یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

گربه خوشگل من ...

دارم توی مدادرنگی به سطح خوبی میرسم، اگه این درد دست بزاره :( 

یه گربه خوشگل کشیدم، تازه دارم به خودم امیدار میشم. :))

در واقع خودم نمیخوام وگرنه میتونم هایپررئال بکشم. چه نیازی هست اون همه جزئیات داشته باشم؟ هزار سال هم که طول میکشه تموم بشه ... تازه اندازه نقاشی هم باید دو برابر این باشه که بتونم به اون دقت و جزئیات برسم. ... آخه کدوم دیوانه‌ای میاد با مدادرنگی یه کار پنجاه در هفتاد بکشه؟ برای همین نقاشی در اندازه A2 هم دو هفته جون کندم. 

البته نقاشی به سبک هایپررئال یه مزیت هایی هم داره، اول اینکه سطح تکنیک خیلی بالایی میخواد که خب برای تمرین و پیشرفت توی نقاشی خیلی خوبه. دوم اینکه غرق میشی توی جزئیات و زمان و مکان و فکرهای آزاردهنده رو فراموش میکنی، آهنگ مورد علاقه ت رو گوش میدی و با لذت نقاشی میکنی. سوم اینکه نتیجه کار واقعا شگفت انگیزه، یعنی عمق نقاشی و زیبایی اون واقعا چیزی فراتر از عکس هست، ضمن اینکه من علاقه ای به کپی کردن عکس ندارم و  هر وقت که حس کردم توی تکنیک نقاشی به سطح مورد نظر خودم رسیدم، اون موقع دیگه شروع میکنم به کشیدن چیزهایی که توی ذهن خودمه و عکس رو فقط به عنوان راهنما برای رندر کردن و جزئیات نقاشی لازم دارم یا برای نورپردازی و حالت ایستادن کاراکترها و ... البته که میخوام یواش یواش مدادرنگی رو کنار بزارم و برم سراغ آبرنگ ... چون مدادرنگی واقعا اذیت میکنه. خیلی کند پیش میره و رنگ کردن حتی یه بخش کوچیک، دهن آدمو آسفالت میکنه. ... 

توی این مدت فهمیدم که آبرنگ اونقدرام سخت نیست. ... باید بهش عادت کنی و قلق ش دستت بیاد. ... 

بر خلاف نظر دیگران، من معتقدم که مدادرنگی مدیوم خیلی سختی هست، یعنی برای هایپررئال کار کردن، بدترین گزینه ست. ... برای هایپررئال بهتره آدم سراغ مدیومی مث رنگ روغن بره. یعنی رنگ روغن بهترین گزینه واسه هایپررئالیسم هست. ... ولی متأسفانه اتاق من تهویه مناسبی نداره و من هم حوصله ندارم یکی دو روز صبر کنم تا یه لایه رنگ خشک بشه. ... با این حساب، بهترین گزینه واسه من آبرنگ هست. ... چون هم سریعتر از مدادرنگی هست، هم بوی بد نداره و  بوم و حلال و تربانیتین و ... نمیخواد مث رنگ روغن و هم اینکه رنگ های درخشان و زیبا داره که حتی توی گرونترین مدادرنگی هم به سختی میشه پیدا کرد. و فکر میکنم ترکیب رنگ توی آبرنگ نسبتاً راحت‌تر از مدادرنگی باشه. 

تمرینای طراحی و آناتومی و آبرنگ رو هم به زودی شروع خواهم کرد. 

یعنی این گربه هه تموم بشه، دیگه آبرنگ و طراحی رو شروع میکنم. 


++ خب ساعت نزدیک به پنج و نیم صبح هست و مث اینکه بلاگ اسکای درست شد :)) 

پس برمیگردم اونجا ... این یادداشت هم باشه واسه یادگاری ... 

شاید یه روزی یه کسی واسه من دلش تنگ شد و به  اینجا سرزد :)) 

اندر مزایای وبلاگ نیومدن ...

آقا من از سه شنبه به بعد نیومدم وبلاگ ... خب شب سه شنبه که زلزله اومد و داستان داشتیم دوباره و توی حیاط بودیم و من تا صب خوابم نگرفت .... و فرداش چهارشنبه بود و روز کلاسم ... هول هولکی آماده شدم و رفتم ... شب هم که برگشتم خونه شلوغ بود و نشد کاری بکنم ... شبش هم که از شدت خستگی و بیخوابی شب قبل خوابم گرفت تا لنگ ظهر ... 

گفته بودم که پنج شنبه‌ها چون خونه شلوغ هست معمولا هیچ کاری نمیتونم بکنم، ولی چون وسایل نقاشی م رو برده بودم بالا و نیومدم که به وبلاگ سر بزنم، وقت فراوانی داشتم برای نقاشی کردن ... خب چون اونجا کامپیوتر ندارم و هنوز به صفحه کوچیک گوشی عادت ندارم، یه عکس از یه مجله خیاطی فرانسوی برداشتم و از روش طراحی کردم یعنی اولین تجربه سیاه قلم خودم رو شروع کردم ... 

طرح اولیه رو بدون جدول بندی و همینطوری دستی کشیدم، اونقدر خوب در اومد که حیفم می اومد تجربه سیاه قلم روش انجام بدم، ولی خب بالاخره دل به دریا زدم و دست بردم به قلمو و شروع کردم به مالیدن پودر زغال روی نقاشی ... دقیقا اون چیزی که میخواستم نشد ولی میشد تا حدودی با مداد کنته و پاک کن اتودی اصلاحش کرد ... و خب طبیعی بود چون عادت نداشتم به کار کردن با پودر زغال .... ولی نتیجه کار تقریبا خوب بود ... اونقدر خوب که بتونم بزارم توی اینستاگرامم ... و خب وقتی این اولین تجربه م بهتر از تصوراتم شد، دیگه جرأت و جسارت و شور و شوق بیشتری دارم ... 

چیزی که برام خیلی جالب بود سرعت کار بود ... من حتی برای یه طرح سیاه و سفید با مداد گرافیتی معمولی هم دو سه روزی وقت میزارم ولی این اولین نقاشی سیاه قلم رو توی یه روز شلوغ تموم کردم ... خیلی کم پیش میاد که من بتونم یه نقاشی رو توی یه روز تموم کنم ... 

البته تا جایی که ممکن باشه، میخوام نقاشیای نیمه کاره قبلی رو تموم کنم ... دو تا نقاشی نیمه کاره مهم دارم که هنوز نصف بیشترشون مونده ... این وبلاگ نیومدن مث اینکه بازدهی خوبی داشت واسه من ... اینکه وسط این شلوغی آخر هفته تونستم یه نقاشی کامل بکشم خیلی خوشحالم میکنه .... 

شاید این آخرین پست باشه ...

آقا هرچی خوبی بدی از ما دیدید، از همین تریبون ازتون تقاضای بخشش میکنم... چون اتاق من زیرزمینه و زیرزمین جای خطرناکی هست، و اگه اتفاقی بیافته و حتی زنده هم بمونم دو سه روز طول میکشه پیدام کنن ... پس مجبورم از اتاق نازنینم و از کامپیوترم و سازهام دور باشم. و خب طبیعی هست که دیگه نمیتونم مث سابق وبلاگ نویسی کنم ... چون در شرایطی هستم که ممکنه هر پست من آخرین پست من باشه ... پس اگه مدت مدیدی ننوشتم، نگران نشید، به احتمال زیاد زنده باشم ولی دسترسی به کامپیوترم و اتاقم ندارم. این در واقع یه جور خداحافظی هم میتونه باشه ... 

مرکز زلزله دیشب اونقدر به ما نزدیکه که میتونم پیاده برم تا اونجا ... با اینکه مدت زمان زلزله کمتر از هفت ثانیه بود ولی خیلی خوفناک بود. اول یه صدای مهیب و ترسناک اومد. مث ترکیدن یه بمب یا همچین چیزی ... بعدش دیوارها شروع به لرزیدن کرد ... من داشتم لرزش دیوار رو تماشا میکردم که داداشم فرار کرد و من تازه فهمیدم که زلزله س ... خداروشکر دیشب به خیر گذشت و ما یه شب توی کوچه خوابیدیم ... ولی هیچی معلوم نیست، تا دو سه هفته اوضاع خطرناکه و ممکنه زلزله حتی شدیدتری هم بیاد ... البته امیدوارم که نیاد ... همین زلزله هم اگه مدت زمانش کوتاه نبود ممکن بود خساراتی داشته باشه. 

البته احتمالا توی اینستاگرام و تلگرام حضور داشته باشم. ولی در مورد وبلاگ نویسی فعلا شرایط مهیا نیست و من دارم با نگرانی این سطور رو تایپ میکنم ... شایدم جوگیر شدم الکی ... نمیدونم ... تا حالا همچین تجربه ای نداشتم ... یه بار بچگیام زلزله دیدم ولی اون طولانی تر از این بود ... و نمیدونم شدتش چقدر بود ... به هر حال امیدوارم  دیگه از این لرزش ها توی ایران نداشته باشیم ... 

کوله پشتی که واسه کوه داشتم رو آماده کردم برای موارد اضطراری  و  دیگه تا ضرورتی نباشه سعی میکنم خیلی کمتر بیام توی اتاقم که توی زیرزمینه .... همه تون رو دوست دارم و بهترین دوستای من بودید ... ایشالا لپ تاپ بخرم یا جابجا بشم یا شرایط مطمئن بشه، برمیگردم ... خدانگهدارتون ... 

نقاشی حالمو خوب میکنه ...

برای نقاشیای سیاه و سفید  دو روش وجود داره ... روش اول و قدیمی‌تر روش طراحی با مداد معمولی هست، روش دوم که نسبتا جدیدتره و الان خیلی هم متداول هست و تقریبا همه دارن به اون روش کار میکنن کار با پودر گرافیت یا پودر زغال هست ... من نقاشی رو به روش قدیمی یعنی روش طراحی با مداد یاد گرفتم ... 

به خاطر همین هر بار که یه نقاشی سیاه و سفید میخوام بکشم، با مداد شروع میکنم، اگه فرض کنیم که نقاش مهارت و تمرین کافی داره، سرعت کار با پودر و قلمو  ( سیاه قلم )  بیشتره و اگه شخص حرفه ای باشه، میتونه هایپررئال بکشه و نقاشی ش رو نشه از عکس تشخیص داد. ... 

با مداد و محو کن ( قلمو یا هر چیز دیگه ) هم میشه به همون کیفیت رسید. ولی من معمولا تا جایی که میشه از محو کردن استفاده نمیکنم یا خیلی ملایم اینکارو میکنم. اینطوری یه کیفیتی بوجود میاد که از دور شبیه هایپررئال هست و شاید کسی نفهمه که سیاه قلم کار نشده و با مداد کار شده، ولی از نزدیکتر یه حالت نقاشی مانندی داره که خیلی جالبه. بافت کاغذ و اثر ملایمی از خطوط مداد ( در جاهایی که محو نکرده باشم ) باقی می‌مونه و به نظرم بافت خیلی زیبایی ایجاد میکنه. شاید به اون مشکی عمیق و خوب نشه رسید ( که اگه لازم باشه میشه از مداد مشکی پلی کروم کمک گرفت ) ولی کیفیت سایه‌های خاکستری روشن خیلی بهتر از روش متداول هست. مزیت دیگه ش اینه که میشه با مداد نوکی کار کرد و جزئیات خیلی بیشتری بوجود آورد. 

ولی خب مشکل اصلی اینه که سرعت کار شاید نصف روش سیاه قلم باشه. اما اینجا میتونی توی طیف بین حالت نقاشی مانند تا حالت هایپررئال انتخاب خودت رو داشته باشی... به خودت بستگی داره که چقدر بخوای به عکس نزدیک بشی. و حتی وقتی خیلی سعی میکنی که دقیقا مث عکس بکشی بازم یه حسی و یه چیزی توی نقاشی هست که از عکس قشنگتره. 

شاید خیلی ها که میگن هایپررئال قشنگ نیست، به خاطر اینه که فقط عکس های گرفته شده از روی نقاشی هایپررئال رو توی اینستاگرام دیدن ... شاید بشه گفت مث دیدن ویدئو کلیپ یه اجرای موسیقی هست ... اینکه اثر جلوی چشمت باشه و ببینی خیلی فرق داره با اینکه عکس اثر رو توی گوشی ببینی ... و اینکه همه ما پوسترهای بزرگ رو دیدیم، و میدونیم که یه پوستر بزرگ اون حس و حالی که توی یه نقاشی هست رو نداره. 

البته اگه خیلی بخوای به عکس نزدیک بشی، یواش یواش یه مقداری از اون حس نقاشی مانند بیرون میری، به خاطر همینه که من از یه جایی به بعد دیگه بیخیال اضافه کردن جزئیات بیشتر میشم، یعنی در واقع انتخاب میکنم که چه چیزهایی باشن، گاهی هم ضعف تکنیک و تجربه من هست که سبب میشه نتونم اون چیزی که توی عکس هست رو دقیقا مث خودش دربیارم. ... ولی خب مث اینکه نتیجه کارم به اندازه کافی خوب شده ... اولش که این نقاشی رو شروع میکردم چون حدود یکسالی بود که کار سیاه و سفید نکشیده بودم، با خودم میگفتم این فقط تمرین و اتود هست، اگه خراب بشه اشکال نداره ... ولی مث اینکه نه تنها خراب نشد، بلکه بهتر از چیزی شد که فکرشو میکردم .... 

شاید عجیب و جالب باشه، من این یکسال تمرین مدادرنگی کردم، ولی نقاشی سیاه و سفید من هم پیشرفت خیلی چشمگیری نسبت به نقاشیای سالهای قبل من داره. اگه مسأله حوصله و وقت و چیزهای دیگه نبود و اگه من فقط کارم نقاشی بود و کارهای دیگه نداشتم و دغدغه مالی نداشتم ... حتی میتونستم هایپررئال بکشم ... الان حس میکنم که از نظر تکنیکی به حدی رسیدم که بتونم کار هایپررئال بکشم ... قبل از این نقاشی حس میکردم که هنوز تکنیکم کافی نیست... ولی الان فقط مسأله وقت و حوصله س نه تکنیک و مهارت ... 

اما من هنوز حتی یه نقاشی با روش متداول یعنی سیاه قلم ( کار با پودر گرافیت ) نکشیدم ... باید اون روش رو هم یاد بگیرم، درسته که من عاشق روش طراحی با مداد هستم، ولی به عنوان یه نقاش باید هر دو روش رو بلد باشم. به خصوص که معمولا روش دوم رو تدریس میکنن توی آموزشگاه های نقاشی ... و خب اونم پیچیدگی ها و قلق های خاص خودش رو داره که با تمرین و تجربه باید بدست بیارم ... 

پاپ خوب داریم عایا ؟

آیا آهنگ پاپ خوب هست ؟ ... چرا من هرچی میشنوم یا کنجکاو میشم و گوش میدم رو نمیتونم تحمل کنم ... بیشتر آهنگای جدیدی که میشنوم رو حتی تا نصف هم نمیتونم تحمل کنم و مجبور میشم یه آهنگ خوب گوش کنم تا اونو بشوره ببره ... 

البته تک و توک خواننده های خوب هستند که کارهاشون از یه سطحی دیگه بالاتره و آدم با خیال راحت میتونه آهنگ جدیدشون رو گوش کنه ... مثلا محسن چاوشی واقعا خوبه ... یا بعضی خواننده ها که سبک شون به سبک سنتی نزدیکه و آهنگاشون رو میشه گوش داد ... خوبی سبک سنتی اینه که یه حداقل هایی از نظر جنس صدا و تکنیک خوانندگی و آهنگسازی رعایت میشه ... ولی توی پاپ گاهی ترانه خیلی بی معنا و چرت و پرته ... گاهی آهنگسازی ش  مزخرفه و  فقط یه ریتم تکراری و روی مخ رونده داره ... گاهی صدای خواننده حتی به درد دکلمه کردن شعر نمیخوره چه رسد به اینکه بخواد آهنگ بخونه .... گاهی سازبندی قطعه ناجوره و دلچسب نیست ... 

خلاصه اینکه شاهکارهای پاپ سالهای دور انگار هیچوقت تکرار نخواهند شد ... مثلا چرا یه آهنگی مث گل یخ  کورش یغمایی ساخته نمیشه دیگه ؟  چرا همایون خرم یا پرویز یاحقی نداریم دیگه ؟ ... بعید میدونم خواننده خوب یا ترانه سرای خوب  نداشته باشیم ... من فکر میکنم بیشتر به خاطر اینه که آهنگساز خوب و خلاق کم هست ... 

یکی دیگه از دلایلش شاید این باشه که آهنگ ساختن و خواننده شدن و آهنگ بیرون دادن خیلی آسون شده، یعنی شما کافیه پول داشته باشی میتونی راحت کار ضبط کنی و آهنگ بیرون بدی ... اون حساسیت ها و اون سواد و دانش و اون همکاری آدمای کاربلد که قدیما بود دیگه نیست. 

تا وقتی هم که آهنگ خوب تولید نشه، سطح سلیقه مردم روز به روز پایینتر میاد ... به هر ترانه  نامفهومی و به هر صدای ناپخته ای و به هر آهنگ سمبل شده ای راضی میشن ... شاید دلیل اینکه چند وقته بازخوانی آهنگای قدیمی اینقدر مد شده همین باشه، چون آهنگ خوب و جدید خیلی کم هست، خواننده ها  دستشون خالیه .... یا باید کارهای قدیمی رو بازخوانی کنن یا اینکه تن به خوندن هر آهنگ مزخرف جدیدی بدن ... برخی از کارهای قدیمی اونقدر خوب و قوی هستند که حتی یه اجرای متوسط  توسط یه خواننده معمولی هم از بعضی آهنگای جدید بهتر در میاد ... 

البته بازخوانی کارهای قدیمی هیچ اشکالی نداره، هم تمرین و پرورش هست و هم محکی برای سنجش توانایی یه خواننده جدید هست ... ولی هر چیزی یه ظرفیتی داره ... مثلا من دیگه هیچ بازخوانی از آهنگ مرغ سحر رو گوش نمیدم ... حتی اصل آهنگم دیگه گوش نمیدم ... خودمم به ندرت میخونمش ... اونقدر که خونده شده و شنیده شده دیگه خسته کننده س. 

امشب دو سه تا آهنگ از دو تا خواننده جدید که اسمشون رو شنیده بودم گوش دادم، اولی عملا فقط داشت متن شعر رو دکلمه میکرد، دومی میخوند، بهتر از اولی بود ولی بازم نتونستم تا آخر آهنگ تحمل کنم ...  فک میکنم بهتره پاپ گوش ندم اصن ... خیلی بهتره ...  البته بعضیا امتحان خودشون رو پس دادن ... 

پناه می‌برم به ...

نمیشه گفت حالم بد هست، ولی حال خوبی هم ندارم ... وقتی که میدونی توی خاطر هیشکی موندگار نیستی ... وقتی که میدونی همه آدمایی که اومدن یه روزی میرن ... وقتی که تقریبا همه تنهات گذاشتن و هر بار که به شبکه‌های اجتماعی سر میزنی، می‌بینی که نه پیامی هست و نه نشانی و نه امیدی .... اون موقع ست که میفهمی که واقعا تنهایی ... 

البته امروز اینطوری نبود، امروز پیامی از یه دوست قدیمی داشتم که خیلی دلگرم شدم، به اینکه هنوز فراموشم نکرده ... به اینکه شاید دور باشه ولی هنوز به یاد دوست قدیمی ش هست ... خوبه که هنوز اون هست ... ولی من هنوز تنهام ... و هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع نیست حتی تا دو سه سال دیگه ... حس این پیرمردها رو دارم که همه کس و کارشون ترک شون کرده و رفته ... 

هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه پناه ببرم به موسیقی، به نقاشی، به آواز خواندن .... و یه جوری خودم رو مشغول کنم ... که گم بشم میان رنگ ها و صداها ... شاید گاهی به شوخی بگم که روی فلانی کراش دارم ولی در واقع این فقط یه طنز تلخ هست .... در واقع من دیگه جرأت دل بستن به کسی رو ندارم ... دیگه پیشقدم نمیشم ... دیگه غرورم رو زیر پا نمیگذارم ... 

دلم رو همینطوری مفت و مجانی تقدیم کسی نمیکنم ... کسی باید باشه که ارزشش رو بفهمه ... کسی باشه که در مرتبه اول بتونه یه دوست معمولی برای من باشه، بعدش بتونه دوست صمیمی من بشه و بعد از اون هست که شاید بتونه عشق من باشه. 

و هنوز هیشکی نتونسته از دوست معمولی یا دوست صمیمی فراتر بره ... اون نزدیکترین آدم به من شد ... هنوزم هیشکی از اون به من نزدیکتر نشده ... حتی ف هم نتونست اینقدر به من نزدیک بشه ... هیشکی اینقدر به من نزدیک نشد ... ولی همین که اینقدر نزدیک به روح و جان منه ، خیلی دور شده ... لعنت به این فاصله ها ... فاصله زمانی، فاصله مکانی، فاصله سنی، فاصله طبقاتی، فاصله فرهنگی ... این فاصله ها آدمو مأیوس میکنه و  کورسوی امید رو خاموش میکنه ... 

شب سردی هست ... شب یلدا نزدیکه ... همه خوشحالن .... ولی غم توی دل من ریشه دوانده ... وقتی فقط یکی دو نفر اونم آدمای مجازی، تولدت رو تبریک بگن، دیگه تنها بودنت حقیقت آشکاری هست ... برام باورش سخت بود که آبان امسال هم گذشت و کسی که انتظار داشتم تولدم رو بهم تبریک نگفت ... البته که منظورم ف نیست، من دیگه از ف هیچ انتظاری ندارم ... ف برای من تموم شده ست ... ..... پاییز امسال پایان داستان ف بود ... تموم شده که اینقدر راحت میتونم از تموم شدنش بگم .... 

خوشحالم که این پاییز تونستم به جایی برسم که دیگه دلبسته کسی نباشم ... درسته تنهایی خیلی اذیتم میکنه، درسته کسی نیست که باهاش حرف بزنم یا دردودل کنم، کسی نیست که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم ولی دیگه دلم خالی از هر گونه احساس یک طرفه ست .... دیگه هیچ حسرتی و هیچ کینه ای و هیچ آرزویی ندارم ... به قول اون آهنگ زیبا ... 

... دگر ناله را در گلو کشته ام ... به دل هر چه بود آرزو کشته ام ... سر ساقی اکنون سلامت که من ... شررهای می در سبو کشته ام ... 

آخی بالاخره درست شد ...

خب بالاخره پس از یک ماه و خورده ای تلاش ناکام، امروز  از این گوشه وامونده هم گذشتیم و استاد پذیرفتند و اجازه فرمودند که بریم سراغ گوشه بعدی ... البته نه اینکه کاملا راضی باشه، چون همون طوری که توی پست قبلی گفتم، این هفته اصن نتونستم تمرین کنم و صدای من افت محسوسی داشت که توی تمرینای صداسازی و حتی موقع خوندن درس آواز خودش رو نشون داد. 

ولی خب ایشالا برای هفته بعد دیگه این مشکلات رو نخواهیم داشت و همینجا قول میدم که مث چند ماه گذشته خوب و جدی تمرین کنم و دیگه بین تمرینام وقفه نیافته ... به هر حال الان انگار یه بار خیلی سنگین از روی دوش من برداشته شده و میتونم برم سراغ نقاشیای ناتمام خودم و برنامه هفتگی عادی خودم رو پیگیری کنم. 

تازگیا روی دو سه نفر کراش پیدا کردم ... خدا به خیر بگذرونه ... البته دیگه حواسم جمع هست که سوتی ندم و طرف مقابل هیچوقت نفهمه که روش کراش دارم. بعید هم میدونم بفهمه ... کراش چیز هیجان انگیزی هست ... ولی خب خطرناکم هست تا حدودی ... یکی شون رو توی تلگرام کشف کردم. اولین بار هست که از تلگرام با یه نفر آشنا میشم ... البته میدونم روش خوبی نیست، فقط میخوام امتحان کنم ببینم میتونم تا کجا پیش برم ... البته میگن فیک هست ولی اگه فیک بود بهانه ای برای کات کردنه. و اگه فیک نبود که گزینه خوبی هست برای کراش داشتن :))) 

و اینکه حالا که سرم خلوت شد دوباره، درس های طراحی رو منتقل کنم به وبلاگ جدید و توی فکر درس طراحی جدید باشم. 

وات د فاز ؟

آقا نشد ما یه بار خوشحال بشیم و این خوشحالی مون ادامه دار باشه ... امروز قرار بود جلسه دوم تدریس رو داشته باشیم ولی ایشون کنسل کردن ... بعدشم اس داده که دیگه نمیتونم و برنامه کلاس کلا تعطیله ... اصن فکرشو نمیکردم این یه مورد اینطوری بشه. در مورد دیگران همچین احتمالی بود ولی ایشون نه. 

جالب اینجاست که تا حالا مورد اینطوری نداشتم که جلسه اول رو برم و از جلسه بعدی بگه که دیگه نمیخوام کلاس داشته باشم. اینم از تدریس من راضی بود، حتی آخر جلسه اول گفتم اگه راضی نیستید جلسه اول رایگانه، ولی گفت که خوب بود و این حرفا ... بعدشم که ازش توی تلگرام پرسیدم، کلاس چطور بود و راضی بودید و این حرفا ... بازم گفت که خوب بود ولی کاش جزوه می گفتید می‌نوشتم :| 

بهش گفتم که باشه براتون جزوه می نویسم و آماده میکنم که وقت کلاس گرفته نشه. امروزم داشتم جزوه و خلاصه درس می‌نوشتم که خبر داد دیگه کلاسا رو نمیخواد. حرفی از پول و هزینه و اینام نزد ... نمیدونم شاید وقت نداره، شایدم منصرف شده از درس خوندن. شایدم خودش میخواد از روی اون کتاب PDF که بهش دادم بخونه. 

به هر حال مهم اینه که تبلیغاتم توی اینترنت جواب داد و شاگرد پیدا شد. پس میتونم به تدریس ریاضی برای درآمد اتکا کنم. فقط باید آماده باشم و جزوه و کتاب و اینا تهیه کنم. به نظر من جزوه چیز بیخودی هست، اینکه سر کلاس جزوه بگی و شاگرد بنویسه، یه جور وقت تلف کردنه ... حتی بعضی اسلایدهای آموزشی در واقع اسلاید آموزشی نیستن، روخوانی از متن کتاب درسی هستن. 

اگرم بخوام جزوه داشته باشم، جروه رو خودم تهیه میکنم و بعد از هر جلسه به شاگرد میدم ... سر کلاس فقط مفاهیم رو توضیح میدم و تمرین حل می‌کنیم. یعنی فقط درس میدم و تمرین حل می‌کنیم. هر چی تمرین بیشتری زیر نظر من حل بشه بهتره، چون من اشکالات شاگرد رو می‌بینم و روش‌های درست رو تشویق میکنم و جلوی روش های غلط رو میگیرم. 

خوندن بهترین جزوه هم نمیتونه در حد داشتن معلم خصوصی جواب بده ... یه استاد خوب خیلی بهتر از جزوه خوب یا کتاب خوب یا حتی ویدئوهای آموزشی خوب هست ... چون حتی ویدئوهای آموزشی هم یه طرفه هستند و نمیتونن اشکالات شاگرد رو ببین و برطرف کنن. برای خوندن از روی کتاب و جزوه و بدون راهنمایی استاد، شاگرد باید خودش سطح متوسط به بالا باشه. 

حتی برای یه شاگرد سطح متوسط یا خوب هم داشتن استاد بهتر از نداشتنشه ... اگه بهم میگفت که هزینه ش زیاده، من ازش کمتر میگرفتم ولی لابد مشکل دیگه ای وجود داشته ... فکر میکردم شاگرد مرد بزرگسال خیلی عالی باشه، ولی انگار تصمیم به درس خوندن نداشت یا منصرف شد. شایدم فکر اینکه در درازمدت باید تعداد جلسات زیادی برگزار بشه باعث شده منصرف بشه. چون هزینه ش در درازمدت زیاد میشده. 

به هر حال من جزوه هم تهیه میکنم تا برای شاگردهای بعدی آماده تر از این باشم. ولی خب یه جورایی ضدحال خوردم و ناراحت شدم. 

او ارزش دوست داشتن داشت ...

چی میشه که فلان آدم فلان رفتار رو در پیش می‌گیره ؟ ... گاهی این سوال مهمی هست ... ولی گاهی بهتره دنبال جوابش نگردی ... بهتره فراموش کنی ... دایورت کنی ... بیخیال بشی ... گاهی باید به دوره ای فکر کنی که اصن اون آدم رو نمیشناختی و برگردی به جایی که هیچ خاطره ای از هیچ آدمی توی ذهنت نباشه. ... 

بیشتر وقتا ... منِ قبل از او ... با ... منِ بعد از او ... تفاوت داره ولی باید بیخیال تمام این رویدادها و خاطرات بشی و فقط تجربیات مفید رو نگه داری و با آدمای جدید با بینش جدید و با نرم افزار آپدیت شده تری رفتار کنی ... به تدریج یاد میگیری که کجا باید مهربون باشی، کجا باید بی احساس باشی، کجا باید فراموش کنی، کجا باید پیگیر و پرتلاش باشی ... کجا اهمیت بدی و کجا دایورت کنی .... 

چندین نفر توی زندگی من بودن که دوستشون داشتم، ولی هر بار آدم جدید رو  محدودتر و با احتیاط تر از قبل دوست دارم. وابستگی خیلی بد هست و بدتر اینه که طرف مقابل بفهمه که وابسته ش شدی ... تا جایی که میتونی باید اینو عقب بندازی ... تا کاملا از اون آدم مطمئن بشی ... بدونی که هم اون ارزش دوست داشتن داره و هم تو براش ارزشمندی ... 

من همیشه دنبال این بودم که آدمی رو دوست داشته باشم که ارزش دوست داشتن داشته باشه ولی غافل بودم از اینکه این مسأله باید دو طرفه باشه، یعنی او هم یقین داشته باشه تو ارزش دوست داشتن داری ... وقتی این ارزش گذاری و اهمیت دادن دو طرفه باشه، اون موقع ست که برای اون رابطه میشه همه جوره فداکاری کرد و براش تلاش کرد و از همه چی گذشت ... 


پیتزای من :(

آقا امروز برای اولین بار اومدم پیتزا بپزم ... همه چی خوب و عالی پیش رفت، فقط حساب نکرده بودم که قارچ بعد از پخته شدن آب می‌اندازه و چون مواد پیتزا رو زیاد ریخته بودم، آخرش ته ش یه عالمه آب داشت ... مامانم میگفت باید قارچا رو تفت میدادی بعد می‌انداختی و بعد استفاده میکردی ... ولی خب مامانم هیچوقت پیتزا نپخته ... خودم فکر میکنم مقدار قارچ رو زیاد ریختم که اینطوری شد وگرنه قارج رو همون طوری خام میریزن توی پیتزا ؟ مگه نه ؟ 

آهان حالا که این پست درباره خوراکی‌ها هست، دیشب رو هم تعریف کنم، دیشب بعد از کلاس خیلی خوشحال بودم، یادم نمیاد کی اینقدر خوشحال بودم، شاید چون هم شاگرد خوب بود، هم مسیر خوب بود، هم اینکه آخر همون جلسه باهام حساب کرد و چسبید کلن... اومدنی هر چی نگاه کردم، وانت های میوه فروشی انار نداشتن، آخرش هم از مغازه میوه فروشی انار خریدم. 

بعد از استراحت نشستم واسه خودم انار دون کردم و آوردم پایین تنهایی خوردم ... چه حالی داد :))) شاید خیلی چیز ساده و کوچیکی باشه ولی واقعا وقتی آدم خودش واسه خودش یه خوراکی رو آماده میکنه و میخوره، لذتش خیلی بیشتره ... 

یه مقداری از نظر وقت دارم کم میارم ... نقاشیام نیمه کاره مونده ... نگران تمرین آوازمم و حتی شب خواب آواز دیدم ... باید خلاصه درس و جزوه درست کنم ... و اینکه اگه بشه بعد از این میخوام دیگه جدی جدی ریاضی بخونم .... هر طور که شده ... چون الان که بدون تبلیغات زیاد و فقط با همون آگهی هشت ماه پیش توی اینترنت، واسم شاگرد اومده، پس نشون میده که بازار تدریس اشباع نیست و اگه تلاش کنم میتونم با همین تدریس ریاضی وضعیت زندگی خودم رو دگرگون کنم. 

پس باید بیشتر تلاش کنم، کمتر استراحت کنم و یه جوری یه وقتی واسه تمرین ریاضی و مطالعه ریاضی توی برنامه م بگنجونم. 

چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan