یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

پرت و پلا ...

یادمه یه زمانی شوخی طبعی داشتم و پرت و پلا می نوشتم، چند وقته اصن نوشتنم نمیاد ... پس نباید شگفت زده بشم از اینکه هیشکی بهم سر نمیزنه ... در واقع منم مث قدیم به وبلاگای مردم سر نمیزنم و کامنت نمیزارم... سرم رو کردم توی لاک خودم و به کسی کاری ندارم. نه دلتنگ کسی میشم و نه کسی دلتنگ من میشه. 

یه رکود عجیبی توی وجودم حس میکنم، من اینطوری نبودم، اینقدر بیخیال، اینقدر ساکت، اینقدر سرم توی کار خودم .... البته خوبه، چون کارهام پیش میره و برنامه هام اجرا میشه ولی از وقتی تلگرام هم فیلتر شده دیگه عملا هیشکی نیست باهاش حرف بزنم. حتی دو سه هفته س که پاکو رو هم ندیدم. کلاس آوازم هست، ولی وقتی آدمای جدید میان، وقتی بچه ها هستن و وقتی با همکلاسیام حال نمیکنم و هیچ چیز مشترکی باهاشون ندارم، نمیتونم بهشون نزدیک بشم و باهاشون حرف بزنم. در واقع اونا فقط همکلاسی هستند و دوست و هم صحبت نیستند. 

دلم میخواست برم تئاتر ببینم ولی واقعا حوصله تهران رفتن و دود و ترافیک رو ندارم، همیشه وقتی میرم تهران سردرد میگیرم از آلودگی هوا. ... یکی از چیزایی که دیروز و امروز بهش فکر میکردم این بود که من چرا هنوزم ناخونای دست راستم رو بلند نگه میدارم؟ سه چهار سال پیش وقتی تمرین گیتار میکردم، این داستان شروع شد و دیگه بهش عادت کردم، به اینکه ناخونای دست چپ رو تا ته بگیرم ولی دست راستم ناخون داشته باشه. حتی با اینکه الان با پیانو ( ارگ در واقع ) بیشتر کار میکنم تا با گیتار. ولی بازم اون حس گیتاریست بودن منو رها نکرده .... خیلی دلم میخواست کلاس آوازم تموم میشد تا تمرین ساز رو شروع کنم ولی با این روندی که من پیش میرم دو سه سالی مونده تا تموم بشه. 

دو سه ساعت دیگه کلاس دارم و حوصله تمرین ندارم، همیشه از اینکه آماده نباشم و سر کلاس برم بدم میاد. این سه هفته خیلی مزخرف بودن، توی کل این مدت شاید دو سه روز تمرین مفید داشتم. و این خیلی فاجعه س ... دیشب تحریرهام خیلی کند شده بودن. ... البته چون از دیروز دیگه برگشتم توی اتاق خودم، وضعیت بهتر شده. 

دیروز پیشرفت خوبی توی اون نقاشی عقب افتاده م داشتم و تمرین آوازم رو هم انجام دادم ولی یکی دو روز تمرین کافی نیست و فقط تونستم صداسازی کنم، اصن نرسیدم که آواز تمرین کنم، در حالی که باید این هفته این آواز رو یاد می گرفتم. از خودم ناراحتم. گرچه این رکود واقعا تقصیر من نیست، کی فکرشو میکرد که زلزله بیاد و بعدش هم اون اتفاقا توی مملکت بیافته. منم که آدمی نیستم که بتونم بی تفاوت بمونم و فکر و ذهنم درگیر میشه. 

++ به دلایلی که گفتم و به خاطر اینکه حالم چندان خوب نبود، کلاس امروز رو پیچوندم ... ولی خب تمرینم سر جاشه :) 

دیگه شروع کردم ... مث پارسال دارم برنامه م رو به خوبی پیش می برم ... انگار بسته شدن تلگرام به نفع من شد :))) 

ِ"نه دلتنگ کسی میشم و نه کسی دلتنگ من میشه ..." این تکه منو یاد یه تکه از اهنگ ابی جان انداخت ... به تنهایی عادت نده قلبتو، نگو هرکی عاشق شده باخته ... همین عشقی که تو وجود منه، ازم ادم بهتری ساخته :)
ابی عشق منه ... 
آهنگ جدیدشه ؟  هنوز اینو نشنیدم :( 
ترانه قشنگیه ... نگو هر کی عاشق شده باخته ... 
ابی دین و دنیای منه! روانیشم ... اسطورمه ... اهنگ یه مردی ... رروایت عشق یه مرده چهل و اندی ساله به بالاس ... شاهکاره این اهنگش از نظر من :)
بله بله ... درک میکنم ... ابی اسطوره س ... آلبوم حس تنهایی ش عالی بود ... آلبومای قدیمی ش هم عالی بودن ... 
این تک آهنگای جدیدشم باید پیدا کنم و گوش کنم ... آلبوم جان جوانی فک کنم فقط بازخوانی کارهای قبلی ش بود ... 
اوووم... این از البوم جان جوانیه فکر کنم یا حس تنهایی ... دقیق نیدونم ... ولی خیلی نایسه :)
گوش دادم ... از آلبوم جان جوانی بود ... از ابی فقط همین آلبوم جان جوانی رو نداشتم :))) 
اوم حالا دیگه ارشیوت کامل شد هوووورا :)
:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan