یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

نمیدونم ...

چند روزی هست که نمیدونم چه مرگمه ... یه چیزی توی زندگیم سر جاش نیست ولی نمیدونم چی هست. گاهی حالم خیلی خوبه ولی گاهی هم یهو همه چی برام دوباره بی معنی و پوچ میشه. شایدم افسردگی گرفتم و خودم خبر ندارم. 

نشانه اصلی ش اینه که سه چهار روز پیش نقاشی م به جایی رسید که باید چهره ش رو رنگ آمیزی میکردم ولی چون عکس مرجع من کیفیت پایینی داره، حوصله و تمرکزش رو نداشتم که ذهنی بکشم. ضمن اینکه عجله داشتم که این نقاشی تموم بشه و بتونم چیزهایی که خودم دوست دارم رو بکشم. ولی الان سه چهار روزه که هر کاری کردم به جز نقاشی کردن. 

البته نمیگم که این سه چهار روز تلف شده یا مفید نبوده، کارهای مفیدی کردم، چیزهای جدیدی یاد گرفتم، توی زمینه‌های تئوری پیشرفت داشتم، توی کارهای دیگه خوب بودم ولی نقاشی نکردم. اون شخص قرار بود عکس با کیفیت‌تری بفرسته ولی از اون هم خبری نشده و مث اینکه باید همین نقاشی نیمه کاره رو تموم کنم و کمالگرایی رو کنار بزارم و بیخیال دقت بشم. 

نکته دیگه اینه که یه اسکیس هر چقدرم دقیق و مفصل باشه، بازم نمیتونی از روش بفهمی که نقاشی نهایی چطور خواهد شد. یعنی منظورم اینه که حتی اگه اسکیس هم خیلی خوب کشیده نشده باشه، در جریان رنگ آمیزی خیلی چیزا رو میشه اصلاح کرد و بیشتر وقتا طرح بهتر از چیزی که فکرشو میکردی درمیاد. بعدشم اصن خوب نشه، مگه چی میشه؟ چرا باید خودمو اذیت کنم؟ 

تجربه بهم نشون داده که چیزهایی که من فکر میکنم خوب نشده به نظر دیگران خیلی خوبه. و اینکه به هر حال نقاشی هست، عکس که نیست. :))) و اینکه وقتی عکسی کیفیت لازم رو نداره، یه نقاش چطوری میتونه چیزی بهتر از عکس تحویل بده؟ 

پس باید این کمالگرایی رو کنار بزارم و نگذارم نقاشی برام از حالت فان و سرگرمی خارج بشه و به یه دغدغه ذهنی و فکری تبدیل بشه. 

و اینکه امروز روز مفیدی بود. یه فیلمی که قرار بود ببینم رو دیدم. در واقع یه مستند بود در باره یه نقاش هلندی. و حالا میتونم برم و بقیه اون نقاشی رو ادامه بدم. اصن من نباید بزارم وسط کارم وقفه بیافته، چون وقتی یکی دو روز نقاشی نمیکنم، دیگه اون حس و تمرکزم از بین میره. ضمن اینکه باید مدتی از پرتره کشیدن دور باشم، حس میکنم توی ساخت و ایجاد رنگ هنوز خیلی مبتدی هستم. رنگ هایی که من بهش میرسم با رنگ های عکس مرجع فرق داره. البته سیستم رنگ مانیتور با سیستم رنگ کاغذ فرق داره ولی با مدادرنگی  به رنگ های خیلی شفاف‌تر و بهتر و دقیق‌تر از اینی که من رسیدم، هم میشه رسید. 

باید روی نقاشی از میوه‌ها و طبیعت بیجان تمرکز کنم تا بتونم به مهارت کافی در رنگ آمیزی برسم. 

توهمی به نام زندگی

گاهی آدم خیلی تلاش می‌کنه تا به خودش ثابت کنه که هنوز زنده س و زندگی جریان داره ... برای خودت آرزو و خیال می‌بافی و هدف می‌سازی و بهانه می‌تراشی که بگی زندگی هنوز ارزش جنگیدن داره. ... شاید این چیزی باشه که فرگشت (تکامل) به ما یاد داده که چطور زنده بمونیم و نفس بکشیم و شاید تولید مثل کنیم. که انسان دیگه‌ای رو ناخوانده به این دنیای لعنتی دعوت کنیم. 

راستش خیلی به این فکر کردم که چی میشد که من به دنیا نمی‌اومدم، بدیهی هست که دنیا همینی بود که هست. بودن و نبودن من توفیری نداشت. مشکل اینجاست که تلاش میکنم که بودن و نبودن من توی این دنیا اهمیتی داشته باشه، تغییری ایجاد کنه، حداقل رد و اثری به جا بگذاره. ولی برای چی ؟ چه فایده ای داره ؟ 

فکر میکنم تنها چیز ارزشمندی که توی این دنیا می‌تونه وجود داشته باشه اینه که یه نفر واقعا تو رو دوست داشته باشه و تو هم اونو دوست داشته باشی ولی متأسفانه ممکنه این منتهی به ازدواج بشه یا فاجعه‌بارتر از اون اینه که در نتیجه این به وصل رسیدن، یک یا چند آدم تنها و سرگردان رو ناخوانده به این دنیای لعنتی دعوت کنیم. 

اما تنها موندن هم یه چالش بزرگه. درسته که تنهایی خیلی جنبه های مثبتی داره ولی هر چقدرم که خوب باشه، بازم تنهایی هست. بازهم ته دلت میخوای که ازش دور باشی. اما وقتی به این فکر میکنی که هیشکی نه تو رو میفهمه و نه هیشکی دوستت داره، یا بدتر اینکه کسانی باشن که تظاهر به دوست داشتن تو کنن، با خودت میگی همون تنهایی بهتره. 

تا وقتی که هنوز دانشجو بودم زندگی برام معنی داشت، ولی چندین سال هست که تلاش میکنم توهمی به نام زندگی رو باور کنم. هدف های جدید انتخاب میکنم و خیال پردازی میکنم. خیال هایی که بعد از هشت سال هنوز هیچ رنگی از حقیقت به خودش نگرفته. ... مث کسی که داره از یه دره سقوط میکنه، دستمو به طرف هر شاخه درختی دراز میکنم تا مگر مانع از سقوطم بشه، ولی هر کدوم از این شاخه ها بی ریشه تر و سست تر از دیگری هستند. 

نکته دردناک اینجاست که وقتی فکر میکنم، به اونایی که دوست شون داشتم، حق میدم که دوستم نداشته باشن، مگه من چی بودم و چی هستم که دوست داشتنی باشم؟ اونم برای آدمایی که شناخت کمی از من داشتند. دوست نداشتن رو درک میکنم ولی هنوزم نفهمیدم که چرا اون آخرین نفر، سکوت پیشه کرد و دیگه باهام حرف نزد. 

اگه خدایی باشه و یه روزی ببینمش، اولین سوالم این خواهد بود که چرا ؟  چرا منو با تنهایی امتحان کردی؟ ... 


++ حال جسمی من خوبه ولی فکر و ذهنم خیلی پریشان هست. دو سه روزه که تمرکز ندارم، باید یه نقاشی رو تموم کنم ولی عکس مرجع خیلی کم کیفیت هست و عکس دیگه ای هم ندارم. برای جزئیات چهره باید متکی به ذهنم باشم و این دقت و تمرکز میخواد که این دو سه روز اصن ندارم. 

از طرفی دنبال یه ایده واسه نقاشی بعدی هستم که نقاشی مهمی هست، چون میخوام بفرستمش برای یه مسابقه کوچیک و شاید یه نمایشگاهی هم از شرکت کنندگانش برگزار بشه توی تهران. که خب میتونه اولین تجربه نمایشگاهی من باشه. یکی از مشکلات اصلی من اینه که خیلی کند پیش میرم. سرعت ندارم. شاید بهتره یه کار سیاه و سفید بکشم. نمیدونم. البته حدود ده روز وقت دارم. 

ماجرای یک روز شلوغ پلوغ ...

اولش میخوام عذرخواهی کنم از دوستان به خاطر اینکه این یکی دو روزه کمتر بهشون سر زدم و به خاطر اینکه امروز کامنتا رو جواب ندادم، در واقع همه کامنتا رو میخونم ولی نمیدونم چرا دو سه روز هست که برنامه کارهام خیلی به هم ریخته شده. درسته که این دو سه روز از نظر تمرین آواز خوب بود ولی کار مفید دیگه ای نکردم. :( 

امروز روز شلوغی بود، اصن نفهمیدم چطوری گذشت، متأسفانه من گاهی کارهایی که باید انجام بدم رو کنار میزارم و چندین ساعت وقت میزارم برای یه کاری که هیچ عجله‌ای برای انجام دادنش ندارم و هر وقت انجام بشه شده. ... نمیدونم دلیلش چیه؟ ذات اون کار وقت‌گیر هست، یا من خیلی توی کار غرق میشم و دیگه نمیفهمم زمان چطوری میگذره. 

داستان از این قراره که گاهی آدم مثلا میاد یه چایی بخوره، تلویزیون روشنه و جذب یه فیلم یا مستند میشه یا مثلا میخوای خیلی کوتاه و سریع یه سری به شبکه‌های اجتماعی بزنی و یهو می‌بینی که چندین ساعته که نشستی پای کامپیوتر یا گوشی ... یا گاهی مث امروز من یه کار مفید داری انجام میدی ولی قرار نبوده که اون کار مفید بیشتر از یکی دو ساعت طول بکشه ولی یهو به خودت میای و می‌بینی که شب شده و تو هیچ کار دیگه‌ای به جز اون کار انجام ندادی. 

حالا اون کار چی بود؟ خب بازم مربوط به کنجکاوی‌های من میشه. یعنی ریشه ش اونجاست. درسته که توی ایران کپی رایت نداریم و مهم نیست که از چه عکسی یا مدلی برای نقاشی یا هر کار هنری و غیرهنری دیگه استفاده کنی ولی من به دلایل شخصی و غیرشخصی سعی میکنم خودمو رو در شرایطی مشابه با خارجیا بزارم یعنی فرض کنم که کپی رایتی وجود داره و تا جایی که میتونم از چیزهای بدون کپی رایت استفاده کنم. 

شاید به نظر بعضیا این کار محدود کننده باشه، ولی به نظر من نه تنها محدود کننده نیست بلکه خیلی هم آموزنده ست. مثلا درسته من روی کامپیوترم فتوشاپ دارم ولی با چندتا برنامه رایگان و اوپن سورس دیگه مث گیمپ ، اینک اسکیپ و  کریتا  کار میکنم و تا مجبور نباشم از فتوشاپ استفاده نمیکنم. ( وقتی عجله دارم یا وقتی کاری که میخوام رو نمیشه با برنامه دیگه انجام داد یا انجام دادنش بدون فتوشاپ خیلی دردسر داره میرم سراغ فتوشاپ ). ... شاید هیچ کدوم از اون برنامه‌ها به خوبی فتوشاپ نباشن، ولی کار کردن با برنامه های دیگه و سروکله زدن با محیط‌های جدید و ناآشنا هم هیجان‌انگیزه و هم خیلی آموزنده ست. ... 

و خب اینم بگم که به ندرت برنامه ای پیدا میشه که همه چی ش خوب باشه، بیشتر برنامه ها نقاط قوتی دارند و نقاط ضعفی.... مثلا بدی فتوشاپ اینه که بیشتر مناسب آدمای حرفه ای هست تا آدمای معمولی که میخوان کارهای معمولی با عکس انجام بدن. یعنی پیچیده ست. ... البته مشکل اصلی من با فتوشاپ سر همون رایگان نبودنش هست، با بعد اخلاقی قضیه کاری ندارم چون ما توی اروپا زندگی نمیکنیم که بتونیم اونقدر پول بدیم برای یه نرم افزار ویرایش عکس و بیش از 95 درصد افراد هم نیازی به گزینه های پیشرفته فتوشاپ ندارن. ... من از کرک کردن و پچ کردن و اینا خوشم نمیاد. حتی اگه مجبور نبودم به جای ویندوز هم از سیستم عامل لینوکس استفاده می کردم. 

مشکل دیگه اینه که برنامه های تجاری مث فتوشاپ هم حجم زیادی دارن و نسخه های جدیدترشون نیاز به کامپیوترهای قویتر داره. ولی برنامه های اوپن سورس معمولا خیلی کم حجم تر و مفیدتر هستند. نصب ساده تری دارند، نیاز به هیچ گونه پَچ و کرک و قفل شکستن و ... ندارند. تمامی امکانات برنامه در اختیار شما هستند و هیچی غیرفعال نمیشه. ... و اینکه به نظر من برای بیش از هفتاد درصد کارها به خوبی جواب میدن و نیازی به برنامه های حرفه ای و تجاری پیدا نخواهید کرد. ...  البته یه نفر که شغل ش وابسته به مثلا فتوشاپ باشه، بهتره فتوشاپ نصب کنه ولی برای کابران عادی واقعا نیازی نیست. 

وقتی با برنامه های دیگه کار میکنی، چیزهای جدید یاد می‌گیری، درسته بعضی کارهای روتین و عادی رو باید به روش‌های دیگه و گاهی سخت تر انجام بدی ولی گاهی بعضی چیزها هم خیلی آسون و جالب میشه. مثلا گاهی برای طراحی های سفارشی من از شبکه بندی ( جدول بندی ... شطرنجی کردن ) استفاده میکنم. درسته که فتوشاپ هم grid داره و میتونه روی تصویر grid بندازه ولی شبکه بندی توی نرم افزار گیمپ خیلی بهتر و جالب تره. تنظیمات بهتری هم داره. ضمن اینکه وقتی روی یه عکس شبکه بندی میکنی و به فرمت خاص نرم افزار گیمپ سیو میکنی، اون شبکه بندی رو هم سیو میکنه. نه اینکه تصویر رو دستکاری کنه و روی تصویر جدول کشی کنه، بلکه به صورت یه لایه جداگانه ست که هر وقت میخوای میتونی فعالش کنی. ... ولی توی فتوشاپ اون شبکه بندی یا grid  عمومی هست و اگه مثلا شبکه بندی های دو سانتی انجام بدی، روی همه عکس هایی که توی فتوشاپ باز کردی اون شبکه دو سانتی دیده میشه ولی توی گیمپ هر عکسی شبکه بندی خودش رو داره. ... این برای من که نقاشی میکنم یه آپشن فوق العاده ست. 

ضمن اینکه توی طراحی و نقاشی دیجیتال گیمپ خیلی قوی هست. یکی از مشکلات بزرگ گیمپ اینه که سیستم رنگ CMYK نداره و سیستمش RGB هست. مشکل بزرگ دیگه گیمپ اینه که رابط کاربری ش به خوبی فتوشاپ نیست و کسی که به فتوشاپ عادت داره، ممکنه بعضی کارها براش خیلی سخت بشه. اما در کل به نظر من گیمپ خیلی خوبه و اگه یه نفر شغل ش عکاسی و اینا نباشه و نیاز به آپشن های حرفه ای فتوشاپ نداشته باشه، به خوبی میتونه با گیمپ کار کنه. ... 

بگذریم، اصن داستان امروز این نبود ... گفتم که مشکل مربوط به کنجکاوی من میشه، توی اینترنت سرچ کردم ( البته طبق معمول به انگلیسی ) که چه عکسایی رو میشه برای نقاشی استفاده کرد که نقض کننده کپی رایت نباشه. دلیل اینکه این مسأله واسم بوجود اومده اینه که میخوام نقاشیام هیچ اشکالی نداشته باشه و بتونم اونا رو برای مسابقات یا جشنواره های خارجی هم بفرستم. یعنی دلم میخواد بتونم کار اورجینال انجام بدم. و خب انجام کار اورجینال نیاز به عکس خوب و حرفه ای داره و نیاز به این داره که من اجازه دخل و تصرف توی عکس رو داشته باشم. ... اما ایجاد کار هنری بر پایه عکسی که کپی رایت داره یا گاهی حتی تغییر دادن اون عکس هم مشکل کپی رایت ایجاد میکنه. و من به عنوان یه نقاش نمیخوام به هیچ وجه ذهنم درگیر همچین چیزهایی باشه. میخوام آزادانه کار کنم و هیچ محدودیتی نداشته باشم. چه بخوام یه عکس رو دقیقا کپی کنم و چه وقتی که بخوام یه عکس رو تغییر بدم یا چندتا عکس رو با هم ترکیب کنم برای ایجاد یه نقاشی. ... به خاطر همین من نیاز به عکسی دارم که اولا با کیفیت و قشنگ و جالب باشه و دوما مشکل کپی رایت نداشته باشه و من در آفرینش هنری بر مبنای اون عکس کاملا آزاد باشم. 

اینجاست که اون تجربه م در مورد نرم افزارهای اوپن سورس و چیزهایی که اون موقع خونده بودم به دردم خورد. از اون مطالعاتم میدونستم که باید دنبال عکس های رویالتی فری  یا  پابلیک دامین باشم. یعنی عکس هایی که کپی رایت ندارن یا عکس های که همگانی هست و شامل کپی رایت نمیشه. ... خوشبختانه گوگل از سال 2009 به بعد این امکان رو توی جستجوی عکس ش گذاشته که عکس ها رو بر مبنای حق استفاده شون طبقه بندی کنی. یعنی عکس هایی رو جستجو کنی که صاحب اون عکس اجازه استفاده آزادانه رو به همه داده یا عکس هایی که کپی رایت ندارن و ... 

توی همین جستجوهای گوگلی این مدلی، با سایت‌هایی آشنا شدم که مجموعه‌های بسیار گسترده‌ای از عکس‌های رایگان و خیلی با کیفیت دارند. دلیلش هم خیلی ساده ست، اونا مث یه جور شبکه اجتماعی هستند که عکاس‌هایی از سراسر دنیا عکس‌هایی که خودشون گرفتن رو به رایگان در اختیار همه قرار میدن. خب یه عکاس میخواد که هنرش دیده بشه و عکس هاش رو همه دنیا ببینن و توی این جور سایت ها میتونه خودش رو مطرح کنه. 


متأسفانه ما مردم عادی ایران از هر دو طرف ضرر می‌کنیم. هم گرفتار انواع و اقسام تحریم‌ها و محرومیت‌ها هستیم و هم اینکه حتی سایت های مفیدی که معرفی خواهم کرد، بیشترشون فیلتر هستند. واقعا من نمیدونم و نمیفهمم چرا یه سایت هنری خارجی باید بیاد بگه که توی مسابقه طراحی ما  هنرمندا از سه کشور سوریه، کره شمالی و ایران نمیتونن شرکت کنن و آثارشون رو بفرستند. 

از اون طرف سایت های مفیدی مث فلیکر،  quora  , pinterest ، pixabay ،  بخش‌های از سایت deviantart و ... خیلی از سایت های مفید و آموزنده دیگه فیلتر هستند. در حالی که خیلی از چیزهایی که باید فیلتر بشن به راحتی میشه پیدا کرد و دانلود کرد. ... واقعا آدم میترسه یه سایت جدید معرفی کنه، چون کافیه معروف بشه و همه گیر بشه و زود فیلترش کنن. 

سرگشته و سردرگم

نمیدونم چیکار کنم، از یه طرف دلم میخواد آواز رو ادامه بدم و از طرف دیگه تردید دارم، چون نمیدونم این همه هزینه کردن این همه وقت و انرژی گذاشتن آیا ارزشش رو داره ؟ آیا آینده ای داره ؟ تردیدم بیشتر میشه وقتی به این فکر میکنم که اگه برگردم و کلاسم رو دوباره شروع کنم، دیگه نمیتونم کنار بزارمش. و این یعنی سه چهار سال دیگه همین وضعیت رو خواهم داشت. 

از طرفی دیگه هیچ امیدی ندارم که بتونم به دنیای ریاضیات برگردم. چون کوهی از مشکلات جلوی راه منه و جز با پول زیاد حل نمیشه. اما وضعیت نقاشی امیدوار کننده ست. درسته که تعداد خیلی زیادی نقاش خوب هست، ولی بازم وضعیت من توی نقاشی نسبت به چیزهای دیگه خیلی بهتره. میشه همزمان با نقاشی، آواز رو هم ادامه بدم ولی از نظر مالی بهم فشار میاد. 

در واقع نگرانی من بیشتر مالی هست تا اینکه مربوط به آواز باشه... البته هنوزم نمیدونم واقعا صدای من ارزش سرمایه گذاری و تلاش داره یا نه... خودم نمیتونم قضاوت درست و بی طرفانه ای داشته باشم. به نظر استادم هم که من یه آواز خوان کاملا معمولی هستم، نه خیلی بد و نه خیلی خوب. و هرگز نمیتونم یه آوازخوان درجه یک و عالی بشم. 

به خاطر همین نمیدونم آیا باید همچنان مث دو سال گذشته،  آواز رو جدی و حرفه ای دنبال کنم یا شش دانگ هوش و حواسم رو بزارم روی همین نقاشی و  تلاش کنم که توی نقاشی که استعداد و ظرفیتش رو دارم به جاهای خیلی خوب برسم. 

برای دوست خوبم

دلم می‌خواست خیلی کارها بکنم، دلم میخواست چیزی داشتم که شایسته دوستی چون تو بود تا به تو تقدیم کنم. 

کاش می‌دانستم چه چیز خوشحالت می‌کند، کاش نشانی از تو داشتم تا اینچنین سردرگم نباشم. 

نمی‌دانم چه بگویم، چطور بگویم که تو برایم خیلی عزیز هستی. 

آنقدر خوبی که کلماتم برای قدردانی از تو  تمام می‌شود و باز هم نمی‌دانم که چه بگویم. 

اتفاقات دو هفته پیش، چنان ذهن و آرامش مرا به هم ریخت که نتوانستم کاری بکنم، شعری بگویم، طرحی بکشم. 

چیزی پیدا کنم و تقدیمت کنم که خوشحالت کند. 

تناقض عجیبی ست، آنقدر به من نزدیکی که بهترین دوست منی و آنقدر از تو دور هستم که نمی‌دانم چطور بهترین دوستم را خوشحال کنم؟ 

کاش اینقدر به هم ریخته و بی سر و سامان و آشفته حال نبودم. کاش آن کافه دنجی را که پاتوق توست، می‌شناختم، ... 

اما در دست من چیست که تقدیمت کنم؟ جز این واژهای پریشان ... هدیه تولد امسالت باشد برای چند روز دیگر ... باید فکر کنم. 

به راستی چه چیزی تو را خوشحال خواهد کرد ؟  ... پیشاپیش تولدت مبارک بهترین دوست مجازی من ... 

سحرخیزی حبابی

شنیدید میگن قیمتا حبابی رفته بالا و حباب قیمت ها بشکنه دوباره میاد پایین ؟ ( که البته گاهی این کار کاملا برنامه ریزی شده انجام میشه برای اینکه افزایش قیمت نهایی رو کم اهمیت جلوه بدن ) ... حالا سحرخیزی من هم همین حالت رو داره، روزهایی که خیلی زودتر از معمول پا میشم، یکی دو ساعت بعدش دوباره خوابم می گیره. 

دیشب ساعت 2 خوابیدم و صبح قبل از ساعت هفت بیدار شده بودم، با این حساب فقط پنج ساعت خوابیده بودم، در حالی که هرشب حدود هشت ساعت یا بیشتر میخوابم. حدود ساعت هشت دوباره خوابم گرفت و تا ده خوابیدم. ولی خب بازم به نظرم  بهتر بود از اینکه همون ساعت ده الی یازده از خواب بیدار بشم. چون توی همون یکی دو ساعت صبح چندتا کار کوچیک ولی مفید انجام دادم. 

یکی ش این بود که چندتا کتاب طراحی دانلود کردم. که لینک همه شون اینجاست ...  یه ایمیل ازتون میخواد و گاهی یه تست تصویری برای اینکه ثابت کنید ربات نیستید. بعدش بهتون لینک دانلود میده. حوصله ندارم همه شون رو دانلود کنم و تو پیکوفایل آپلود کنم. خودتون مستقیم دانلود کنید. البته کتابچه کلمه مناسب تری هست. ولی بعضیاش واقعا مفیده. 

یک هفته س که دارم دنبال یه ایده می گردم برای یه کاری ولی هنوز هیچی به ذهنم نرسیده. و متأسفانه امروز آخرین مهلت بود. البته یه ایده کوچولو دارم ولی اونقدرا جالب و خاص نیست. و بدتر اینکه خیلی هم سرم رو شلوغ کردم الکی. من که ماهی یه دونه نقاشی هم نمیکشیدم، الان یه نقاشی در حال اجرا و دو تا دیگه توی صف انتظار برای اجرا دارم. 

رکورد

شاید باورتون نشه، الان ساعت دقیقا هفت صبح هست و من تازه بیدار شدم، اصن هم خوابم نمیاد. دیشب خیلی خسته بودم، شاید به خاطر اون سه چهار ساعت تمرین بود. به هر حال با اینکه اولش فکر میکردم خوابم نمیگیره، زود خوابم گرفت و وقتی بیدار شدم، هنوز خیلی زود بود، ولی چون دیگه خوابم نمی اومد، پاشدم و اومدم سراغ کامپیوتر. 

کلی کار دارم که باید امروز انجام بدم. ولی اولش باید برم ببینم چیزی پیدا میکنم واسه صبونه بخورم :))) 

یه نفر از دوستام یکی از وبلاگای من رو کشف کرده و این خیلی بد هست. چون من اصن راحت نیستم با اینکه آشناها وبلاگم رو بخونن. نمیدونم آدرس اینجا رو هم داره یا نه. ولی خدا کنه نداشته باشه. :( 

هیچ


تمرین + سردرد

نمیدونم ربطی داره یا نه ... استادم که میگفت گاهی به خاطر اوج خوندن آدم سردرد می گیره ... خب منم خیلی وقت بود تمرین درست و حسابی نداشتم.... دیشب خیلی خوب تمرین کردم، حتی تمرینای تحریر اکتاوی که سخته و همیشه ازش فراری بودم رو انجام دادم. ... البته من همیشه یه سرماخوردگی خفیف توی بدنم هست، یعنی از وقتی آواز تمرین میکنم دیگه اصن نمیفهمم که سرماخوردگی دارم، کلا مریضی رو نمیفهمم، فقط وقتی خیلی شدت میگیره، یهویی مریض میشم، مث همون دو سه هفته پیش که یهو رو به موت شدم. 

به هر حال از صب سردرد دارم، عجیب بود که امروز زود بیدار شدم، ساعت نه بیدار شدم و این تقریبا یکی دو ساعت زودتر از روزهای دیگه س. حس میکنم حالت کلی گوشه شکسته دیگه توی ذهنمه، حالا دیگه وقتشه که تیکه تیکه گوش کنم  و تمرین کنم. تصمیم دارم اگه پولش جور بشه برگردم سر کلاس آوازم. یکی از دلایلش اینه که امروز توی اینستاگرام دیدم که شهریه یه کلاس نقاشی فرق زیادی با شهریه کلاس آواز من نداره. خب وقتی من برای نقاشی میتونم بدون استاد هم پیشرفت کنم، نیازی به کلاس ندارم و همون پول رو میتونم بزارم برای آواز که نیاز به استاد دارم. 

از طرفی چند روزی هست که کارها به روال عادی و منظم چند ماه پیش برگشته، یعنی یکی دو هفته که نقاشی کردم، بعدش دیگه نقاشی خود به خود توی برنامه روزانه م جاشو پیدا کرد و غروب ها می‌بینم که امروز به اندازه کافی نقاشی کردم، پس بیکارم و میتونم تمرین آواز کنم. خب این دوتا میتونن به خوبی در کنار هم قرار بگیرن، شاید چند وقت دیگه بتونم از نقاشی هم درآمد کمی داشته باشم، در اون صورت دیگه برای پول کلاس آواز هم سختی نخواهم کشید. 

ولی هنوز نمیدونم که کلاس آواز رو همین ماه شروع کنم یا بزارم برای پاییز. از طرفی اگه تا پاییز صبر کنم، خیلی عقب میافتم از بچه‌های کلاس. از طرفی دیگه تا پاییز تکلیف بعضی جریانات زندگی من معلوم نیست. همین چند هفته پیش بود که تصمیم گرفتم بیخیال ریاضی بشم و یهو  زد و  مریم میرزاخانی مُرد ! خیلی یهویی و عجیب بود. 

از اون طرف همش خبر از هوش مصنوعی میشنوم و نگرانی م بیشتر و بیشتر میشه. می ترسم کاری که من با الگوریتمم میخواستم انجام بدم رو عاقبت با هوش مصنوعی انجام بدن. از طرفی هوش مصنوعی خیلی خطرناکه. حتی میتونه بدتر از بمب اتم باشه. همش یاد ترمیناتور و ماتریکس میافتم. 

جایی برای ریاضیدانها نیست ...

این یکی دو هفته اتفاق‌های زیادی افتاد که چندتایی‌شون ناراحت کننده بودن، ولی به هر حال من تونستم دوباره حال خودمو خوب کنم، اما امروز خبری رسید که شوکه شدم، اصن باورم نمیشه که مریم میرزاخانی دیگه نیست. :( 

ایران برای یه دانشجوی ریاضی جای خوبی نیست، درس‌های سخت، استادای سخت‌گیر، شوخی‌های و متلک‌های مردم، آینده مبهم و ... و مهمتر از همه اینکه اینجا هیشکی اهمیت یه ریاضیدان رو درک نمیکنه. اینجا حتی به یه تکنسین میگن مهندس و به یه فوق دیپلم میگن دکتر ولی یه دانشجوی ریاضی نه مهندس هست نه دکتره، نه هنرمنده و نه هیچی دیگه. 

البته که ریاضی بهترین رشته دانشگاهی هست و بزرگترین افتخار و دلخوشی من توی زندگی اینه که دانشجوی ریاضی بودم. ولی از دیدگاه بیرونی و از دیدگاه مالی و شغلی به اندازه سختی و اهمیتش، شناخته شده نیست و برای مردم مهم نیست. قرار نیست هم مهم باشه، توی همه دنیا بازیگرا و خواننده‌ها و هنرمندای نه چندان حرفه‌ای محبوب‌ترین آدمان و بیشترین توجه بهشون میشه. 

یه ریاضیدان قرار نیست مثل یه سلبریتی شناخته شده و محبوب باشه. ولی جزو مهمترین تخصص‌های هر کشوری هست. چرا که تمام دانشمندان ( فیزیکدانا، شیمیدانا، زیست شناسا، اقتصاددانا و ... ) و تمام مهندسان نیاز به ریاضیات دارن، باید کسی باشه که بتونه ریاضیات رو اون جوری که هست بهشون معرفی کنه و یاد بده تا بتونن باهاش علم و صنعت رو توسعه بدن. 

البته توی همه دنیا دیدگاه مردم عادی همینه... کافیه یه نگاهی به سریال بیگ بنگ تئوری بندازید.... شلدون نمونه بارز یه دانشمند فیزیک نظری هست که خب در نظر عام و خاص فرق زیادی بین ریاضیات و فیزیک نظری وجود نداره.... بله لقب « نابغه » به این افراد داده میشه ولی گاهی متأسفانه نوعی توهین و تحقیر توی این الفاظ هست... به نظر بعضی از مردم، این جور نوابع یه سری آدم بیکار و احمق هستند که رفتن سراغ چیزهای انتزاعی و غیرواقعی. در باطن از این جور نوابغ بدشون میاد چون سرگرمی های سخیف اونا و دغدغه‌های عوامانه اونا با دنیای فکری اون نوابغ فرق داره. 

مطمئن باشید که خانم میرزاخانی شاد و خوشحال و راضی بوده، چون به جایگاهی رسید که آرزوی هر ریاضیدانی هست. اینکه آدم به اوج خواسته هاش برسه و در اوج با زندگی خداحافظی کنه  اصن تلخ نیست، تلخی برای ماست که ایشون رو از دست دادیم. 

++ امروز روز خوب و فعالی بود ... بخش حساس نقاشی م یعنی اجزای صورت رو کشیدم و  دم غروب هم که تمرین تحریر کردم و بعد از مدتها چند نت بالا رو هم به تمریناتم اضافه کردم. یه زمانی بود که توی بخش میانی صدا هم نمیتونستم اینطور تحریر بزنم. خوشحالم که چند ماه دور بودن از تمرینات آواز، اثر خیلی مخربی نداشته. هنوز نمیدونم کی برمیگردم سر کلاس آواز ولی مهم نیست، مهم اینه که تمرین کنم و آماده باشم. ضمن اینکه الان دیگه تمام فایل‌های ردیف یعنی هفت دستگاه و پنج آواز رو  از یه کانال توی تلگرام دانلود کردم و حتی اگه نتونم دیگه کلاس برم، این فایل‌ها هست و میتونم یواش یواش خودم تمرین کنم. 

اما اولویت با کلاس رفتن خواهد بود چون آواز واقعا سخته و بدون استاد نمیشه پیش رفت. هنوز درگیر گوشه شکسته هستم، این روزها بیشتر گوش میکنم تا اینکه بخونم. چون تأثیر گوش دادن زیاد از تمرین زیاد بیشتره. شاید هشتاد درصد باید گوش بدی و بیست درصد آواز بخونی. 

چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan