یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

رفتن برای همیشه ...

خب مث اینکه دوباره باید اینجا رو ببندم، از هیشکی خبری نشد ... 

اینکه خبری نیست یعنی تمام رفاقت‌ها کشک بوده ... 

خب وقتی رفیقی ندارم واسه چی باید ادامه بدم اینجا رو ؟ ... 

اهمیت دادن بیش از حد ...

هر وقت من یاد بگیرم که به آدما به اندازه لیاقتشون اهمیت بدم و حتی اگه دوستشون دارم، بروز ندم، موفق خواهم شد. 

زندگی هر آدمی به خودش مربوطه، داستان ف خیلی وقته برای من تموم شده ست. 

چرا باید برام مهم باشه که شانس دیدارش رو نداشتم؟ به درک ... 

من هیچ نیازی به بودن هیچ کسی توی زندگیم ندارم. 

دو سه ساعت ماندن توی غار تنهایی و کمی گریه کردن میتونه دوباره حال منو خوب کنه. 

من نباید کم بیارم، نباید به خاطر ایکس و ایگرگ، روال زندگی خودم رو تغییر بدم. 

من باید به اهداف شخصی خودم پایبند باشم و تنها به هدف هام فکر کنم نه به آدما ... 

حوصله م سر رفت ...

شیطونه میگه برم بلاگ اسکای ... چرا قدیما کلی خواننده داشتم، با اینکه پرت و پلا می نوشتم ؟ 

++ نه اینکه فکر کنید همش نشسته بودم اینجا، نه اتفاقا امروز خیلی روز پرکار و خوبی بود، هم نقاشیم پیش رفت و هم الان دارم تمرین آواز میکنم ولی یه روز حوصله سر بری بود ... اصن حالم خوب نیست ... چرا همش خبرای بد میاد ؟ .... چرا نمیتونیم خوش باشیم ؟ ...... ..... تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... ولی من واقعا به این حادثه کشتی مشکوکم ... چرا درست بعد از این داستان اعتراضا پیش اومد ؟ میخوان حواس مردم رو پرت کنن عایا ؟ 

حس دوست داشتن ...

حس میکنم که دیگه حس دوست داشتن کسی یا چیزی رو ندارم ... داره میره ... دارم سرد و بی تفاوت میشم ... 

شاید یه زمانی از ته دل میخواستم که اینطوری باشم ولی اینکه دیگه نتونی کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی خیلی غمناکه ... 

++ نمیدونم شایدم یه جور ترس هست، ترس از اینکه بازهم من عاشق باشم و  طرف مقابل دوستم نداشته باشه ... 

++ حتی حس بریژیت به خودم رو نمیدونم، ظاهرا که اهمیت زیادی براش ندارم. :( 

شب که بره، میدهم جزای تو ...

عاقا من سالیانی پیش اون آهنگ فریدون فروغی رو گوش دادم، حالا امروز صبح همش داره توی ذهنم پلی میشه و منم باهاش میخونم ... آی شیاد، میخوای بمونی تو .... اما شب که بره، می دهم جزای تو ... شب که بره می دهم جزای تو ... بعدشم فقط همین یه تیکه ش یادمه ... دیگه خودم خسته شدم از بس زمزمه کردم ... 

امروز بالاخره تونستم یه نیم ساعتی زودتر از روزهای دیگه بیدار بشم. دیروز هیچ کاری نکردم، چون پاکو بعد مدتها اومده بود پیشم. عصری هم با پاکو رفتیم پیاده روی طولانی ... فک کنم سه چهار ماهی بود با پاکو پیاده روی نرفته بودیم. به هر حال توی این اوضاعی که بدنم ضعیف شده، همین پیاده روی هم میتونه ورزش به حساب بیاد. 

اونقدر ضعیف شدم که ده دقیقه ترانه یا تصنیف میخونم، فشارش رو روی عضلات شکمم حس میکنم، در حالی که قبلا فقط وقتی آواز میخوندم یا تمرین خفن میکردم همچین فشاری رو حس میکردم. آها دیروز آرایشگاه هم رفتم، دوباره داره موهام بلند میشه، مث قدیما :)) بعدش پسره آرایشگر که هفت هشت سال از من کوچیکتره میگفت که زن داره و بچه ش داره به دنیا میاد :O اون وقت من با 34 سال سن، هنوز دوس دختر هم ندارم چه رسد به زن :))) 

حرف خاصی هم به ذهنم نمیاد، پاشم برم سراغ نقاشی م ... میگن تلگرام آزاد شده ... ولی نمیخوام برم سراغش ... 

جریان یافتن ...

دیروز داشتم به این فکر میکردم که تنها راهش اینه که جاری باشم، حرکت کنم، جریان یافتن تنها راهشه ... اینکه بشینم و فکر کنم هیچ فایده‌ای نداره ... با فکر کردن و دعا کردن و آرزو کردن هیچی درست نمیشه ... تا زمانی که توی خیالات خودم غرق باشم، هیچ رویداد مثبتی روی نخواهد داد ... باید یه کاری انجام بدم، حتی اگه اون کار فقط نقاشی کردن باشه ... 

نباید کارهای کوچیکی مث نقاشی کردن رو کم ارزش بدونم، از نشستن و فکر کردن و غمگین شدن که بهتره ... به فرض که من هیچی نشدم، به فرض که هنر خریداری نداره و آینده ای نداره، بازهم برای سلامتی روح و روان خودم که خوبه ... پس نباید هنر رو کنار بزارم ... باید تمرین کنم، باید تلاش کنم، باید خوشحال باشم ... 

++ تلگرام رو درست کردم، یعنی حالا بهش دسترسی دارم ولی خب میخوام ازش دور باشم، چون الکی وقتم تلف میشه ... بزار مردم فکر کنن که من دیگه تلگرام نمیام ... چقدر خوب بود وقتی دیدم لست سین من within a month شده. زمان اینستاگردی رو هم باید کاهش بدم و به کمتر از یک ساعت در روز برسونم. همین وبلاگ از همه شون بهتره، حتی اگه خلوت و سوت و کور باشه :) 

++ خب ساعت نه و نیم شب هست و من از این دو سه روز اخیر راضی هستم، از وقتی که برگشتم توی اتاق خودم، کارها و برنامه‌هام دوباره روی روال همیشگی خودش افتاده و هم نقاشیم پیشرفت خوبی داشته و هم تمرینای آوازم رو به مانند قدیما پیگیری کردم. درسته که توی آواز و به ویژه توی تحریر ضعیف شدم و تحریرام خیلی کند شدن، ولی خب همین که دو سه روزه که تمرینام رو پشت سر هم پیگیری میکنم، نشانه خوبی هست و خوشحالم :) تنها مشکلی که وجود داره اینه که ساعات خوابم یه کمی به هم خورده و بازم خیلی دیر میخوابم و تا میام آماده شروع نقاشی بشم، لنگ ظهر شده، به خاطر همین ساعات کمی واسه نقاشی دارم. 

ولی درستش میکنم :) 

فراموش شده ...

من یه آدم فراموش شده هستم ... نه تنها دیگران منو فراموش کردن که حتی خودمم توی تنهایی‌م، خودمو فراموش کردم ... من غمگین نیستم، شاد نیستم، حسرت ندارم، ... دیگه هیچ حسی ندارم. هیچ کدوم از چیزهایی که در گذشته داشتم رو ندارم. اگه من حس و عشقی داشتم، دیگه ندارم، دیگه منتظر کسی نیستم، دیگه امیدوار به اومدن کسی نیستم، دیگه کسی رو دوست ندارم. 

فکر نمیکردم بتونم یه روزی همه اون آدمایی که برام مهم بودن رو فراموش کنم، ولی الان اتفاق افتاده. فراموش نکردم، نمیتونم بگم فراموش کردم، همه چی سرجاشه، آلزایمر که نگرفتم، همه چی یادمه، ولی دیگه برام مهم نیست، دیگه حسی ندارم، دیگه دوستشون ندارم، دیگه اومدنشون برام مهم نیست، دیگه از رفتن شون یا نبودنشون غمگین نیستم، دیگه حسرت بودنشون رو ندارم... 

من دیگه آدم نیستم، من یه ربات هستم. من دیگه کسی رو دوست ندارم، دیگه آرزویی ندارم، مث یه گیاه هستم، فقط زنده م ... :( 

پرت و پلا ...

یادمه یه زمانی شوخی طبعی داشتم و پرت و پلا می نوشتم، چند وقته اصن نوشتنم نمیاد ... پس نباید شگفت زده بشم از اینکه هیشکی بهم سر نمیزنه ... در واقع منم مث قدیم به وبلاگای مردم سر نمیزنم و کامنت نمیزارم... سرم رو کردم توی لاک خودم و به کسی کاری ندارم. نه دلتنگ کسی میشم و نه کسی دلتنگ من میشه. 

یه رکود عجیبی توی وجودم حس میکنم، من اینطوری نبودم، اینقدر بیخیال، اینقدر ساکت، اینقدر سرم توی کار خودم .... البته خوبه، چون کارهام پیش میره و برنامه هام اجرا میشه ولی از وقتی تلگرام هم فیلتر شده دیگه عملا هیشکی نیست باهاش حرف بزنم. حتی دو سه هفته س که پاکو رو هم ندیدم. کلاس آوازم هست، ولی وقتی آدمای جدید میان، وقتی بچه ها هستن و وقتی با همکلاسیام حال نمیکنم و هیچ چیز مشترکی باهاشون ندارم، نمیتونم بهشون نزدیک بشم و باهاشون حرف بزنم. در واقع اونا فقط همکلاسی هستند و دوست و هم صحبت نیستند. 

دلم میخواست برم تئاتر ببینم ولی واقعا حوصله تهران رفتن و دود و ترافیک رو ندارم، همیشه وقتی میرم تهران سردرد میگیرم از آلودگی هوا. ... یکی از چیزایی که دیروز و امروز بهش فکر میکردم این بود که من چرا هنوزم ناخونای دست راستم رو بلند نگه میدارم؟ سه چهار سال پیش وقتی تمرین گیتار میکردم، این داستان شروع شد و دیگه بهش عادت کردم، به اینکه ناخونای دست چپ رو تا ته بگیرم ولی دست راستم ناخون داشته باشه. حتی با اینکه الان با پیانو ( ارگ در واقع ) بیشتر کار میکنم تا با گیتار. ولی بازم اون حس گیتاریست بودن منو رها نکرده .... خیلی دلم میخواست کلاس آوازم تموم میشد تا تمرین ساز رو شروع کنم ولی با این روندی که من پیش میرم دو سه سالی مونده تا تموم بشه. 

دو سه ساعت دیگه کلاس دارم و حوصله تمرین ندارم، همیشه از اینکه آماده نباشم و سر کلاس برم بدم میاد. این سه هفته خیلی مزخرف بودن، توی کل این مدت شاید دو سه روز تمرین مفید داشتم. و این خیلی فاجعه س ... دیشب تحریرهام خیلی کند شده بودن. ... البته چون از دیروز دیگه برگشتم توی اتاق خودم، وضعیت بهتر شده. 

دیروز پیشرفت خوبی توی اون نقاشی عقب افتاده م داشتم و تمرین آوازم رو هم انجام دادم ولی یکی دو روز تمرین کافی نیست و فقط تونستم صداسازی کنم، اصن نرسیدم که آواز تمرین کنم، در حالی که باید این هفته این آواز رو یاد می گرفتم. از خودم ناراحتم. گرچه این رکود واقعا تقصیر من نیست، کی فکرشو میکرد که زلزله بیاد و بعدش هم اون اتفاقا توی مملکت بیافته. منم که آدمی نیستم که بتونم بی تفاوت بمونم و فکر و ذهنم درگیر میشه. 

++ به دلایلی که گفتم و به خاطر اینکه حالم چندان خوب نبود، کلاس امروز رو پیچوندم ... ولی خب تمرینم سر جاشه :) 

دیگه شروع کردم ... مث پارسال دارم برنامه م رو به خوبی پیش می برم ... انگار بسته شدن تلگرام به نفع من شد :))) 

بازگشت

خب دیگه تصمیم گرفتم که برگردم به اتاقم و فقط شبا برم بالا ... اینطوری همه چی به روال سابق برخواهد گشت. البته این بار تلاش میکنم که خیلی مفیدتر و بهتر از وقتم استفاده کنم. حالا که از زلزله و حوادث دیگه جان سالم به در بردم :))) باید برنامه‌های زندگی خودم رو ادامه بدم و خودم رو آماده کنم برای سالهای آینده ... 

نقاشی رو کمابیش ادامه می‌دادم و از این نظر مشکلی نبود، تنها در زمینه تمرینای آوازم هست که خیلی عقب افتادم و باید دوباره برگردم به روال سابق که روزی سه الی چهار ساعت تمرین داشتم. این تمرین نکردن یه کمی بدنم رو ضعیف کرده، یه مقداری هم به خاطر سرماخوردگی و نگرانی از آینده و اینا حالم خوب نبود که با استراحتی که از چهارشنبه تا الان داشتم، حالم خوب خوب شده. 

و خب الان حرف دیگه ای ندارم بزنم ... یعنی حرف که زیاد دارم ولی اینجا نمیشه گفت ... نیازی به گفتن هم نیست، همه میدونیم :) 

مامانم بازم گیر داده که زن بگیر و من برای اینکه بحث ها بالا نگیره، دوباره برگشتم اتاقم تا کمتر اونجا حضور داشته باشم :))) 

توی وضعیتی که من برای پنج سال آینده خودم نمیتونم برنامه مطمئنی داشته باشم، چطوری میتونم آینده یه نفر دیگه رو خراب کنم ؟ من که نه شغل درست و حسابی دارم و نه پول و سرمایه ای. حتی هنر و مهارت های من هم به حد کافی پرورش نیافته که بتونم روی اونا حساب کنم. من هنوز یه نقاش یا یه آوازخوان یا حتی یه ریاضیدان نیستم. مترجم هم نیستم حتی .... 

در آرامش نسبی ...

خب یه آرامش نسبی بوجود اومده واسه من ... تقریبا دو هفته ای بود که به خاطر زلزله و اتفاقات دیگه بعد از اون، روند عادی و قدیمی زندگی من یه مقداری تغییر کرده بود، مهمترین تغییر اینه که این روزها خیلی کمتر توی اتاق خودم هستم و شبا هم بالا میخوابم. و این یعنی کمتر پای کامپیوتر هستم و متأسفانه تمرین آوازم خیلی کمتر شده بود توی این دو هفته ... 

سه چهار شب هست که خواب درست و حسابی ندارم، اونقدر که پیگیر ماجراهای پیش آمده هستم، این آتشی که زیر خاکستر مانده بود و دوباره شعله ور شده ... چطور میشه که آدم بتونه بیخیال بشه و کارهای عادی و روزمره ش رو پیگیری کنه ؟ من که نمیتونم :(  من طرفدار آشوب نیستم ولی وقتی هیچ راه دیگه ای برای مردم باقی نگذاشتن، وقتی توی این سالها هر گونه انتقاد و اعتراضی بی پاسخ مونده، وقتی سر طبیعی ترین حقوق انسانی هم باید بحث و جدل کنی دیگه جز این فریادها چاره‌ای نیست ... البته این جایی که من زندگی میکنم، خبری نیست، ظاهرا همه چی آرومه. انگار مردم بدبخت‌تر و گرفتارتر از اونی هستند که بخوان حتی اعتراض کنن. 

در عمل من هیچ کاری نتونستم بکنم، نتونستم با مردم همراه بشم، ولی دلم میخواست که من هم همراهشون بودم و فریاد میزدم. ولی این همراه نشدن گروهی از مردم از ترس و بی تفاوتی نیست، به نظر من بیشتر مردم بلاتکلیف هستند، نمیدونن چی میشه و به خاطر همین نگرانن از همراه شدن با این موج خروشان. اما نگرانی من از اینه که اگه این موج آروم بشه، دوباره خفقان شروع میشه. برای خود من مرگ مهم نیست، ممکن بود همین دو هفته پیش توی زلزله زیر آوار می موندم، یا ممکنه آدم با یه تصادف ساده رانندگی بمیره... مهم اینه که سالهای آینده ایران چگونه خواهد گذشت ... مهم اینه که مردم بتونن دوباره با هم متحد بشن و به چیزهایی که میخوان و حقشون هست برسن... 

به عنوان یه ترک زبان نگرانم از شکافی که به نظر میاد داره بین آذری ها و سایر اقوام به جود میاد. البته با شناختی که من از مردم تبریز دارم، میدونم که اونا هم مث مردم شهرهای دیگه هستند، همیشه همراه ما بودند و این بار هم همراهی خواهند کرد ولی شاید کمی دیرتر ... شاید تردیدهایی هست یا نگرانی هایی هست که نمیگذاره ... کاش مردم ما لهجه همدیگه رو مسخره نمیکردن ... کاش توی این روزهای سخت با همدیگه مهربانتر باشیم. 

++ امیدوارم وبلاگم فیلی نشه، اگه شدم برام کمپوت گلابی بیارید  :)))) 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan