یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

رفتن برای همیشه ...

خب مث اینکه دوباره باید اینجا رو ببندم، از هیشکی خبری نشد ... 

اینکه خبری نیست یعنی تمام رفاقت‌ها کشک بوده ... 

خب وقتی رفیقی ندارم واسه چی باید ادامه بدم اینجا رو ؟ ... 

گربه خوشگل من ...

دارم توی مدادرنگی به سطح خوبی میرسم، اگه این درد دست بزاره :( 

یه گربه خوشگل کشیدم، تازه دارم به خودم امیدار میشم. :))

در واقع خودم نمیخوام وگرنه میتونم هایپررئال بکشم. چه نیازی هست اون همه جزئیات داشته باشم؟ هزار سال هم که طول میکشه تموم بشه ... تازه اندازه نقاشی هم باید دو برابر این باشه که بتونم به اون دقت و جزئیات برسم. ... آخه کدوم دیوانه‌ای میاد با مدادرنگی یه کار پنجاه در هفتاد بکشه؟ برای همین نقاشی در اندازه A2 هم دو هفته جون کندم. 

البته نقاشی به سبک هایپررئال یه مزیت هایی هم داره، اول اینکه سطح تکنیک خیلی بالایی میخواد که خب برای تمرین و پیشرفت توی نقاشی خیلی خوبه. دوم اینکه غرق میشی توی جزئیات و زمان و مکان و فکرهای آزاردهنده رو فراموش میکنی، آهنگ مورد علاقه ت رو گوش میدی و با لذت نقاشی میکنی. سوم اینکه نتیجه کار واقعا شگفت انگیزه، یعنی عمق نقاشی و زیبایی اون واقعا چیزی فراتر از عکس هست، ضمن اینکه من علاقه ای به کپی کردن عکس ندارم و  هر وقت که حس کردم توی تکنیک نقاشی به سطح مورد نظر خودم رسیدم، اون موقع دیگه شروع میکنم به کشیدن چیزهایی که توی ذهن خودمه و عکس رو فقط به عنوان راهنما برای رندر کردن و جزئیات نقاشی لازم دارم یا برای نورپردازی و حالت ایستادن کاراکترها و ... البته که میخوام یواش یواش مدادرنگی رو کنار بزارم و برم سراغ آبرنگ ... چون مدادرنگی واقعا اذیت میکنه. خیلی کند پیش میره و رنگ کردن حتی یه بخش کوچیک، دهن آدمو آسفالت میکنه. ... 

توی این مدت فهمیدم که آبرنگ اونقدرام سخت نیست. ... باید بهش عادت کنی و قلق ش دستت بیاد. ... 

بر خلاف نظر دیگران، من معتقدم که مدادرنگی مدیوم خیلی سختی هست، یعنی برای هایپررئال کار کردن، بدترین گزینه ست. ... برای هایپررئال بهتره آدم سراغ مدیومی مث رنگ روغن بره. یعنی رنگ روغن بهترین گزینه واسه هایپررئالیسم هست. ... ولی متأسفانه اتاق من تهویه مناسبی نداره و من هم حوصله ندارم یکی دو روز صبر کنم تا یه لایه رنگ خشک بشه. ... با این حساب، بهترین گزینه واسه من آبرنگ هست. ... چون هم سریعتر از مدادرنگی هست، هم بوی بد نداره و  بوم و حلال و تربانیتین و ... نمیخواد مث رنگ روغن و هم اینکه رنگ های درخشان و زیبا داره که حتی توی گرونترین مدادرنگی هم به سختی میشه پیدا کرد. و فکر میکنم ترکیب رنگ توی آبرنگ نسبتاً راحت‌تر از مدادرنگی باشه. 

تمرینای طراحی و آناتومی و آبرنگ رو هم به زودی شروع خواهم کرد. 

یعنی این گربه هه تموم بشه، دیگه آبرنگ و طراحی رو شروع میکنم. 


++ خب ساعت نزدیک به پنج و نیم صبح هست و مث اینکه بلاگ اسکای درست شد :)) 

پس برمیگردم اونجا ... این یادداشت هم باشه واسه یادگاری ... 

شاید یه روزی یه کسی واسه من دلش تنگ شد و به  اینجا سرزد :)) 

آخرین روزهای سال ...

خب بالاخره آواز بیات ترک رو تموم کردم و  در سال جدید آب سر بالا خواهد رفت :)))) 

بچه که بودم این ضرب المثل برام عجیب بود، حالا که دارم ردیف و آواز ایرانی یاد میگیرم و میشه گفت راه افتادم توی آواز فهمیدم که جریان از این قراره که چون آواز ابوعطا خیلی زیبا و دلنشین و پاپیولار هست و صدای قورباغه دلنشین نیست، و صدای زیبایی به حساب نمیاد پس این ضرب المثل میگه که اگه تمام کارهای دنیا برعکس بشه، قورباغه هم میتونه آوازی به زیبایی آواز ابوعطا بخونه. 

خوشبختانه صدای من به حد نرمال یه صدای آوازی رسیده و یواش یواش میشه یه چیزایی بخونم و توی اینستاگرام بزارم. ولی خب هنوز تحریرهای من خیلی پخته و روان و سریع نیست. اما از نظر گوش موسیقیایی پیشرفت کردم و حالا میتونم بگم ربع پرده رو درک میکنم و میخونم. دو سه سال زمان زیادی هست ولی من هیچ پیش زمینه آوازی نداشتم و توی فامیل ما هم هیشکی خواننده یا نوازنده  یا حتی مداح نبود. به خاطر همین یادگیری آواز ایرانی واسه من خیلی سخت بود و با تمرین خیلی زیاد تونستم به این حد نرمال و متوسط برسم که شاید  بقیه آوازخوان ها  از همین سطح شروع کردند. 

به هر حال تردیدها و نگرانی‌هام در مورد جنس صدا و استعداد داشتن و گوش موسیقیایی و درک ربع پرده و یادگیری تحریر و ... از بین رفته و از این به بعد دیگه تمرکزم روی یادگیری آواز خواهد بود و میخوام که از ترانه خوانی و تصنیف خوانی بگذرم و به آوازخوانی برسم. و میدونم که میتونم، هم صداش رو دارم و هم استعدادشو و هم اینکه عاشق آواز ایرانی هستم. 

جزیره پنگوئن ها ...

توی وبلاگا و توی اینستاگرام درباره کتابها می‌نویسن و من همش یاد دورانی میافتم که کتاب میخوندم ... دلم تنگ شده واسه اون دوران ... آخرین رمانی که شروع کردم و هنوز حتی یک سومش رو هم نخوندم، رمان جزیره پنگوئن ها بود که نمیدونم پارسال یا پیارسال شروعش کرده بودم. ... سرعت مطالعه م بدک نیست، مشکل اینجاست که اون حس و حال و وقت رمان خوندن رو نداشتم. 

ولی حالا فکر میکنم وقتشه که برگردم به اون دوران ... شبا بعد از تموم شدن تمرین آوازم میرم بالا و معمولا دیگه برنمیگردم پایین توی اتاق خودم. چون بالا یه کمی شلوغ پلوغه ( حتی اگه هیشکی نباشه، گاهی مامانم تلویزیون رو روشن میکنه که من خوشم نمیاد، یعنی نمیتونم وقتی تلویزیون روشن هست، تمرکز همیشگی م رو داشته باشم ) به خاطر همین اتاق خودم مث یه بهشت بکر و ساکت هست واسم. 

مسأله وابستگی به مانیتور برای نقاشی رو حل کردم، در واقع خرید گوشی دلیلش همین بود، برای اینکه بتونم عکس های باکیفیت از نقاشیام بگیرم و بزارم اینستاگرام و برای اینکه بتونم از روی گوشی نقاشی کنم. درسته که من برای طراحی نیازی به جدول بندی ندارم و بدون جدول بندی هم میتونم خوب نقاشی کنم ( آخرین نقاشیم توی اینستاگرام رو بدون جدول بندی کشیدم ) ... ولی جدول بندی سرعت و دقت کار رو بالا می بره و به خاطر همین به نظرم مفید هست... 

ضمن اینکه به نظر من باعث افت مهارت طراحی هم نمیشه و اتفاقا واسه تازه کارها خوبه تا چشم و دستشون هماهنگ بشه و به زاویه ها و شکل ها و فضاهای منفی و مثبت نقاشی عادت کنن. باعث میشه ترس یه نقاش تازه کار از پیچیدگی و بزرگی نقاشی بریزه و به جای شکل های بزرگ و پیچیده با جزئیات کوچیک و ساده درگیر بشه. ... البته تمرین اسکیس باید به صورت روزانه انجام بشه تا هنرجو، مهارت طراحی دستی ( طراحی آزاد ) رو از دست نده. ... ولی خب برای نقاشی اصلی بهتره از جدول بندی استفاده کنیم ... برای تمرین و اسکیس بهتره از جدول بندی استفاده نشه. 



حالا به هر حال، برای جدول بندی روی گوشی نرم افزار خوبی نداشتم، ولی دیشب یه برنامه خوب از گوگل پلی پیدا کردم، برنامه رو تست کردم و ارزش معرفی کردن داره، اسم برنامه Artist Grid  هست. چیزی که برام جالب بود اینه که چندتا برنامه هم بود که آموزش طراحی مرحله به مرحله داشتن ... هیچ وقت مث الان امکانات عالی برای یادگیری نقاشی وجود نداشته ... ده پونزده سال پیش وقتی من میخواستم طراحی یاد بگیرم، هیچی نبود، نه معلمی داشتم ونه اینترنت و اینستاگرام و نرم افزاری بود ... ولی الان همه چی آماده س برای نقاش شدن :) 

خب من دیگه باید برم سر کلاسم ... بقیه حرفا باشه واسه بعد ... 

جریان یافتن ...

دیروز داشتم به این فکر میکردم که تنها راهش اینه که جاری باشم، حرکت کنم، جریان یافتن تنها راهشه ... اینکه بشینم و فکر کنم هیچ فایده‌ای نداره ... با فکر کردن و دعا کردن و آرزو کردن هیچی درست نمیشه ... تا زمانی که توی خیالات خودم غرق باشم، هیچ رویداد مثبتی روی نخواهد داد ... باید یه کاری انجام بدم، حتی اگه اون کار فقط نقاشی کردن باشه ... 

نباید کارهای کوچیکی مث نقاشی کردن رو کم ارزش بدونم، از نشستن و فکر کردن و غمگین شدن که بهتره ... به فرض که من هیچی نشدم، به فرض که هنر خریداری نداره و آینده ای نداره، بازهم برای سلامتی روح و روان خودم که خوبه ... پس نباید هنر رو کنار بزارم ... باید تمرین کنم، باید تلاش کنم، باید خوشحال باشم ... 

++ تلگرام رو درست کردم، یعنی حالا بهش دسترسی دارم ولی خب میخوام ازش دور باشم، چون الکی وقتم تلف میشه ... بزار مردم فکر کنن که من دیگه تلگرام نمیام ... چقدر خوب بود وقتی دیدم لست سین من within a month شده. زمان اینستاگردی رو هم باید کاهش بدم و به کمتر از یک ساعت در روز برسونم. همین وبلاگ از همه شون بهتره، حتی اگه خلوت و سوت و کور باشه :) 

++ خب ساعت نه و نیم شب هست و من از این دو سه روز اخیر راضی هستم، از وقتی که برگشتم توی اتاق خودم، کارها و برنامه‌هام دوباره روی روال همیشگی خودش افتاده و هم نقاشیم پیشرفت خوبی داشته و هم تمرینای آوازم رو به مانند قدیما پیگیری کردم. درسته که توی آواز و به ویژه توی تحریر ضعیف شدم و تحریرام خیلی کند شدن، ولی خب همین که دو سه روزه که تمرینام رو پشت سر هم پیگیری میکنم، نشانه خوبی هست و خوشحالم :) تنها مشکلی که وجود داره اینه که ساعات خوابم یه کمی به هم خورده و بازم خیلی دیر میخوابم و تا میام آماده شروع نقاشی بشم، لنگ ظهر شده، به خاطر همین ساعات کمی واسه نقاشی دارم. 

ولی درستش میکنم :) 

بازم سه شنبه

بازم سه شنبه شد و من هنوز هیچ غلط خاصی نتونستم بکنم :( 

البته از هفته های قبلی بهتر بود ولی هنوز به روال گذشته برنگشتم. باید دوباره عادت های مفیدی که داشتم رو بازسازی کنم. باید زمان اینستاگردی م رو مث قدیما به هفته ای دو سه ساعت کاهش بدم. الان متأسفانه وقتی که توی تلگرام تلف میشد رو توی اینستا میگذرونم. خیلی مفیدتر از این میتونستم از این هفته استفاده کنم. ولی خب به هر حال برگشت به اوضاع عادی یه کمی زمان میبره دیگه. 

تنبلی مطلق هم نبوده، نقاشی کردم، یکی دو روز تمرین آواز داشتم ولی مث قدیما نیست، یعنی مث یکی دو ماه پیش که توی اوج بودم نیست. باید دوباره برگردم به اون حالت آمادگی کامل ... وقتی که بالا هستم اصن نمیتونم مث وقتایی که توی اتاق خودم بودم، اوقات مفیدی داشته باشم. بودن تلویزیون و چند مورد حواس پرت کن دیگه، باعث میشه وقت زیادی تلف بشه. 

جای خوابمم راحت نیست، توی اتاق خودم راحت تر بودم ... اصن بیخیال زلزله ... بمیریم راحت بشیم بهتر از این به اصطلاح زندگی هست ... یعنی اگه قرار باشه بمیرم خب می میرم، و اگه قرار باشه زنده بمونم توی بدترین شرایط هم زنده خواهم موند ... پس بهتره به این چیزا فکر نکنم و روی برنامه های زندگی خودم متمرکز باشم ... باید دوباره تمرینای روزانه آوازم رو شروع کنم. 

وقتی یکی دو روز فاصله میافته بین تمرینا، همه چی خراب میشه، آدم سرد میشه و اون حس و حال آواز از بین میره.... هیچ مشکلی وجود نداره، من یه برنامه هفتگی و روزانه دارم واسه خودم و اجرایی هم شده، فقط به خاطر اتفاقات این دو سه هفته، از اون روند خوب همیشگی دور شدم که سعی دارم دوباره برگردم و از دوباره شروع کنم .... 

فایتینگ :))) 

++ تنهایی، بد دردی هست ... هعی ... :( 

بازگشت

خب دیگه تصمیم گرفتم که برگردم به اتاقم و فقط شبا برم بالا ... اینطوری همه چی به روال سابق برخواهد گشت. البته این بار تلاش میکنم که خیلی مفیدتر و بهتر از وقتم استفاده کنم. حالا که از زلزله و حوادث دیگه جان سالم به در بردم :))) باید برنامه‌های زندگی خودم رو ادامه بدم و خودم رو آماده کنم برای سالهای آینده ... 

نقاشی رو کمابیش ادامه می‌دادم و از این نظر مشکلی نبود، تنها در زمینه تمرینای آوازم هست که خیلی عقب افتادم و باید دوباره برگردم به روال سابق که روزی سه الی چهار ساعت تمرین داشتم. این تمرین نکردن یه کمی بدنم رو ضعیف کرده، یه مقداری هم به خاطر سرماخوردگی و نگرانی از آینده و اینا حالم خوب نبود که با استراحتی که از چهارشنبه تا الان داشتم، حالم خوب خوب شده. 

و خب الان حرف دیگه ای ندارم بزنم ... یعنی حرف که زیاد دارم ولی اینجا نمیشه گفت ... نیازی به گفتن هم نیست، همه میدونیم :) 

مامانم بازم گیر داده که زن بگیر و من برای اینکه بحث ها بالا نگیره، دوباره برگشتم اتاقم تا کمتر اونجا حضور داشته باشم :))) 

توی وضعیتی که من برای پنج سال آینده خودم نمیتونم برنامه مطمئنی داشته باشم، چطوری میتونم آینده یه نفر دیگه رو خراب کنم ؟ من که نه شغل درست و حسابی دارم و نه پول و سرمایه ای. حتی هنر و مهارت های من هم به حد کافی پرورش نیافته که بتونم روی اونا حساب کنم. من هنوز یه نقاش یا یه آوازخوان یا حتی یه ریاضیدان نیستم. مترجم هم نیستم حتی .... 

در آرامش نسبی ...

خب یه آرامش نسبی بوجود اومده واسه من ... تقریبا دو هفته ای بود که به خاطر زلزله و اتفاقات دیگه بعد از اون، روند عادی و قدیمی زندگی من یه مقداری تغییر کرده بود، مهمترین تغییر اینه که این روزها خیلی کمتر توی اتاق خودم هستم و شبا هم بالا میخوابم. و این یعنی کمتر پای کامپیوتر هستم و متأسفانه تمرین آوازم خیلی کمتر شده بود توی این دو هفته ... 

سه چهار شب هست که خواب درست و حسابی ندارم، اونقدر که پیگیر ماجراهای پیش آمده هستم، این آتشی که زیر خاکستر مانده بود و دوباره شعله ور شده ... چطور میشه که آدم بتونه بیخیال بشه و کارهای عادی و روزمره ش رو پیگیری کنه ؟ من که نمیتونم :(  من طرفدار آشوب نیستم ولی وقتی هیچ راه دیگه ای برای مردم باقی نگذاشتن، وقتی توی این سالها هر گونه انتقاد و اعتراضی بی پاسخ مونده، وقتی سر طبیعی ترین حقوق انسانی هم باید بحث و جدل کنی دیگه جز این فریادها چاره‌ای نیست ... البته این جایی که من زندگی میکنم، خبری نیست، ظاهرا همه چی آرومه. انگار مردم بدبخت‌تر و گرفتارتر از اونی هستند که بخوان حتی اعتراض کنن. 

در عمل من هیچ کاری نتونستم بکنم، نتونستم با مردم همراه بشم، ولی دلم میخواست که من هم همراهشون بودم و فریاد میزدم. ولی این همراه نشدن گروهی از مردم از ترس و بی تفاوتی نیست، به نظر من بیشتر مردم بلاتکلیف هستند، نمیدونن چی میشه و به خاطر همین نگرانن از همراه شدن با این موج خروشان. اما نگرانی من از اینه که اگه این موج آروم بشه، دوباره خفقان شروع میشه. برای خود من مرگ مهم نیست، ممکن بود همین دو هفته پیش توی زلزله زیر آوار می موندم، یا ممکنه آدم با یه تصادف ساده رانندگی بمیره... مهم اینه که سالهای آینده ایران چگونه خواهد گذشت ... مهم اینه که مردم بتونن دوباره با هم متحد بشن و به چیزهایی که میخوان و حقشون هست برسن... 

به عنوان یه ترک زبان نگرانم از شکافی که به نظر میاد داره بین آذری ها و سایر اقوام به جود میاد. البته با شناختی که من از مردم تبریز دارم، میدونم که اونا هم مث مردم شهرهای دیگه هستند، همیشه همراه ما بودند و این بار هم همراهی خواهند کرد ولی شاید کمی دیرتر ... شاید تردیدهایی هست یا نگرانی هایی هست که نمیگذاره ... کاش مردم ما لهجه همدیگه رو مسخره نمیکردن ... کاش توی این روزهای سخت با همدیگه مهربانتر باشیم. 

++ امیدوارم وبلاگم فیلی نشه، اگه شدم برام کمپوت گلابی بیارید  :)))) 

نقاشی های نیمه کاره ...

خب خوشحالم که بعد از دو سه ماه یه نقاشی کشیدم و یه پست جدید توی صفحه اینستاگرامم گذاشتم، خیلی وقت بود که نقاشی جدید اونجا نذاشته بودم و یه جورایی شاید مخاطبان اونجا یادشون رفته بود من هنوزم نقاشی میکنم. این روزها خیلی کمتر توی اتاق خودم هستم و به ویژه شب‌ها بالا هستم و این باعث میشه دسترسی به کامپیوتر نداشته باشم. 

این دسترسی نداشتن به کامپیوتر خیلی هم بد نیست، به خیلی چیزهای بیهوده و بیخود دیگه فکر نمیکنم و حتی با اینکه معمولا بالا شلوغ هست، بازم روزهام تقریبا مفید هست ... فقط از دو تا چیز عقب افتادم یکی تمرینای آوازم هست که از وقتی زلزله اومده تقریبا نصف شده تمرینام ... دیگه اون نقاشیام هست که روی میز طراحی اصلی م میکشیدم و عکسش توی مانیتور بود. دو تا نقاشی مهم دارم که باید تموم کنم. در واقع سه تا بود ولی یکی ش رو تصمیم گرفتم دیگه ادامه ندم. یعنی 90 درصدش کشیده شده بود ولی دیگه لزومی نداره بقیه ش رو بکشم. 

فک کنم به راهی برای ترکیب مداد با سیاه قلم دست پیدا کردم. البته بیشتر به خاطر سبک خاص من توی طراحی با مداد هست که میشه این کار رو انجام داد. چون من با یه لایه خیلی کمرنگ مداد شروع میکنم و به تدریج لایه های بعدی رو اضافه میکنم تا به تیرگی نهایی برسم. ولی خب هنوز جای کار داره و باید چندتا نقاشی با این روش جدید  بکشم تا خوب همه چی جا بیافته. 

چون صفحه گوشی کوچیک هست و 10 دقیقه بیشتر روشن نمی‌مونه، طراحی کردن از روی صفحه گوشی سخته برای من که عادت کردم از روی مانیتور طراحی کنم. چون لپ تاپ ندارم و به این زودیا هم نمیتونم بخرم، پس دو راه بیشتر ندارم، یا به همین طراحی از روی صفحه گوشی عادت کنم ( که بزرگنمایی ش محدودیت داره و نمیشه دلخواه زوم کرد ) یا اینکه از روی عکس پرینت شده طراحی کنم. 

البته توی اتاق خودم مشکل ندارم، چون از روی نمایشگر طراحی میکنم، ولی اگه قرار باشه بالا بشینم و طراحی کنم اون محدودیت ها رو دارم.  البته عادت کردن به این وضعیت میتونه برای من مفید باشه. چون وابستگی کمتر و کمتری به کامپیوتر خواهم داشت و این خیلی خوبه. به هر حال مشکل و دغدغه اصلی من توی این روزها ادامه دادن تمرینای آوازم هست ... 

خب دیگه حرف زدن بسه ... برم سراغ ادامه طراحیم .... :)) 


++ دلم واسه مسخره بازیام توی وبلاگ قبلی تنگ شده :( 

سکوت ... تردید ... تلاش ...

فک میکردم من کمتر بیام اینجا ولی مث اینکه برعکس شده، دیگران کمتر میان اینجا ... چند وقتی هست که به ندرت کامنت دارم ... 
این سکوت اصن آرامش نداره واسم ... امروز یهویی رفتیم دنبال مغازه بگردیم ... ولی هنوز تردیدهای زیادی دارم ... اصن کاری که من میخوام بکنم ممکنه هیچ بازدهی توی این منطقه نداشته باشه ...  ضمن اینکه هنوز خودمم به اندازه کافی قوی نیستم .... نمونه کار  کافی ندارم ... ولی فشارهایی که بهم میاد خیلی اعصابم رو به هم ریخته ...  فقط میخوام یه جوری از این خونه دور باشم ... که پدر دیگه بهانه ای برای گیر دادن نداشته باشه ... خیلی چیزها هست که نمیشه توضیح داد ... 
کاش کسی بود که وضعیت منو درک میکرد ... کاش راهی بود برای خلاص شدن از این بیکاری و بی پولی ... 
خیلی سخت هست که آدمی مث من که چند مهارت مختلف داره، بیکار و بی پول باشه ... 
نمیدونم سرمایه گذاری وقتم واسه حرفه ای شدن توی نقاشی  عاقلانه س یا نه ؟ آیا نقاش شدن  خوبه ؟ آیا اگه شروع کنم به کشیدن تابلوهای رنگ و روغن ( چیزهایی که فروش بره و بازاری باشه ) میتونم درآمدی ازش داشته باشم ؟ با توجه به اینکه طراحی و نقاشی با مداد و مدادرنگی رو بلدم و میتونم با تمرین و کشیدن نقاشی های بیشتر همه چی رو یاد بگیرم .... یا بهتره یه استاد خفن نقاشی پیدا کنم و برم کلاس رنگ روغن و کلاس آبرنگ تا  این دو تا تکنیک مهم رو هم یاد بگیرم و یه استاد نقاشی بشم ؟ 
مسأله دیگه ای که خیلی مهمه و باعث میشه من نتونم روی شغل و درآمد تمرکز داشته باشم، ادامه دادن کلاس آوازم هست ... دو یا سه سال دیگه از دوره آواز من باقی مونده و من نمیتونم بعد از سه سال کلاس رفتن و گذروندن سختی های زیاد، بیخیال آواز بشم. چون از این به بعد یادگیری آواز  آسونتر و لذت بخش تر میشه .... تازه دارم یواش یواش راه میافتم و واقعا حیف هست که آواز رو رها کنم فقط  به خاطر اینکه شغل تمام وقت داشته باشم ... 
از طرفی واقعا به جز نقاشی و ریاضی و ترجمه هیچ مهارت دیگه ای ندارم ... و برای هیچ کدوم هم مدرک ندارم ... :((( 

++ نمیدونم چی تو چهره من هست که خانوما زل میزنن به من ...  خوشگل و خوشتیپ هم نیستم ... عجیبه برام ...
۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan