یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد ...

بدجور رفتم توی فاز شعرهای حافظ ... قبلا شنیده بودم که توی شعرهای حافظ اشاراتی به آیین مهرپرستی وجود داره، ... ولی پریشب که درباره کیش مهر یه چیزایی خوندم ... بیشتر و بیشتر به فکر فرو رفتم .... اینجا ... و اینجا رو بخونید.....از طرفی با شناختی که من از حافظ دارم، اینکه اندیشه حافظ رو محدود به یه دین یا مذهب یا مکتب کنیم، اشتباه به نظر میاد. ... متأسفانه نتونستم نسخه کامل کتاب ... حافظ و کیش مهر ... رو پیدا کنم، ولی آشنایی با آیین مهرپرستی به فهم بیشتر شعر حافظ خیلی کمک میکنه ... البته حافظ چکیده فرهنگ و تاریخ ماست و فهم شعرش نیازمند آشنایی عمیق با فرهنگ ایران هست. .... من تنها در حد فهم و درک ناچیز خودم چیزهایی رو دریافت کردم و به خاطر همین هست که شیفته ی حافظ و اندیشه ش شدم. 

در واقع به نظر من حافظ خودش یه مکتب و اندیشه ویژه داره ... چیزی که خودش بهش میگه شیوه رندی ... به نظر من ارادت حافظ به پیرمغان یه جور ارادت مفهومی و ایهامی هست نه اینکه حافظ واقعا مذهب مهر داشته. شاید فقط در اعتراض به زهد صوفیانه و ریاکاری مذهبی حرفهای خودش رو در چنین قالبی بیان می کرده. آشنایی شگفت انگیز حافظ با ادیان مختلف و مکاتب فکری مختلف و آزادگی ای که در اندیشه و شعرهاش هویدا هست، این فرض که حافظ رو مقید به مذهب خاصی بدونیم رو رد میکنه. حافظ با موسیقی و آواز هم آشنایی عمیقی داره و حتی من شنیدم که در اون زمان به کسی که دستگاه ها و آوازها رو به خوبی میشناخته و آواز میخونده هم میگفتن حافظ. یعنی حافظ یه چیزی بوده مث استاد شجریان که آواز میخونده و با ردیف موسیقی ما به خوبی آشنایی داشته. به هر حال هرچه که بوده، اعجوبه و نابغه ای بوده که هر هزار سال یکی به مانندش پیدا میشه. 

به نظر من حافظ بسیار تحت تأثیر اندیشه های خیام هست. ولی شاعرانگی و پیچیدگی بیشتری داره. و اینکه حافظ در جوانی، میانسالی و دوره پیری عقاید مختلفی داشته و شاید حافظی که ما می شناسیم به عنوان کسی که در مقابل زهد و ریا و مذهب و صوفیگری و دغل بازی و ظلم حاکمان ایستاده از حدود سی سالگی به بعد شکل گرفته باشه. و هرچه به دوره پیری نزدیکتر میشده، اندیشه‌های حافظ گرایش بیشتری به اندیشه‌های خیامی پیدا می‌کرده. 

مثلا در بیت زیر حافظ، این مطلب که اگر خدایی وجود داشته باشه ( که از همه چی آگاه هست و کنترل همه چی دست اوست ) آنگاه جهان جبری مطلق خواهد بود رو با زیرکی و شاعرانگی فوق‌العاده‌ای بیان می‌کنه : 


ساقیا جام می م ده که نگارنده غیب .... نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد 


++  دارم آلبوم گنبد مینا از استاد شجریان رو گوش میدم  که بیت بالا رو میخونه و من دوباره یاد مطالعه پریشبم میافتم و میام که بقیه حرفام رو اینجا بنویسم. عجب آواز دشتی خفنی هست. آخرای همین آواز،  شجریان یه اوج خیلی فوق العاده میخونه. روی نت سی و دو  مانور میده. 

++

چه حکایت باشد ؟ ...

بعضیا هستند که میخوان هر جور شده حافظ رو قاطی زاهدان خودبین و صوفیان دغل‌باز کنن و از هر شعر حافظ حتی اونایی که به وضوح داره درباره چیزهای ملموس و زمینی صحبت میکنه، تعابیر عارفانه استخراج کنن. به خاطر ایهام و ابهام و سبک خاصی که حافظ داره نمیشه این گروه رو قانع کرد که حافظ هم تفکراتی شبیه خیام داشته. ... 
اما گاهی برخی بیت های حافظ صراحت بیشتری داره نسبت به بقیه بیت‌ها و عمق تفکر حافظ و آزادی اندیشه او از قید و بندهای مذهبی و عرفانی و صوفیانه رو نشون میده .... ولی حتی این ابیات هم بیشتر وقتا جوری نیستند که همه کس بفهمند و درک کنند ... چون کلا شعر حافظ  به خصوص برای نسل جدید سخت و سنگین هست ... امروز یه بیت از حافظ به ذهنم رسید که یهو به خودم گفتم ... مگه میشه واضح‌تر از این گفت ؟ .... 

من و انکار شراب ؟ این چه حکایت باشد ؟ ..... غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد 

انگار که حافظ دقیقا داره جواب اونایی رو میده که میگن منظور حافظ از شراب، آب انگور نیست و شراب الهی و عرفانی و این حرفاست ...  البته بیت دیگه‌ای توی همین غزل هست ... من که شب‌ها ره تقوی زده‌ام با دف و چنگ ... این زمان سر به ره آرم، چه حکایت باشد؟ ... که این اندیشه رو بیشتر تأیید میکنه. عقیده شخصی من این هست که شاید حافظ یه دوره ای  زاهد و صوفی بوده ولی به تدریج راه خودش رو جدا میکنه و به تفکرات خیامی می‌گراید ... این برداشت شخصی من از خوندن شعرهای حافظ هست. 

++ امشب توی اینستاگرام یه بیت شعر آشنا دیدم و فهمیدم که از بیدل دهلوی هست ... گاهی یه شعر میتونه منو خیلی درگیر خودش کنه ... به خصوص شعر کلاسیک اثر عمیقی روی من میگذاره .... گَرَم بیایی و پُرسی چه بُرده‌ای در خاک .... آه، ز خاک ناله برآرم، که آرزوی تو را .... البته من این شعر رو با آواز شنیدم و خب تأثیرش با آواز خیلی بیشتره ... متأسفانه یادم نیست چه گوشه ای از چه دستگاهی بود ... خودمم که بخونم ممکنه خارج از اون گام و دستگاه باشه.... ولی توی ذهنم هست و فکر میکنم توی فایلهایی که ضبط کردم هم باشه ولی خب پیدا کردنش لابلای اون همه فایل صوتی خیلی سخته. 

هیجان نقاشی ...

واقعا چرا من این مدت سرم رو اونقدر شلوغ کرده بودم که وقت نقاشی نداشته باشم؟  حالا وقتی صبح بیدار میشم، میدونم باید چیکار کنم. و روزهام برنامه و هدف داره. وقتی بساط نقاشی اونجا روی میزم هست، دیگه دلم نمیاد کار دیگه‌ای کنم یا وقتم به هدر بره. دیروز دو برابر روز دوشنبه و امروز تا الان که ساعت 3 بعدازظهر هست، به اندازه دیروز نقاشی کردم. ... 

اولین بار هست که دارم یه نقاشی مدادرنگی به این بزرگی میکشم. خیلی هیجان انگیزه ... شاید اولش آدم بترسه از شروع همچین پروژه‌هایی ولی وقتی دارم برای خودم نقاشی میکنم دیگه ترسی وجود نداره، خراب هم بشه شده دیگه، عوضش تجربه بدست میارم. و معمولا یه اشتباه رو دیگه تکرار نمیکنم، چون وقتی می‌بینم یه روشی جواب مطلوب نداد، از روش دیگه استفاده میکنم. 

با این روند فکر کنم این کار رو بتونم تا آخر هفته تموم کنم. یعنی تقریبا برای یه کار 50 در 70  یه هفته وقت لازم دارم. که زمان خیلی خوبی هست. البته به شرطی که تمام وقت روی نقاشی کار کنم، اگه بخوام تنبلی کنم توی دو هفته هم تموم نمیشه. مدادرنگی خیلی وقت‌گیر هست و حوصله و دقت زیادی میخواد. ولی من کنترل فوق العاده‌ای که نقاش روی مدادرنگی داره و لایه لایه بودنش و رسیدن تدریجی به رنگ مطلوب رو خیلی دوس دارم. 

شاید بتونم بگم سخت‌ترین کار توی نقاشی مدادرنگی، رسیدن به رنگ درست و طبیعی هست. و من هنوز خیلی توی ترکیب رنگ بی‌تجربه هستم، چون خیلی کم نقاشی کردم. در واقع اندازه مدادهای اولین بسته مدادرنگی که خریده بودم هنوز به نصف هم نرسیده. این که تموم بشه، میوه‌ها رو شروع میکنم. هیچ پایانی نداره، موضوعات خیلی زیادی داره هست که بکشم. 

الان تقریبا یک سوم بالای نقاشی تموم شده و وقتی از دور نگاهش میکنم، قلبم سرشار از هیجان میشه. امیدوارم چهره‌ش هم خوب دربیاد که نقاشی خراب نشه. چون چهره‌ش نسبت به بقیه نقاشی کوچیک هست و درآوردن جزئیاتش میتونه سخت باشه. ولی میخوام چهره رو آخر سر بکشم. هنوز خیلی کار داره. هفتاد درصد کار هنوز مونده. ... اما به نظرم کار خوبی دربیاد. تا اینجا که راضی هستم.  

نشانه‌های خوب

وقتی یه تغییر درست و خوب توی برنامه روزانه میدی، نشانه‌هایی خوبی آشکار خواهد شد. من سه چهار روز بیشتر نیست که تصمیم گرفتم که نقاشی کنم و به چیزهای دیگه فکر نکنم. امروز اولین نشانه خوب رو دیدم. اینکه امروز از وقتم خیلی خوب استفاده کردم. یعنی میتونم بگم دو سه ساعت مفید نقاشی کردم. 

و عصری وقتی مامانم گفت که خواهرت برای افطاری دعوتت کرده، دیگه مث هر دفعه، نگفتم من نمیرم و وقت ندارم و .... چون دو سه ساعت نقاشی کرده بودم و پیشرفت خوبی داشتم و از امروزم راضی بودم و دیگه برام مهم نبود که سه چهار ساعت غروب رو چطوری بگذرونم. ... در حالی که روزهای دیگه عذاب وجدان اینکه کاری نکردم باعث میشد که بشینم خونه و به کارهای عقب افتاده برسم. ... ضمن اینکه بهترین ساعت تمرین آواز هم همون عصر و ساعات اولیه شب هست و وقتای دیگه نمیشه راحت تمرین آواز کرد ... 

پس چون کار عقب افتاده‌ای نداشتم ( به عنوان یه نقاش، کارم رو انجام داده بودم ) با خیال راحت پاشدم و رفتم. اول رفتم فردیس که خرید انجام بدم. بعدش از اونجا رفتم خونه خواهرم. فکر کنم از عید به بعد نرفته بودم. ...

البته یه خوبی دیگه هم داره ... اگه چند ماه دیگه کار نقاشی م پیشرفت کنه و سفارش بگیرم و پول دستم بیاد، خب میتونم با اون پول کلاس آوازم رو هم ادامه بدم. و یه زندگی هنری رو در پیش بگیرم. و چون درآمد خواهم داشت، دیگه کسی بهم گیر نمیده که چرا سر کار نمیری و فقط نقاشی میکنی و آواز میخونی. ... در واقع وقتی آدم توی یه چیز حرفه ای بشه بعدش میتونه به چیزهای دیگه هم برسه. 

چون امکان حرفه ای شدن توی ریاضیات در حال حاضر برای من وجود نداره ( به خاطر شرایطم نمیتونم برم دانشگاه ) و از طرفی توی آواز هم ضعیف هستم و به این زودی نمیتونم انتظار پیشرفت خاصی رو داشته باشم، بهتره که اولویت اصلی رو نقاشی قرار بدم و روی نقاشی سرمایه گذاری کنم. چون هم علاقه دارم بهش، هم استعداد دارم و هم اینکه تجربه خواهرم نشون داد که میتونه سریع به بازدهی مالی برسه. ( تقریبا شیش هفت ماه پیش به خواهرم گفتم که توی پیج اینستاگرامش بزنه که سفارش نقاشی قبول میکنه و الان خداروشکر مرتب سفارش میکیره و یه درآمد کمکی از این راه داره ... البته خواهرم نقاش حرفه‌ای هست ولی منم اگه تمرین کنم میتونم حرفه‌ای بشم. ) 

تردید را کنار بگذار ...

خب پس از چندین روز فکر کردن بالاخره امروز به این نتیجه رسیدم که بازهم مدتی بیخیال کلاس آواز باشم و روی نقاشی تمرکز کنم. تا حالا هیچ وقت برای نقاشی زمان و هزینه زیادی نکرده بودم. برای آواز دو سال وقت گذاشتم، برای گیتار یک سال و خورده ای به طور پراکنده وقت گذاشتم ولی الان نه گیتاریست هستم و نه آوازخوان :( 

اما همون چندتا نقاشی مدادرنگی که در یکسال اخیر در وقتای بیکاری کشیدم، تأثیر خوبی توی مهارت نقاشی من داشته، حس میکنم که وقتش رسیده که یکبار هم که شده، نقاشی رو اولویت زندگیم قرار بدم و ببینم چی میشه. دست کم دو سه ماهی این روند رو ادامه بدم تا ببینم چه نتایجی به بار خواهد اومد. 

اگه خوب بود و راضی بودم که بیخیال آواز میشم و تمام وقت به نقاشی می پردازم، اگرم خوب نبود، برمیگردم کلاس آوازم رو ادامه میدم. چون الان با این تردیدی که دارم نمیتونم برگردم سر کلاس. باید وقتی برم کلاس که دیگه هیچ تردید و اما و اگری برای آواز نداشته باشم. چون اخلاق این استادم رو میشناسم، از اونایی که هی میرن و میان بدش میاد. ممکنه بگه دیگه نیا ... و من نمیخوام همچین اتفاقی بیافته... 

ببینم تا پاییز چقدر میتونم توی نقاشی پیشرفت کنم. خوبی نقاشی اینه که بر خلاف آواز، در تمام ساعات شبانه روز میتونم انجامش بدم. و این خیلی دست منو باز میگذاره توی زمانبندی کارهام. اینطوری میتونم به ریاضیات هم برسم. و اینکه همچنان میتونم شنونده و مخاطب آواز باشم. لازم نیست حتما خودم خواننده سنتی بشم :)))) 

دنیای رنگی من

نه نمیگذارم که فکر و خیال کسی، دنیای زیبای رنگارنگ منو خراب کنه ... نمیگذارم که لحظات شادمانی من رو یاد کسی خراب کنه ... بر خلاف چیزی که از نوشته‌های امروزم بر میاد، خیلی هم حالم خوبه ... امروز از صبح شروع کردم به نقاشی و نه تنها خسته نمیشم، که هر لحظه ش برام یه شگفتی جدید هست. 

چه چیزی بهتر از اینکه کاری رو انجام بدی که عاشقش هستی ... چه چیزی بهتر از غرق شدن توی دنیای رنگی و زیبایی که همه چی دست خودته. انگاری که تو آفریدگار یه دنیای رنگی هستی. دنیای میوه های خوشگل، گل های زیبا، چهره های خندان و زیبا و هر چیزی که تو دوست داشته باشی. هر چیزی که عکسی ازش باشه و هر چیزی که بتونی تصور کنی ... 

وقتی چایی کنارم باشه، آهنگ‌‌هایی که دوست دارم پخش بشه و نقاشی کنم، مگه میشه که حالم بد باشه ؟ عمراً ... من شکست ناپذیر هستم. آواز و نقاشی منو شکست ناپذیر میکنه. من آرامشم رو در هنر یافتم. به دنبال آرامش در وجود آدما نیستم. من دیگه دنبال کسی راه نمیافتم و نمیگم دوستش دارم. تکه های شکسته غرورم رو جمع میکنم و به هم پیوند میزنم و دیگه به کسی اجازه نمیدم که خواسته یا ناخواسته غرورم رو بشکنه. 

++ وقتی که هنوز مدادرنگی رو شروع نکرده بودم، سبز برای من فقط سبز بود، فوقش سبز تیره، سبز روشن یا مثلا سبز مایل به آبی یا سبز مایل به زرد رو میشناختم. ولی حالا سبز خودش یه خانواده وسیع از رنگ‌هاست برای من. و خب رسیدن به دقیقا همین سبز یا قرمز یا بنفشی که توی تصویر بالاست، یه چالش اساسی هست. چون توی مدادرنگی ما محدودیت رنگ داریم. به ویژه که من هنوز از بسته 48 رنگ استفاده نمیکنم و سعی دارم با همون 36 رنگ کار کنم. البته حالت ایده آل اینه که حداقل 48 رنگ داشته باشی. 60 یا 72 رنگ خیلی خوبه. ولی به نظر من بیشتر از 72 رنگ باعث سردرگمی میشه و مدیریت ش هم سخته. 

وقتی با تعداد کمتری از رنگ‌ها کار میکنی، تکنیک‌های ترکیب رنگ و ترکیب لایه های مختلف رو بهتر یاد میگیری. به نظر من اگه کسی میخواد مدادرنگی رو شروع کنه، بهتر اول با تعداد رنگ کمتری شروع کنه. و لازم نیست از همون اول گرونترین مدادرنگیا رو بخره. همون فابرکسل کلاسیک یا پیکاسو آرتیست به نظر من برای شروع خیلی خوبه. البته اگه کسی از نظر مالی مشکل نداره، میتونه مدادرنگی پلی کروم  یا کارن داش بخره. 

ناخودآگاه لعنتی ...

حتی اگه به ناخودآگاه من هم نفوذ کرده باشی و توی خوابم سروکله‌ت پیدا بشی، بازهم دیگه برای من اون رفیق قدیمی خوب تکرار نمیشه. نمیدونم چرا ولی خودت خواستی که از من فاصله بگیری ... درسته که برام سخته ولی دارم به این فاصله داشتن عادت میکنم. ... این بازی بازنده نداره، برنده هم نداره، ... اگه باختنی در کار باشه هر دو باختیم ... یه رفاقت خوب رو باختیم. ... اگرم پازل‌های ناجور هستیم و سازگار نیستیم، فاصله گرفتن به نفع هر دوی ماست. 

کاری ندارم که تو به هر دلیلی فکر میکردی پازل‌های ناجور هستیم، واقعا اعتقاد دارم که ممکنه حق با تو باشه. ولی راه های بهتری هم بود. این روشی که تو در پیش گرفتی، برام آزاردهنده بود. به هر حال دیگه مهم نیست ... اگه خواب امروز صبح نبود، اصن نمیخواستم چیزی در این باره بنویسم. ... شاید خیلی آدم خوشبختی نباشم ولی لازمه بدونی که رفتنت، مرگ من نیست، من هنوز زنده‌م، زندگی میکنم، نفس میکشم، درختا و گنجشکا رو نگاه میکنم، نقاشی میکشم، آواز میخونم و مهمتر از همه هنوز هم وبلاگ می‌نویسم. ... 

خواستم جایی بنویسم که احتمال پیدا کردنم صفر باشه ولی بعد از دو هفته با خودم گفتم، چرا من باید به خاطر اون، خودمو از داشتن دوستان وبلاگی دیگه محروم کنم ؟ باید تصمیم بگیرم که دیگه زندگی م و خوشبختی م وابسته هیچ آدمی و هیچ موجودی نباشه. .... اینکه چرا رفتی و چرا حرف نمیزنی حتی توی خواب من، یه مسأله بود برام ولی دیگه این مسأله برام مهم نیست. ... گاهی باید تخته سیاه رو پاک کرد و درس جدیدی رو شروع کرد، تعاریف، قضیه‌ها، مثال‌ها و مسأله‌های جدیدی نوشت. 

خواب خوش

میگن خواب رو نباید تعریف کرد، نمیدونم، وقتی هم که نمی‌نویسم، یادم میره، حالا که جزئیات خوابم یادمه، بزار بنویسم. 
ساعت 9 صبح هست. همین دم صبحی خواب خیلی قشنگی می‌دیدم. اونقدر فضای خوابم قشنگ بود که واقعا مث نقاشی بود. برای اولین بار توی خوابم اومده بود ... توی یه خیابون خلوت خیلی قشنگ قدم می‌زدیم. اونقدر سرسبز و قشنگ بود که مث یه باغ بود، هوا لطیف و عالی بود. من خیلی خوشحال بودم که بالاخره پذیرفت که یه بار منو ببینه. گرچه اون اونقدرا خوشحال نبود، در واقع تردید و عدم اطمینان توی چهره ش بود، من همش میخواستم باهاش حرف بزنم و سر صحبت رو باز کنم ولی اون تقریبا ساکت بود. 
خیلی خواب کوتاهی بود ولی جالب بود. بعدش به یه خواب دیگه وارد شدم، بازم طبق معمول فضای دانشگاه یا مدرسه بود. من زیاد خواب دانشگاه یا ساختمون می‌بینم. بازم در حال بالا رفتن از طبقات بودم و در حال گشت و گذار توی ساختمون. ... اون خواب هم قطع شد و وارد یه خواب دیگه شدم، یه مهمونی بود ... یه خانومه داشت با یه نفر می‌رقصید، ... بعدش دنبال یه نفر دیگه میگشت که باهاش برقصه ... دستشو سمت من دراز کرد ...... حتی توی خواب هم رقص بلد نبودم :)))  ...... قبل از اینکه باهاش برقصم عادی بود، ولی تا شروع کردم به رقصیدن دیدم که قدش نصف منه... فک کنم یکی دو تا خواب دیگه هم دیدم. 
ولی جالب‌ترین خواب همون خواب اول بود. خوشحالم که حداقل توی خواب یه بار دیدمش. البته جزئیات چهره‌ش یادم نیست، ولی میدونستم که اونه. خود خودش بود. میگن خواب رو نباید تعریف کرد، نمیدونم، وقتی هم که نمی‌نویسم، یادم میره، حالا که جزئیات خوابم یادمه، بزار بنویسم. 
++ خب دیگه وقت تلف کردن کافیه، داره ساعت یازده میشه ... برم بشینم سر نقاشیم :))  ... اینکه هر روز،  سر صبح شوق آغاز  یه کاری رو داشته باشی یعنی اون کار مناسب ترین کار برای تو هست ... 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک ...

یعنی کافیه من تصمیم بگیرم یه کاری انجام بدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به کار میشن که کارهام عقب بیافتن ... اول از همه اینکه خیلی دیر بیدار شدم ... نمیدونم خستگی چی بود توی وجودم که نمیگذاشت بیدار بشم ... کمبود خواب هم نداشتم که بگم به خاطر کمبود خواب بوده، به هر حال یازده به بعد بیدار شدم. 

کارهام رو زود انجام دادم و بعد از ظهر نشستم سر نقاشیه و یه ساعت نقاشی کردم، تازه داشت دستم گرم میشد و حس و حال نقاشی می اومد که سر و کله خواهرزاده م پیدا شد ... که خب وقتی اون هست دیگه نمیشه هیچ کاری کرد. ... امروز به جای به هم ریختن اتاقم، قصد داشت اتاقم رو مرتب کنه  :)))  مرتب کردن ایشون یعنی جابجایی و جایگشت دادن تمام اشیای مهم و ضروری اتاق :| 

دو سه ساعتی درگیر این بچه بودم که بعدش میم زنگ زد که خونه هستی بیام پیشت؟  گفتم بیا. یه کار اینترنتی داشت ... ثبت نام یه چیزی بود ... وقتایی که میم میاد، چهار پنج ساعتی هستش و با هم صحبت میکنیم، گیتار می زنه، گیتار میزنم، آواز میخونیم حتی ... دوست منه دیگه ... تنها دوست من توی دنیای واقعی ... تا رفتن میلاد ، دیگه غروب شده بود. و حالا اگه خدا بخواد امیدوارم بتونم یکی دو ساعتی نقاشی کنم. 

البته بعد از شام، تقریبا یه ساعتی تمرین آواز کردم ... هنوز نمیدونم میخوام برگردم سر کلاس آواز یا نه ... ولی اگه بخوام برگردم باید تا چهارشنبه خودم رو آماده کنم. سه ماه هست درست و حسابی تمرین نکردم ... درسم هم گوشه شکسته توی بیات ترک هست که گوشه سختی هست. هم اوج هست و هم تحریراش طولانی و سخته... ولی واقعا هنوز نمیدونم چیکار کنم ...  فول تایم به نقاشی بپردازم یا  آواز رو هم ادامه بدم و اگه بخوام هر دو رو ادامه بدم، با بی پولی چیکار کنم ؟  البته الان یه مقداری وضعم بهتر از چند روز پیش هست. 

کار دیگه ای که امروز باید انجام میدادم و  ابر و باد و مه و خورشید و فلک اجازه ندادن، این بود که برم و پودر کف دریا بخرم. از طرفی تا تموم شدن این نقاشی مدادرنگی بزرگی که دارم میکشم، نیازی به پودر کف دریا ندارم، چون برای کارهای سیاه قلم لازمه. یه جایی توی پستای قبلی یا کامنتاش گفتم که کار 50 در 70 رو توی یه هفته جمع و جور میکنم ... میخوام بگم که من غلط میکنم با جد و آبادم که بتونم یه هفته ای یه کار مدادرنگی پنجاه در هفتاد رو تموم کنم ...  احتمالا دو هفته طول بکشه ... البته اگه فول تایم فقط نقاشی کنم، میشه توی چهار پنج روز هم تمومش کرد. ... ولی در حالت معمول کمتر از یه هفته نمیشه جمع و جورش کرد. .. بستگی به  طرح هم داره، ممکنه یه طرح خیلی جزئیات خفنی داشته باشه که خب شاید کشیدنش دو هفته طول بکشه. 

من با گروه های تلگرام میونه خوبی نداشتم، خوشم نمی اومد، ولی این گروه نقاشی که توش هستم خیلی مفید بوده برام، چیزهای جالبی یاد گرفتم. به خاطر همینه که هنوز لِفت ندادم از گروه :))) 

نقاش تنبل

شما به آدمی که دوشنبه یه نقاشی رو شروع کنه و روز جمعه یادش بیافته که توی این سه چهار روز هیچ غلطی نکرده و همچنان حدود ده درصد کار انجام شده که اونم مربوط به همون دوشنبه میشه، چی میگید؟  هر چیزی هم که بگم، یه جور توجیه و بهانه خواهد بود. خب پس من یه نقاش تنبل یا بازیگوش هستم یا هر دو. 

++ در رابطه با اون مشکلی که گفتم با آدرس پیش فرض موقع نظر دادن توی وبلاگای بیان دارم، هیچ تغییری لازم نبود ...  یه کار دیگه کردم ... 

توی وبلاگ قبلی م در بیان  آدرس اینجا رو گذاشتم که اگه کسی به اشتباه به اونجا سر زد، بتونه اینجا رو پیدا کنه. .... و خب الان دیگه همه چی خوبه :) 

++ یه ضرب المثل معروف بین ریاضیدانا هست که میگه « واسه هر مسأله‌ای پاسخ‌های گوناگونی وجود داره » ... 

++ خب من به شدت گشنمه ... چون شام نخوردم ...  البته دیگه نزدیک سحری هست ... میتونم با  مامانم سحری بخورم ...  البته که روزه نمیگیرم ...  چون گرسنگی و مخصوصا تشنگی رو  اصن نمیتونم تحمل کنم ... ایشالا بعدش میام و بعد از سه چهار روز تنبلی ، اون طراحی‌م رو ادامه میدم ... میخوام تا یکشنبه شب تمومش کنم ... بعدش به توصیه اون اساتیدی که توی گروه تلگرام بودن، طراحی میوه ها رو شروع خواهم کرد. برای اینکه به ترکیب رنگ با مدادرنگی مسلط بشم. جالبه بدونید که دیروز دقیقا یک سال از شروع طراحی من با مدادرنگی گذشت. 25 خرداد سال 95 بود که من همین تمشکی که گوشه وبلاگم می‌بینید رو کشیدم. به عنوان اولین اثر جدی مدادرنگی خودم. 

++ یه پست فلسفی هم داشتم که فردا می‌نویسم. یه کلیپ کوتاه توی تلگرام دیدم که منو خیلی به فکر فرو برد ... 

درباره عادت‌های بد کوچیکی هست که دارم یا داره در وجود من شکل می گیره ... درباره حسادت و ...  و در باره اینکه مردم توی دو راهی گیر میکنن یا حداکثر سه راهی ... من توی چند راهی گیر کردم :))) ... و حرف آخر اینکه آیا این اندازه فونت خوبه ؟ بگید خوبه خیالم راحت بشه دیگه :)))) 

و درباره اینکه اخلاق چیه؟ چرا بوجود اومده و چرا حتی اگه خدایی وجود نداشته باشه، بازهم اخلاقیات مهمه و باید رعایت بشه ؟ 

++

۱ ۲ ۳
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan