یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

حس دوست داشتن ...

حس میکنم که دیگه حس دوست داشتن کسی یا چیزی رو ندارم ... داره میره ... دارم سرد و بی تفاوت میشم ... 

شاید یه زمانی از ته دل میخواستم که اینطوری باشم ولی اینکه دیگه نتونی کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی خیلی غمناکه ... 

++ نمیدونم شایدم یه جور ترس هست، ترس از اینکه بازهم من عاشق باشم و  طرف مقابل دوستم نداشته باشه ... 

++ حتی حس بریژیت به خودم رو نمیدونم، ظاهرا که اهمیت زیادی براش ندارم. :( 

اینکه ادم کسی رو دوست نداشته باشه حالا چیز وحشتناکی نیست، ولی سعی کن علاقه ت به چیزها رو حفظ کنی:) غم انگیزه ادم با هیچی به وجد نیاد، یا احساس خوشبختی نکنه. حتی خیلی موقت
نمیدونم، گمان نکنم علاقه م به چیزها از بین رفته باشه ... گاهی یه لحظه آدم همچین حسی داره ولی بعدش دوباره خوب میشه ... نمیتونم بگم آدما رو دوست ندارم یا از هیشکی خوشم نمیاد، بلکه بیشتر یه جور ترس و سرکوب احساس توی وجودم حس میکنم ... شایدم یه جور مکانیزم دفاعی باشه در برابر دلشکستی و سرخوردگی های گذشته ... در کل خوب میشم به زودی :)) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan