یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

شاید این آخرین پست باشه ...

آقا هرچی خوبی بدی از ما دیدید، از همین تریبون ازتون تقاضای بخشش میکنم... چون اتاق من زیرزمینه و زیرزمین جای خطرناکی هست، و اگه اتفاقی بیافته و حتی زنده هم بمونم دو سه روز طول میکشه پیدام کنن ... پس مجبورم از اتاق نازنینم و از کامپیوترم و سازهام دور باشم. و خب طبیعی هست که دیگه نمیتونم مث سابق وبلاگ نویسی کنم ... چون در شرایطی هستم که ممکنه هر پست من آخرین پست من باشه ... پس اگه مدت مدیدی ننوشتم، نگران نشید، به احتمال زیاد زنده باشم ولی دسترسی به کامپیوترم و اتاقم ندارم. این در واقع یه جور خداحافظی هم میتونه باشه ... 

مرکز زلزله دیشب اونقدر به ما نزدیکه که میتونم پیاده برم تا اونجا ... با اینکه مدت زمان زلزله کمتر از هفت ثانیه بود ولی خیلی خوفناک بود. اول یه صدای مهیب و ترسناک اومد. مث ترکیدن یه بمب یا همچین چیزی ... بعدش دیوارها شروع به لرزیدن کرد ... من داشتم لرزش دیوار رو تماشا میکردم که داداشم فرار کرد و من تازه فهمیدم که زلزله س ... خداروشکر دیشب به خیر گذشت و ما یه شب توی کوچه خوابیدیم ... ولی هیچی معلوم نیست، تا دو سه هفته اوضاع خطرناکه و ممکنه زلزله حتی شدیدتری هم بیاد ... البته امیدوارم که نیاد ... همین زلزله هم اگه مدت زمانش کوتاه نبود ممکن بود خساراتی داشته باشه. 

البته احتمالا توی اینستاگرام و تلگرام حضور داشته باشم. ولی در مورد وبلاگ نویسی فعلا شرایط مهیا نیست و من دارم با نگرانی این سطور رو تایپ میکنم ... شایدم جوگیر شدم الکی ... نمیدونم ... تا حالا همچین تجربه ای نداشتم ... یه بار بچگیام زلزله دیدم ولی اون طولانی تر از این بود ... و نمیدونم شدتش چقدر بود ... به هر حال امیدوارم  دیگه از این لرزش ها توی ایران نداشته باشیم ... 

کوله پشتی که واسه کوه داشتم رو آماده کردم برای موارد اضطراری  و  دیگه تا ضرورتی نباشه سعی میکنم خیلی کمتر بیام توی اتاقم که توی زیرزمینه .... همه تون رو دوست دارم و بهترین دوستای من بودید ... ایشالا لپ تاپ بخرم یا جابجا بشم یا شرایط مطمئن بشه، برمیگردم ... خدانگهدارتون ... 

یه چند روز بگذره برات عادی میشه..
من که دیگه فقط نگاه میکنم خونه چجوری میلرزه:))
شاید ... آدم به همه چی عادت میکنه ... 
ای بابا موج منفی نده، سالم باشی بشر جان.
ممنونم کیلگ :) 

من تنهاترین بشر روی زمینم ... :( 
بودن من چه فایده ای واسه بشریت داره ؟  
لرزش دیوارا رو تماشا میکردی و فکر میکردی چیه اگه زلزله نیست؟:)))))

امیدوارم حالت خوب باشه و طبق برنامه هات پیش بری حتی اگه پست کمتر بذاری
منتظریم:)
اصن شبیه زلزله شروع نشد 
اولش یه صدای خیلی بلند و مهیب اومد ... 
فکر کردم بمب یا گاز یا چیزی ترکیده اون نزدیکیا ... 
کل داستان هم پنج شیش ثانیه بیشتر نبود ... 
تنها چیزی که توی اون لحظات بهش فکر نمیکردم زلزله بود :)) 

داداشم که فرار کرد منم مث فشنگ فرار کردم :))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan