یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

این پاییز هم میگذرد ...

این پاییز هم داره میگذره و من هنوز کسی رو ندارم که دستاش رو بگیرم و توی این کوچه‌های سرد و خیس باهاش قدم بزنم ... 

دو سه سال گذشت و کسی نبود که جایگزین اون لعنتی بشه ... نه اون منو میخواد و نه من کسی دارم که بخوامش ... 

جز یه نفر که خیال میکردم میتونم روش حساب کنم برای این روزهای دلگیر پاییزی ... 

چقدر منتظر این پاییز بودم و چه خوش خیال بودم ... 

پاییز آمد و اون یه نفر هم  رفت ... 

تنها ماندم ... 

تنها رفتی ... 


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan