یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

همرنگ جماعت نشو ...

به خودم میگم :  نگذار شرایط و اوضاع زندگی تو رو همرنگ جماعت کنه ... 


میخوام یه کمی نق بزنم ... دوس ندارید نخونید ... 

سرویسم کردن از بس میگن زن بگیر ... کارا برعکس شده به جای اینکه من عاشق بشم و برم خواستگاری، مامان دخترا به مامانم پیشنهاد میدن ... چند بار هم گفتم نمیخوام ... هر بار یه داستان جدید ... امروز صبح مامانم دوباره شروع کرده بود ... بهش گفتم همون دو سه باری که شما گزینه پیشنهاد کردی و خواستگاری رفتیم واسه هفت پشتم کافیه ... توی اون همه فقط از یکی خوشم اومد که اونم سرزده رفته بودیم که فقط دختره رو ببینیم ... خب معلومه که نه میگن ... آدم سرزده مهمونی هم نمیره چه رسد به همچین کارهایی ... فک میکنه من نمیفهمم ... خودش از دختره خوشش نیومد چون خوشگل بود، بعدش بهانه میکنه که اون نه گفته ... 

میگه اگه میخواهیش باید بری خودت مخ ش رو بزنی ... خب من اگه میخواستم دختر بازی کنم و تو خیابون زن پیدا کنم که الان بچه‌هام میرفتن مدرسه ... شمام اگه از اون خوشت نمیاد بهانه نیار ... میگه دختره به فلانی هم جواب رد داده ... جالب اینه که اون آقا رو بر حسب اتفاق دیدمش ... بر فرض که پول هم داشته، آخه با اون قیافه درپیت و داغون کدوم دختری به ایشون جواب مثبت میداد که اون دختره بده ؟ قیافه ش عین معتادا بود ... خب اون دختره که خودش کار میکرد چرا باید بیاد همچین شوهری انتخاب کنه ؟ ... بعدش میان اونو با من مقایسه میکنن ... 

میگه دختر فلان همسایه هست و شرایط تو رو هم قبول داره ... خب من از فلانی خوشم نمیاد ... زوری که نیست ... بعدشم من هر وقت بخوام میتونم کار آزاد داشته باشم، ولی هر وقت بخوام نمیتونم شرایطی مث الان برای یادگیری آواز داشته باشم ... سه سال جون کندم و تمرین کردم که حالا بخوام ول کنم و برم سراغ زن گرفتن ؟ ... صبر میکنم شرایطم بهتر بشه ... کلاسم تموم بشه .... کار خوب پیدا کنم ... یه کمی پول دستم بیاد ... اصن من خودم یه دختر پیدا میکنم ... یه نفر که بشناسمش ... یه نفر که شرایط منو بدونه و من از اخلاق و رفتار و طرز فکرش و خانواده ش و اینا اطلاع داشته باشم ... یه نفر که به من بخوره ...

به مادرم میگم، مامان جان، من نه زشت هستم، نه پیر هستم نه اشکال و ایرادی دارم ... یه شغل خوب پیدا کنم هر دختری که بخوام بهم بله میگه ... چرا باید با عجله همه چی رو خراب کنم ... چرا برم خواستگاری کسی که نمیشناسم ... چرا باید توی خیابون دنبال دختر بگردم ؟ ... مثلا 34 سال با 37 سال چه فرقی داره ؟ یا حتی با 39 سال ؟ ... من شغل داشته باشم، دختر 20 ساله هم بهم نه نمیگه ... ولی تا سه سال دیگه دغدغه من آوازم هست ... آواز که تموم شد میرم دنبال شغل ... 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan