یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

رفتن برای همیشه ...

خب مث اینکه دوباره باید اینجا رو ببندم، از هیشکی خبری نشد ... 

اینکه خبری نیست یعنی تمام رفاقت‌ها کشک بوده ... 

خب وقتی رفیقی ندارم واسه چی باید ادامه بدم اینجا رو ؟ ... 

او ارزش دوست داشتن داشت ...

چی میشه که فلان آدم فلان رفتار رو در پیش می‌گیره ؟ ... گاهی این سوال مهمی هست ... ولی گاهی بهتره دنبال جوابش نگردی ... بهتره فراموش کنی ... دایورت کنی ... بیخیال بشی ... گاهی باید به دوره ای فکر کنی که اصن اون آدم رو نمیشناختی و برگردی به جایی که هیچ خاطره ای از هیچ آدمی توی ذهنت نباشه. ... 

بیشتر وقتا ... منِ قبل از او ... با ... منِ بعد از او ... تفاوت داره ولی باید بیخیال تمام این رویدادها و خاطرات بشی و فقط تجربیات مفید رو نگه داری و با آدمای جدید با بینش جدید و با نرم افزار آپدیت شده تری رفتار کنی ... به تدریج یاد میگیری که کجا باید مهربون باشی، کجا باید بی احساس باشی، کجا باید فراموش کنی، کجا باید پیگیر و پرتلاش باشی ... کجا اهمیت بدی و کجا دایورت کنی .... 

چندین نفر توی زندگی من بودن که دوستشون داشتم، ولی هر بار آدم جدید رو  محدودتر و با احتیاط تر از قبل دوست دارم. وابستگی خیلی بد هست و بدتر اینه که طرف مقابل بفهمه که وابسته ش شدی ... تا جایی که میتونی باید اینو عقب بندازی ... تا کاملا از اون آدم مطمئن بشی ... بدونی که هم اون ارزش دوست داشتن داره و هم تو براش ارزشمندی ... 

من همیشه دنبال این بودم که آدمی رو دوست داشته باشم که ارزش دوست داشتن داشته باشه ولی غافل بودم از اینکه این مسأله باید دو طرفه باشه، یعنی او هم یقین داشته باشه تو ارزش دوست داشتن داری ... وقتی این ارزش گذاری و اهمیت دادن دو طرفه باشه، اون موقع ست که برای اون رابطه میشه همه جوره فداکاری کرد و براش تلاش کرد و از همه چی گذشت ... 


آرام بودم، آشوبم تو کردی ...

خاموش و آرام بودم همیشه ، آشوبم تو کردی  ... آتشی گرم و سوزان بودم، خاموش و سرکوبم تو کردی 

درس و بحث و علم و تدریس می کردم یک زمان  .... چون مسیح عاقبت بر دار عشق، مصلوبم تو کردی 

آن زمان خاموش و آرام سر در گریبان خویشتن داشتم ... رود نواز و  شعرخوان و مست و پایکوبم تو کردی 

شاد و شتابان در ره عشق تو می‌باختم هر چه هست ... دیده گریان یعقوب و صبر بی پایان ایوبم تو کردی  


مرد پاییزی ... 2 آبان 96 ... 



beni benden alır senin sözlerin

yeter artık deli gönül

düşündürdü yine beni gözlerin 
her bakışın içimde ateş olur 
beni benden alır senin sözlerin 
biri biter ötekisi dert olur 

geçmişte kaldı artık mutlu günler 
deli gönlüm sana hala vurgundur 
yeter artık yeter gönül feryat et 
bir bakarsın düşlarin gerçek olur 

biliyorum bu iş böyle çözülmez 
düşünüp susmak içime dert olur 
yeter artık yeter gönül feryat et 
bir bakarsın düşlerin gerçek olur 


یادش بخیر ... یه زمانی این آهنگو گوش میکردم، .... عجب ترانه ای هست ... 

واقعا توی ترجمه نصف بیشترش ازدست میره ... ولی سعی خودم رو میکنم :) 


بازهم چشمانت مرا به خواب و خیال کشاند ... 

هر نگاهت آتشی در جانم می‌شود  ( آتشی در جانم می‌زند ) 

مرا از خود بیگانه می‌سازد حرف‌هایت 

جمله اولی تمام نشده، دومی درد من می‌شود 


روزهای خوشی هم دیگر تمام شده‌اند 

دل دیوانه‌ام اما هنوز گرفتار توست 

بسه دیگه، بسه! ای دلم فریاد کن 

شاید روزی ببینی که رویایت تحقق یافته 


می‌دانم که این کار این گونه به سرانجام نمی رسد 

چشم بستن و خیال پردازی و خاموش ماندن ... درد من می‌شود 

بسه دیگه، بسه ! دلم فریاد کن 

شاید روزی ببینی که رویایت تحقق یافته 


++ این ترجمه ممکنه اشکالاتی داشته باشه ... دقیق نیست ... درک من در همین حد میباشد :)) 


دوستم نداشته باش ...

آره دوستم نداشته باش ... چرا باید بخوام که دوستم داشته باشی ... نه تو و نه هیچ کس دیگه لازم نیست منو دوست داشته باشه ... زندگی من جریان داره ... آواز میخونم ... ساز تمرین میکنم ... پیانو .. گیتار ... سه تار ... حتی ویولن ... کی فکرش رو میکرد که من یه روزی چهارتا ساز دوست داشتنی داشته باشم؟ 

شاید منو دوست نداشتنت برام سخت بوده، ولی دارم باهاش کنار میام ... من چی دارم که کسی بخواد دوستم داشته باشه؟ چیزهایی که تو میخوای و تو دوست داری رو ندارم ... من اونی که تو میخواستی و میخوای نیستم ... چرا باید دلم بخواد که دوستم داشته باشی؟ ... 

شاید هرگز ریاضی نخونی، شاید هرگز نقاشی‌های منو نبینی، شاید هرگز شعرهای منو نخونی ولی شاید یه روزی آهنگی ساختم و تو اون آهنگ رو شنیدی و ندونستی که آهنگ منه یا حتی صدای منه ... 

شاید من هرگز شبیه اون چیزی که همه دوست دارند نباشم و نشم ... زندگی من شبیه هیشکی نیست ... بدبختی‌ها و خوشی‌های من رو هیشکی هرگز نخواهد فهمید ... من بدون تو شاید همیشه تنها زندگی کنم ... وقتی تو که اینقدر دوستت داشتم منو دوست نداری و نخواهی داشت دیگه چرا دنبال دیگری باشم ؟ مگه دیگری بهتر از تو خواهد بود ؟؟ 

کمرنگ شدم ...

نمیدونم من کمرنگ شدم یا تو کمرنگ شدی ... گرچه هیچوقت هم اهمیتی برای تو نداشتم که بخوای به من فکر کنی یا دوستم داشته باشی ... می‌تونم بگم که دیگه خیلی کمتر به یادت می‌افتم ... و چون هیچ امیدی به رسیدن ندارم، بیخیال شدم و دنبال زندگی روزمره خودم هستم. ... شاید تو در خیابان دست یکی دیگه رو گرفته باشی و باهاش قدم بزنی ... شاید در دلت یاد یه نفر دیگه باشه ... شاید هرگز امیدی به دیدارت نداشته باشم ... زندگی برام بی معناست ... هدفی ندارم ... فقط لحظه هام  میگذره ... 

دوس ندارم گذشته رو شخم بزنم، بهتره فرض کنم که همچون تویی توی زندگی من نبوده ... دلم میخواست عکست رو نقاشی میکردم و برات میفرستادم  ولی ما دیگه هیچ ارتباطی به هم نداریم ... حتی توی فکر همدیگه هم نیستیم ... شاید حتی دلبسته آدم جدیدی بشم ... آدمی که با تو فرق داشته باشه ... آدمی که دوستم داشته باشه ... 

نمیشه گفت تو احساس رو نمیفهمی ... شاید تو هم کسی رو دوست داشته باشی ... ولی من اون آدم نبوده و نیستم :( 

دست‌های او

منتظر هیچ دستی نباش .... منتظر هیچ دستی نباش نه از آسمان و نه از زمین که دستانت را بگیرد و نگاهش را به نگاهت بدوزد ... 

دنیا جای ما نیست ... جایی برای شبگردها نیست ... ما هزاران آدم هستیم ولی هر یک به تنهایی، تنهاترین تنهاییم ... 

برای ما غرورمان ... طبقه اجتماعی مان ... خانواده مان ... حرف های بی ارزش مردم  و هزار چیز دیگر ...  با ارزش تر از عشق شده ست .... 

ما زندگی را فراموش کرده ایم ... ما زیستن را از یاد برده ایم ... ما سالهاست که تنها زنده ایم ... ما سالهاست که تنها نفس می‌کشیم ... 

ما آواز می‌خوانیم، نقاشی می‌کنیم، در روزمرگی‌هایمان خودمان را غرق می‌کنیم تا فراموش کنیم که تنهاییم ... 


مرد پاییزی  29 شهریور 1396 


++ لطفا بدون اشاره به نام مرد پاییزی کپی نشه .... 

++ هی میخوام اون سریال رو نگاه نکنم و کار مفید انجام بدم ... ولی حس هیچ کاری رو ندارم ... انگار که میخوام تمام انرژی م رو نگه دارم برای اون چهار ساعت تدریسی که امشب دارم. البته من به تدریس های این مدلی عادت دارم ... در واقع وقتی جلسه کمتر از دو ساعت باشه من نمیتونم مطالبی که میخواستم بگم رو جمع و جور کنم. 

ولی خب سریال دیدن بازم بهتر از وقت تلف کردن و فکر کردن و خیره شدن به دوردست‌ها و ... هست. پس بهتره حداقل یه سریال دیگه ببینم ... یه سریالی که حالم رو خوب کنه ... مث ... بیگ بنگ تئوری ... :)) 

رویای شبانه

حتی اگر خواب و خیال باشی ... حتی اگر دور و دست نیافتنی و محال باشی ... بازهم به زندگی من رنگی تازه بخشیدی ... 

تو به تنهایی دلیل این شدی که دیگه از آدما ناامید نباشم ... تو ماه بلندی و من دلبسته تصویر تو در آیینه ی آب ... 

تو اندوه بزرگ من نیستی، تو شادمانی زندگی منی ... حتی اگه هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم  ... 

آن واژه

امشب برای تو واژه‌ای را نوشتم که تا به حال نه به کسی گفته بودم و نه برای کسی نوشته بودم. 

شاید من آن مردی که تو میخواهی نباشم اما یقین دارم که تو شایسته‌ترین آدم روی زمین برای آن واژه هستی. 


++ سعدی میگه :  نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم ... همه بر سر زبان دان، تو در میان جانی 

انکار می‌کنی ...


از عشق می‌گویم و تو اِنکار می‌کنی 

یک فرض غلط را، همیشه تکرار می‌کنی 


(شعر از : مرد پاییزی  یعنی خودم


++ قسمت پنجم ش هم امروز اومد ... خیلی خوشحالم. 

++ خب دیگه یواش یواش پاشم برم سراغ شاگردم ... نمیدونم چرا صبا و ظهرها هیچ غلطی نمیتونم بکنم ... فقط عصر و شب :)) 

++ بایستی اعتراف کنم که استعداد من توی شعر مث استعداد تیریون لنیستر توی بسکتبال هست :))) 

۱ ۲
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan