن که من دیگه تلگرام نمیام ... چقدر خوب بود وقتی دیدم لست سین من within a month شده. زمان اینستاگردی رو هم باید کاهش بدم و به کمتر از یک ساعت در روز برسونم. همین وبلاگ از همه شون بهتره، حتی اگه خلوت و سوت و کور باشه :) 

++ خب ساعت نه و نیم شب هست و من از این دو سه روز اخیر راضی هستم، از وقتی که برگشتم توی اتاق خودم، کارها و برنامه‌هام دوباره روی روال همیشگی خودش افتاده و هم نقاشیم پیشرفت خوبی داشته و هم تمرینای آوازم رو به مانند قدیما پیگیری کردم. درسته که توی آواز و به ویژه توی تحریر ضعیف شدم و تحریرام خیلی کند شدن، ولی خب همین که دو سه روزه که تمرینام رو پشت سر هم پیگیری میکنم، نشانه خوبی هست و خوشحالم :) تنها مشکلی که وجود داره اینه که ساعات خوابم یه کمی به هم خورده و بازم خیلی دیر میخوابم و تا میام آماده شروع نقاشی بشم، لنگ ظهر شده، به خاطر همین ساعات کمی واسه نقاشی دارم. 

ولی درستش میکنم :) 

پرت و پلا ...

یادمه یه زمانی شوخی طبعی داشتم و پرت و پلا می نوشتم، چند وقته اصن نوشتنم نمیاد ... پس نباید شگفت زده بشم از اینکه هیشکی بهم سر نمیزنه ... در واقع منم مث قدیم به وبلاگای مردم سر نمیزنم و کامنت نمیزارم... سرم رو کردم توی لاک خودم و به کسی کاری ندارم. نه دلتنگ کسی میشم و نه کسی دلتنگ من میشه. 

یه رکود عجیبی توی وجودم حس میکنم، من اینطوری نبودم، اینقدر بیخیال، اینقدر ساکت، اینقدر سرم توی کار خودم .... البته خوبه، چون کارهام پیش میره و برنامه هام اجرا میشه ولی از وقتی تلگرام هم فیلتر شده دیگه عملا هیشکی نیست باهاش حرف بزنم. حتی دو سه هفته س که پاکو رو هم ندیدم. کلاس آوازم هست، ولی وقتی آدمای جدید میان، وقتی بچه ها هستن و وقتی با همکلاسیام حال نمیکنم و هیچ چیز مشترکی باهاشون ندارم، نمیتونم بهشون نزدیک بشم و باهاشون حرف بزنم. در واقع اونا فقط همکلاسی هستند و دوست و هم صحبت نیستند. 

دلم میخواست برم تئاتر ببینم ولی واقعا حوصله تهران رفتن و دود و ترافیک رو ندارم، همیشه وقتی میرم تهران سردرد میگیرم از آلودگی هوا. ... یکی از چیزایی که دیروز و امروز بهش فکر میکردم این بود که من چرا هنوزم ناخونای دست راستم رو بلند نگه میدارم؟ سه چهار سال پیش وقتی تمرین گیتار میکردم، این داستان شروع شد و دیگه بهش عادت کردم، به اینکه ناخونای دست چپ رو تا ته بگیرم ولی دست راستم ناخون داشته باشه. حتی با اینکه الان با پیانو ( ارگ در واقع ) بیشتر کار میکنم تا با گیتار. ولی بازم اون حس گیتاریست بودن منو رها نکرده .... خیلی دلم میخواست کلاس آوازم تموم میشد تا تمرین ساز رو شروع کنم ولی با این روندی که من پیش میرم دو سه سالی مونده تا تموم بشه. 

دو سه ساعت دیگه کلاس دارم و حوصله تمرین ندارم، همیشه از اینکه آماده نباشم و سر کلاس برم بدم میاد. این سه هفته خیلی مزخرف بودن، توی کل این مدت شاید دو سه روز تمرین مفید داشتم. و این خیلی فاجعه س ... دیشب تحریرهام خیلی کند شده بودن. ... البته چون از دیروز دیگه برگشتم توی اتاق خودم، وضعیت بهتر شده. 

دیروز پیشرفت خوبی توی اون نقاشی عقب افتاده م داشتم و تمرین آوازم رو هم انجام دادم ولی یکی دو روز تمرین کافی نیست و فقط تونستم صداسازی کنم، اصن نرسیدم که آواز تمرین کنم، در حالی که باید این هفته این آواز رو یاد می گرفتم. از خودم ناراحتم. گرچه این رکود واقعا تقصیر من نیست، کی فکرشو میکرد که زلزله بیاد و بعدش هم اون اتفاقا توی مملکت بیافته. منم که آدمی نیستم که بتونم بی تفاوت بمونم و فکر و ذهنم درگیر میشه. 

++ به دلایلی که گفتم و به خاطر اینکه حالم چندان خوب نبود، کلاس امروز رو پیچوندم ... ولی خب تمرینم سر جاشه :) 

دیگه شروع کردم ... مث پارسال دارم برنامه م رو به خوبی پیش می برم ... انگار بسته شدن تلگرام به نفع من شد :))) 

بازم سه شنبه

بازم سه شنبه شد و من هنوز هیچ غلط خاصی نتونستم بکنم :( 

البته از هفته های قبلی بهتر بود ولی هنوز به روال گذشته برنگشتم. باید دوباره عادت های مفیدی که داشتم رو بازسازی کنم. باید زمان اینستاگردی م رو مث قدیما به هفته ای دو سه ساعت کاهش بدم. الان متأسفانه وقتی که توی تلگرام تلف میشد رو توی اینستا میگذرونم. خیلی مفیدتر از این میتونستم از این هفته استفاده کنم. ولی خب به هر حال برگشت به اوضاع عادی یه کمی زمان میبره دیگه. 

تنبلی مطلق هم نبوده، نقاشی کردم، یکی دو روز تمرین آواز داشتم ولی مث قدیما نیست، یعنی مث یکی دو ماه پیش که توی اوج بودم نیست. باید دوباره برگردم به اون حالت آمادگی کامل ... وقتی که بالا هستم اصن نمیتونم مث وقتایی که توی اتاق خودم بودم، اوقات مفیدی داشته باشم. بودن تلویزیون و چند مورد حواس پرت کن دیگه، باعث میشه وقت زیادی تلف بشه. 

جای خوابمم راحت نیست، توی اتاق خودم راحت تر بودم ... اصن بیخیال زلزله ... بمیریم راحت بشیم بهتر از این به اصطلاح زندگی هست ... یعنی اگه قرار باشه بمیرم خب می میرم، و اگه قرار باشه زنده بمونم توی بدترین شرایط هم زنده خواهم موند ... پس بهتره به این چیزا فکر نکنم و روی برنامه های زندگی خودم متمرکز باشم ... باید دوباره تمرینای روزانه آوازم رو شروع کنم. 

وقتی یکی دو روز فاصله میافته بین تمرینا، همه چی خراب میشه، آدم سرد میشه و اون حس و حال آواز از بین میره.... هیچ مشکلی وجود نداره، من یه برنامه هفتگی و روزانه دارم واسه خودم و اجرایی هم شده، فقط به خاطر اتفاقات این دو سه هفته، از اون روند خوب همیشگی دور شدم که سعی دارم دوباره برگردم و از دوباره شروع کنم .... 

فایتینگ :))) 

++ تنهایی، بد دردی هست ... هعی ... :( 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan