یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

شب که بره، میدهم جزای تو ...

عاقا من سالیانی پیش اون آهنگ فریدون فروغی رو گوش دادم، حالا امروز صبح همش داره توی ذهنم پلی میشه و منم باهاش میخونم ... آی شیاد، میخوای بمونی تو .... اما شب که بره، می دهم جزای تو ... شب که بره می دهم جزای تو ... بعدشم فقط همین یه تیکه ش یادمه ... دیگه خودم خسته شدم از بس زمزمه کردم ... 

امروز بالاخره تونستم یه نیم ساعتی زودتر از روزهای دیگه بیدار بشم. دیروز هیچ کاری نکردم، چون پاکو بعد مدتها اومده بود پیشم. عصری هم با پاکو رفتیم پیاده روی طولانی ... فک کنم سه چهار ماهی بود با پاکو پیاده روی نرفته بودیم. به هر حال توی این اوضاعی که بدنم ضعیف شده، همین پیاده روی هم میتونه ورزش به حساب بیاد. 

اونقدر ضعیف شدم که ده دقیقه ترانه یا تصنیف میخونم، فشارش رو روی عضلات شکمم حس میکنم، در حالی که قبلا فقط وقتی آواز میخوندم یا تمرین خفن میکردم همچین فشاری رو حس میکردم. آها دیروز آرایشگاه هم رفتم، دوباره داره موهام بلند میشه، مث قدیما :)) بعدش پسره آرایشگر که هفت هشت سال از من کوچیکتره میگفت که زن داره و بچه ش داره به دنیا میاد :O اون وقت من با 34 سال سن، هنوز دوس دختر هم ندارم چه رسد به زن :))) 

حرف خاصی هم به ذهنم نمیاد، پاشم برم سراغ نقاشی م ... میگن تلگرام آزاد شده ... ولی نمیخوام برم سراغش ... 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan