یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

پناه می‌برم به ...

نمیشه گفت حالم بد هست، ولی حال خوبی هم ندارم ... وقتی که میدونی توی خاطر هیشکی موندگار نیستی ... وقتی که میدونی همه آدمایی که اومدن یه روزی میرن ... وقتی که تقریبا همه تنهات گذاشتن و هر بار که به شبکه‌های اجتماعی سر میزنی، می‌بینی که نه پیامی هست و نه نشانی و نه امیدی .... اون موقع ست که میفهمی که واقعا تنهایی ... 

البته امروز اینطوری نبود، امروز پیامی از یه دوست قدیمی داشتم که خیلی دلگرم شدم، به اینکه هنوز فراموشم نکرده ... به اینکه شاید دور باشه ولی هنوز به یاد دوست قدیمی ش هست ... خوبه که هنوز اون هست ... ولی من هنوز تنهام ... و هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع نیست حتی تا دو سه سال دیگه ... حس این پیرمردها رو دارم که همه کس و کارشون ترک شون کرده و رفته ... 

هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه پناه ببرم به موسیقی، به نقاشی، به آواز خواندن .... و یه جوری خودم رو مشغول کنم ... که گم بشم میان رنگ ها و صداها ... شاید گاهی به شوخی بگم که روی فلانی کراش دارم ولی در واقع این فقط یه طنز تلخ هست .... در واقع من دیگه جرأت دل بستن به کسی رو ندارم ... دیگه پیشقدم نمیشم ... دیگه غرورم رو زیر پا نمیگذارم ... 

دلم رو همینطوری مفت و مجانی تقدیم کسی نمیکنم ... کسی باید باشه که ارزشش رو بفهمه ... کسی باشه که در مرتبه اول بتونه یه دوست معمولی برای من باشه، بعدش بتونه دوست صمیمی من بشه و بعد از اون هست که شاید بتونه عشق من باشه. 

و هنوز هیشکی نتونسته از دوست معمولی یا دوست صمیمی فراتر بره ... اون نزدیکترین آدم به من شد ... هنوزم هیشکی از اون به من نزدیکتر نشده ... حتی ف هم نتونست اینقدر به من نزدیک بشه ... هیشکی اینقدر به من نزدیک نشد ... ولی همین که اینقدر نزدیک به روح و جان منه ، خیلی دور شده ... لعنت به این فاصله ها ... فاصله زمانی، فاصله مکانی، فاصله سنی، فاصله طبقاتی، فاصله فرهنگی ... این فاصله ها آدمو مأیوس میکنه و  کورسوی امید رو خاموش میکنه ... 

شب سردی هست ... شب یلدا نزدیکه ... همه خوشحالن .... ولی غم توی دل من ریشه دوانده ... وقتی فقط یکی دو نفر اونم آدمای مجازی، تولدت رو تبریک بگن، دیگه تنها بودنت حقیقت آشکاری هست ... برام باورش سخت بود که آبان امسال هم گذشت و کسی که انتظار داشتم تولدم رو بهم تبریک نگفت ... البته که منظورم ف نیست، من دیگه از ف هیچ انتظاری ندارم ... ف برای من تموم شده ست ... ..... پاییز امسال پایان داستان ف بود ... تموم شده که اینقدر راحت میتونم از تموم شدنش بگم .... 

خوشحالم که این پاییز تونستم به جایی برسم که دیگه دلبسته کسی نباشم ... درسته تنهایی خیلی اذیتم میکنه، درسته کسی نیست که باهاش حرف بزنم یا دردودل کنم، کسی نیست که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم ولی دیگه دلم خالی از هر گونه احساس یک طرفه ست .... دیگه هیچ حسرتی و هیچ کینه ای و هیچ آرزویی ندارم ... به قول اون آهنگ زیبا ... 

... دگر ناله را در گلو کشته ام ... به دل هر چه بود آرزو کشته ام ... سر ساقی اکنون سلامت که من ... شررهای می در سبو کشته ام ... 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan