یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

بارون :)

آخی امروز صبح بالاخره بارون بارید :)  درسته زود قطع شد ولی هوا هنوز ابری هس ... خوشحالم ... 

راستی من دوباره برگشتم بلاگ اسکای ... شاید برای همیشه ... 

جزیره پنگوئن ها ...

توی وبلاگا و توی اینستاگرام درباره کتابها می‌نویسن و من همش یاد دورانی میافتم که کتاب میخوندم ... دلم تنگ شده واسه اون دوران ... آخرین رمانی که شروع کردم و هنوز حتی یک سومش رو هم نخوندم، رمان جزیره پنگوئن ها بود که نمیدونم پارسال یا پیارسال شروعش کرده بودم. ... سرعت مطالعه م بدک نیست، مشکل اینجاست که اون حس و حال و وقت رمان خوندن رو نداشتم. 

ولی حالا فکر میکنم وقتشه که برگردم به اون دوران ... شبا بعد از تموم شدن تمرین آوازم میرم بالا و معمولا دیگه برنمیگردم پایین توی اتاق خودم. چون بالا یه کمی شلوغ پلوغه ( حتی اگه هیشکی نباشه، گاهی مامانم تلویزیون رو روشن میکنه که من خوشم نمیاد، یعنی نمیتونم وقتی تلویزیون روشن هست، تمرکز همیشگی م رو داشته باشم ) به خاطر همین اتاق خودم مث یه بهشت بکر و ساکت هست واسم. 

مسأله وابستگی به مانیتور برای نقاشی رو حل کردم، در واقع خرید گوشی دلیلش همین بود، برای اینکه بتونم عکس های باکیفیت از نقاشیام بگیرم و بزارم اینستاگرام و برای اینکه بتونم از روی گوشی نقاشی کنم. درسته که من برای طراحی نیازی به جدول بندی ندارم و بدون جدول بندی هم میتونم خوب نقاشی کنم ( آخرین نقاشیم توی اینستاگرام رو بدون جدول بندی کشیدم ) ... ولی جدول بندی سرعت و دقت کار رو بالا می بره و به خاطر همین به نظرم مفید هست... 

ضمن اینکه به نظر من باعث افت مهارت طراحی هم نمیشه و اتفاقا واسه تازه کارها خوبه تا چشم و دستشون هماهنگ بشه و به زاویه ها و شکل ها و فضاهای منفی و مثبت نقاشی عادت کنن. باعث میشه ترس یه نقاش تازه کار از پیچیدگی و بزرگی نقاشی بریزه و به جای شکل های بزرگ و پیچیده با جزئیات کوچیک و ساده درگیر بشه. ... البته تمرین اسکیس باید به صورت روزانه انجام بشه تا هنرجو، مهارت طراحی دستی ( طراحی آزاد ) رو از دست نده. ... ولی خب برای نقاشی اصلی بهتره از جدول بندی استفاده کنیم ... برای تمرین و اسکیس بهتره از جدول بندی استفاده نشه. 



حالا به هر حال، برای جدول بندی روی گوشی نرم افزار خوبی نداشتم، ولی دیشب یه برنامه خوب از گوگل پلی پیدا کردم، برنامه رو تست کردم و ارزش معرفی کردن داره، اسم برنامه Artist Grid  هست. چیزی که برام جالب بود اینه که چندتا برنامه هم بود که آموزش طراحی مرحله به مرحله داشتن ... هیچ وقت مث الان امکانات عالی برای یادگیری نقاشی وجود نداشته ... ده پونزده سال پیش وقتی من میخواستم طراحی یاد بگیرم، هیچی نبود، نه معلمی داشتم ونه اینترنت و اینستاگرام و نرم افزاری بود ... ولی الان همه چی آماده س برای نقاش شدن :) 

خب من دیگه باید برم سر کلاسم ... بقیه حرفا باشه واسه بعد ... 

روز خوب ...

خب امروز روز خوبی بود ... مفید و پرکار ... بالاخره تونستم اون نقاشی نیمه کاره که از یکی دو ماه پیش مونده بود رو تموم کنم. یه نقاشی نیمه کاره دیگه هم دارم و بعدش دیگه میتونم نقاشی جدید بکشم. به اون خوبی که میخواستم نشد ولی خب اونقدر خوب هست که لازم نباشه یه بار دیگه بکشم. دلم برای مدادرنگی تنگ شده و خب نقاشی نیمه کاری بعدی همون گلدون شمعدونی هست که رنگیه :) 

الان هم زمان استراحت بین تمرینای آوازم هست که اومدم اینجا ... هنوز نتونستم وقت خوابم رو تنظیم کنم، همچنان شبا تا چهار صبح بیدارم و لنگ ظهر بیدار میشم :( ولی خب از همین ساعاتی که بیدار هستم، به خوبی تونستم استفاده کنم. الان چیزی که فکرم رو مشغول کرده، درس آوازی هست که باید این هفته جواب بدم و هنوز یاد نگرفتم. البته طرح کلی این گوشه رو بلدم ولی روی جزئیاتش باید کار کنم، دو تا جمله تحریری هست که باید یاد بگیرم، سخت نیست فقط طولانیه ... پنج دقیقه س ... 

++ دو سه روز پیش چند محله بالاتر از خونه ما، سرقت مسلحانه شده، بعدش بازم یه عده میان میگن اگه فلانه، اگه فلانه، عوضش امنیت داریم تو مملکت :|  هی میخوام اینجا حرف نزنم، هی نمیشه :( 

جزئیات در نقاشی ...

بالاخره اون نقاشی که خیلی وقت پیش شروع کردم داره به آخراش نزدیک میشه. فکر نمیکردم کشیدن شال گردن اینقدر سخت باشه، ولی چالش جالبی شده، در کل، طراحی بافت پارچه و لباس سخته ولی خب این یکی برام سخت تر بود، اون الگوهای هاشور زدن که توی تمرینای طراحی گذاشته بودم اینجاها به درد میخوره. ... البته از دور شبیه شده ولی اونی که خودم میخواستم نشده و راضی نیستم. ... 

هنوز باید خیلی تمرین کنم و چندتا نقاشی دیگه با همین دقت و جزئیات بکشم تا یاد بگیرم و سرعتم بیشتر بشه. ... اگه اندازه نقاشی بزرگ باشه، درآوردن جزئیات آسونتر میشه ولی از طرفی زمان نقاشی چندین برابر میشه. اگرم کار کوچیک باشه، زود تموم میشه ولی نمیشه جزئیات رو به سادگی درآورد. همیشه باید تصمیم بگیری که چقدر جزئیات و با چه ترفندی ایجاد کنی ... به خاطر همین نقاشی همیشه چالش برانگیزه ... حتی اگه به نظر بعضیا ما در حال کپی کردن عکس باشیم :))) 

البته این سفارش شخصی هست و نمیتونم عکسشو جایی بزارم ولی بعد از این میتونم نقاشی جدیدی بکشم و توی اینستا بزارم. ... دو سه روزه که دارم طبق برنامه پیش میرم و از خودم راضی هستم ... به ویژه نقاشی داره خوب پیش میره ... از فردا هم باید روی یادگیری آواز جدید کار کنم. هرچی بتونم صبح ها زودتر بیدار بشم، وقت بیشتری برای تمرینام خواهم داشت. پس برم بخوابم :) 

حوصله م سر رفت ...

شیطونه میگه برم بلاگ اسکای ... چرا قدیما کلی خواننده داشتم، با اینکه پرت و پلا می نوشتم ؟ 

++ نه اینکه فکر کنید همش نشسته بودم اینجا، نه اتفاقا امروز خیلی روز پرکار و خوبی بود، هم نقاشیم پیش رفت و هم الان دارم تمرین آواز میکنم ولی یه روز حوصله سر بری بود ... اصن حالم خوب نیست ... چرا همش خبرای بد میاد ؟ .... چرا نمیتونیم خوش باشیم ؟ ...... ..... تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... ولی من واقعا به این حادثه کشتی مشکوکم ... چرا درست بعد از این داستان اعتراضا پیش اومد ؟ میخوان حواس مردم رو پرت کنن عایا ؟ 

حس دوست داشتن ...

حس میکنم که دیگه حس دوست داشتن کسی یا چیزی رو ندارم ... داره میره ... دارم سرد و بی تفاوت میشم ... 

شاید یه زمانی از ته دل میخواستم که اینطوری باشم ولی اینکه دیگه نتونی کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی خیلی غمناکه ... 

++ نمیدونم شایدم یه جور ترس هست، ترس از اینکه بازهم من عاشق باشم و  طرف مقابل دوستم نداشته باشه ... 

++ حتی حس بریژیت به خودم رو نمیدونم، ظاهرا که اهمیت زیادی براش ندارم. :( 

شب که بره، میدهم جزای تو ...

عاقا من سالیانی پیش اون آهنگ فریدون فروغی رو گوش دادم، حالا امروز صبح همش داره توی ذهنم پلی میشه و منم باهاش میخونم ... آی شیاد، میخوای بمونی تو .... اما شب که بره، می دهم جزای تو ... شب که بره می دهم جزای تو ... بعدشم فقط همین یه تیکه ش یادمه ... دیگه خودم خسته شدم از بس زمزمه کردم ... 

امروز بالاخره تونستم یه نیم ساعتی زودتر از روزهای دیگه بیدار بشم. دیروز هیچ کاری نکردم، چون پاکو بعد مدتها اومده بود پیشم. عصری هم با پاکو رفتیم پیاده روی طولانی ... فک کنم سه چهار ماهی بود با پاکو پیاده روی نرفته بودیم. به هر حال توی این اوضاعی که بدنم ضعیف شده، همین پیاده روی هم میتونه ورزش به حساب بیاد. 

اونقدر ضعیف شدم که ده دقیقه ترانه یا تصنیف میخونم، فشارش رو روی عضلات شکمم حس میکنم، در حالی که قبلا فقط وقتی آواز میخوندم یا تمرین خفن میکردم همچین فشاری رو حس میکردم. آها دیروز آرایشگاه هم رفتم، دوباره داره موهام بلند میشه، مث قدیما :)) بعدش پسره آرایشگر که هفت هشت سال از من کوچیکتره میگفت که زن داره و بچه ش داره به دنیا میاد :O اون وقت من با 34 سال سن، هنوز دوس دختر هم ندارم چه رسد به زن :))) 

حرف خاصی هم به ذهنم نمیاد، پاشم برم سراغ نقاشی م ... میگن تلگرام آزاد شده ... ولی نمیخوام برم سراغش ... 

حوصله ندارم ...

حوصله بحث مذهبی ندارم ... یعنی وبلاگ جاش نیست ... اونم توی مملکتی که آزادی بیان وجود نداره ... 

برای تک تک حرفام و اعتقاداتم دلیل دارم ... سالها گذشته که به اینجا رسیدم ... با آدمای زیادی بحث کردم ... 

ته تهش اینه که حتی نمیدونن گزاره و استدل درست چی هست و با ساده ترین شگردهای شیادها قانع میشن ... 

شیادانی که از احساساتی مث ترس استفاده میکنن، شیادانی که استاد سفسطه و مغلطه هستند ... 

شیادانی که پول و قدرت دارند ... اگرم چیزی نوشتم، برای خفه نشدنم توی این خفقان بود ... 

پیشنهاد میکنم اگه مذهبی هستید، دنبال هدایت کردن من نباشید، چون دارید وقتتون رو تلف میکنید ... 

چون من برای تک تک حرفام و اعتقاداتم دلیل دارم ... 


++ و مهمتر از همه اینکه با آدمی که نمیشناسم و توی محیط مجازی بحث نمیکنم ... چون اینجا ایرانه ... حتی تضمین جانی نداریم ... 


جریان یافتن ...

دیروز داشتم به این فکر میکردم که تنها راهش اینه که جاری باشم، حرکت کنم، جریان یافتن تنها راهشه ... اینکه بشینم و فکر کنم هیچ فایده‌ای نداره ... با فکر کردن و دعا کردن و آرزو کردن هیچی درست نمیشه ... تا زمانی که توی خیالات خودم غرق باشم، هیچ رویداد مثبتی روی نخواهد داد ... باید یه کاری انجام بدم، حتی اگه اون کار فقط نقاشی کردن باشه ... 

نباید کارهای کوچیکی مث نقاشی کردن رو کم ارزش بدونم، از نشستن و فکر کردن و غمگین شدن که بهتره ... به فرض که من هیچی نشدم، به فرض که هنر خریداری نداره و آینده ای نداره، بازهم برای سلامتی روح و روان خودم که خوبه ... پس نباید هنر رو کنار بزارم ... باید تمرین کنم، باید تلاش کنم، باید خوشحال باشم ... 

++ تلگرام رو درست کردم، یعنی حالا بهش دسترسی دارم ولی خب میخوام ازش دور باشم، چون الکی وقتم تلف میشه ... بزار مردم فکر کنن که من دیگه تلگرام نمیام ... چقدر خوب بود وقتی دیدم لست سین من within a month شده. زمان اینستاگردی رو هم باید کاهش بدم و به کمتر از یک ساعت در روز برسونم. همین وبلاگ از همه شون بهتره، حتی اگه خلوت و سوت و کور باشه :) 

++ خب ساعت نه و نیم شب هست و من از این دو سه روز اخیر راضی هستم، از وقتی که برگشتم توی اتاق خودم، کارها و برنامه‌هام دوباره روی روال همیشگی خودش افتاده و هم نقاشیم پیشرفت خوبی داشته و هم تمرینای آوازم رو به مانند قدیما پیگیری کردم. درسته که توی آواز و به ویژه توی تحریر ضعیف شدم و تحریرام خیلی کند شدن، ولی خب همین که دو سه روزه که تمرینام رو پشت سر هم پیگیری میکنم، نشانه خوبی هست و خوشحالم :) تنها مشکلی که وجود داره اینه که ساعات خوابم یه کمی به هم خورده و بازم خیلی دیر میخوابم و تا میام آماده شروع نقاشی بشم، لنگ ظهر شده، به خاطر همین ساعات کمی واسه نقاشی دارم. 

ولی درستش میکنم :) 

فراموش شده ...

من یه آدم فراموش شده هستم ... نه تنها دیگران منو فراموش کردن که حتی خودمم توی تنهایی‌م، خودمو فراموش کردم ... من غمگین نیستم، شاد نیستم، حسرت ندارم، ... دیگه هیچ حسی ندارم. هیچ کدوم از چیزهایی که در گذشته داشتم رو ندارم. اگه من حس و عشقی داشتم، دیگه ندارم، دیگه منتظر کسی نیستم، دیگه امیدوار به اومدن کسی نیستم، دیگه کسی رو دوست ندارم. 

فکر نمیکردم بتونم یه روزی همه اون آدمایی که برام مهم بودن رو فراموش کنم، ولی الان اتفاق افتاده. فراموش نکردم، نمیتونم بگم فراموش کردم، همه چی سرجاشه، آلزایمر که نگرفتم، همه چی یادمه، ولی دیگه برام مهم نیست، دیگه حسی ندارم، دیگه دوستشون ندارم، دیگه اومدنشون برام مهم نیست، دیگه از رفتن شون یا نبودنشون غمگین نیستم، دیگه حسرت بودنشون رو ندارم... 

من دیگه آدم نیستم، من یه ربات هستم. من دیگه کسی رو دوست ندارم، دیگه آرزویی ندارم، مث یه گیاه هستم، فقط زنده م ... :( 

۱ ۲ ۳
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan