یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

اشتباه من کجا بود ؟ ...

کجای این مسیر طولانی رو اشتباه اومدم یا اشتباه انتخاب کردم که آخرش اینچنین شد ؟ ؟؟ 


دیشب یه کمی زودتر خوابیدم و کمی قبل از اذان صبح بیدار شدم، و دارم هی فکر میکنم ... که چرا اینطوری شد ؟ 

فکر میکنم به اینکه من باید همچنان آدم خوبی باشم حتی اگه هیشکی نفهمه و درک نکنه

فکر میکنم به اینکه چیکار میتونستم بکنم که به همچین پایان تلخی نرسم ؟ 

آیا آدم اشتباهی رو انتخاب کردم یا رفتار من با اون آدم اشتباه بود ؟ 

اگه آدم اشتباهی انتخاب کردم، چه کسی رو باید انتخاب میکردم ؟ 


اگه رفتار من اشتباه بوده ، کدوم رفتارهای من اشتباه بوده ؟ رفتارهای جایگزین چیه ؟ 

اگه پیش‌فرض‌ها و حدس گمان‌ها و تصویری که از من در ذهن طرف مقابل شکل گرفته اشتباه هست، چیکار کردم که همچین تصویری از خودم ایجاد کردم ؟ آیا وبلاگ نویسی و گفتن همه جزئیات زندگیم اشتباه بزرگ من بوده ؟ آیا روراست بودن و راستگویی اشتباه من بوده ؟ آیا در دسترس بودن، بیان بی پروای احساساتم بدون فکر کردن و تدبیر، اشتباه من بوده ؟ 

....

و به این فکر میکردم که برخی اتفاقات و چیزها تقصیر من نبوده، مثلا اینکه زبان مادری من ترکی هست یا فلان جا به دنیا اومدم، خونه م فلان جا هست یا لهجه دارم یا ندارم، اینکه قد من چقدر هست، خوشگلم یا زشت هستم و حتی اینکه پولدار هستم یا نیستم، دست من نبودن. بعضی چیزها هم ترکیبی از شرایط و علایق و انتخاب‌های من بوده، مثلا اینکه عاشق ریاضی بودم و رشته ریاضی خوندم و دوست داشتم ریاضیدان بشم ( با اینکه خیلیا از ریاضی متنفرن و خب شاید از ریاضیدانا هم متنفر باشن ) ... یا اینکه نقاش شدم و نقاشی یاد گرفتم، بازم تا حدودی به خاطر شرایط بود. شاید چون تفریح دیگه‌ای نداشتم، شاید چون همه بچه‌ها نقاشی دوس دارن و من یه کمی پیگیرتر و پرتلاش‌تر از بچه‌های دیگه بودم ... شاید چون برای نقاش شدن من لازم نبود پدر و مادرم با سواد باشن. 

یا وقتی خونه مون رو از فردیس منتقل کردیم به جایی که الان هستم، خب این تغییر خیلی بزرگ و سرنوشت‌سازی بود، که خیلی از راه‌های پیشرفت تحصیلی رو به روی من بست و خیلی از امکانات خوب رو از من گرفت و باعث افت تحصیلی توی دبیرستان شد. در حالی که من توی مقاطع قبلی جزو بهترین شاگردا بودم. افت تحصیلی دبیرستان برای من خیلی گرون تموم شد، چقدر به تنهایی تلاش کردم که جبرانش کنم. چقدر به تنهایی تلاش کردم که جبر و هندسه و مثلثات و انتگرال و ... یاد بگیرم و هیشکی نبود که راهنماییم کنه. همین کمبودها و ضعف ها باعث شد که الان معلم خیلی خوبی باشم، چون میدونم شاگردم چه حسی داره. اونو کاملا درک میکنم. حس بدی که وقتی یه چیزو نمیفهمی رو درک میکنم. ... و اگه دیگران یه راه تدریس بلدن من سعی میکنم راه‌های مختلفی برای رسیدن به یه مفهوم رو پیدا کنم. روش های مختلفی برای حل یه مسأله پیدا کنم ... 

در واقع من ضعف خودم رو به نقطه قوت تبدیل کردم، توی کنکور درصد فیزیک و زبان من خیلی بیشتر از درصد ریاضیم بود، ولی رشته ریاضی قبول شدم و  ریاضی رو دوست داشتم و ریاضی خوندم ... این بار شانس به من رو کرده بود و چند تا از بهترین استادان ریاضی کشور در زمینه جبر و آنالیز و ... توی دانشگاه گمنام و پرت ما بودن. یعنی درسته من رتبه خوبی نداشتم، ولی استادای خوبی گیرم اومد ... البته خیلی سخت بود که این فاصله زیادی که بین من و شاگردای دیگه وجود داشت رو پر کنم. شاگردای دیگه همه توی دبیرستان‌های خیلی بهتر از دبیرستان من درس خونده بودن، پدر و مادر تحصیلکرده داشتن، شرایط تحصیلی بهتری داشتن و به خاطر همین خیلی از ضعف‌هایی که من توی ریاضیات دبیرستانی داشتم رو اونا نداشتن... ولی من از اونا جلو زدم ... 

چون اون زمانی که اونا مشغول تفریح و خوشگذرونی و وقت تلف کردن بودن، من درس میخوندم و غرق دنیای ریاضی بودم. چون من شور و شوق و عشق به یادگیری داشتم ولی برای بعضی از اونا دانشگاه فقط یه راه فرار بود و آزاد شدن از دنیای کنترل شده ای که پدر و مادرشون براشون درست کرده بود ... من توی دانشگاه بهترین نبودم، ولی خوب بودم. 

ولی زندگی درست شبیه اینه که تنهایی بری کوهنوردی و مسیر رو هم نشناسی ... وقتی اولین بار میری یه کوهی که نمیشناسی، هر انتخاب اشتباهی یا حتی هر انتخاب به ظاهر درستی میتونه به یه وضعیت دشوار تبدیل بشه. شرایط زندگی ما از نظر مالی خوب نبود. همیشه توی دوره دانشگاه نصف نگرانی های من مربوط به مسائل مالی بود ... مربوط به اجاره کردن خونه، مربوط به سروکله زدن با هم اتاقی هایی که هر کدوم از یه جای کشور اومده بودن و فرهنگ های عجیب و متفاوتی داشتن ... بیشترشون هم قشر مرفه بودن ... و خب خیلی چیزها بود که برای من تازگی داشت ...  و خیلی چیزها هم برای اونا قابل درک نبود، مثلا اینکه من گاهی نمیتونستم سر موعد اجاره ماهانه رو بدم و شاید پنج شیش روز تأخیر داشتم، برای اونا عجیب بود و گاهی فکر میکردن من میخوام زرنگ بازی در بیارم، در حالی که مشکل مالی داشتم. ... بگذریم ... بگذریم سال آخر مشکلات مالی من به قدری شدید شدن که نتونستم کرایه خونه بدم، و دیگه پولی نداشتم برای سال بعدی خونه اجاره کنم. به خاطر همین بیخیال دانشگاه و مدرک و ... شدم و اومدم خونه ...

هر کی این ماجرای رها کردن دانشگاه رو میشنوه فکر میکنه من دارم اغراق میکنم یا میگن حیف بود چرا ول کردی و ... و نصیحت رو شروع میکنن که برو و درس رو ادامه بده و ... ولی واقعا شرایط زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست ... درسته من عاشق رشته خودم و عاشق درس خوندن بودم و درسم هم نسبتا خوب بود ولی شرایط ادامه دادن دانشگاه رو نداشتم ... 

وقتی برگشتم خونه تا مدت چندماهی ناراحت بودم ... حتی شاید تا شیش هفت ماه حالت افسردگی داشتم. بعدش یواش یواش به شرایط جدید عادت کردم و پذیرفتم که دست کم تا چند سال دیگه به دانشگاه برنخواهم گشت و دنبال مسیر دیگه ای توی زندگیم باید باشم. دنبال کار رفتم ... تایپ و ترجمه میکردم ... گاهی تدریس میکردم ... و خب دلم برای ریاضی هم تنگ میشد و به خاطر همین یواش یواش خودم رو با یه مسأله ریاضی سرگرم کردم که اولش سرگرمی بود ولی به تدریج جدی تر و جدی تر شد ... دو سه سال شایدم چهار پنج سال با اون مسأله درگیر بودم ... مطالعاتم جدی تر شد و کلی مقاله و کتاب انگلیسی خوندم ... حتی به نتایجی هم رسیدم ... تلاش کردم که نتایجم رو منتشر کنم ولی بدون مدرک دانشگاهی، بدون وابستگی به یه دانشگاه، بدون ارتباطات آکادمیک و بدون راهنمایی اساتید ... مأیوس و منصرف شدم ... 

درگیری های عاطفی هم داشتم، تنهایی و  نداشتن شغل درست و حسابی و سرخوردگی به خاطر اینکه دانشگاه رو تموم نکردم و نتونستم به آرزو و هدف اصلی زندگیم یعنی ریاضیدان شدن برسم ... اینا همه همراه من بودن توی این هفت هشت سال اخیر ... نزدیک 28 سالگی خیلی افسرده شده بودم ... ولی توی اوج اون افسردگی و بدحالی تصمیم گرفتم که روش زندگیم رو به کلی تغییر بدم. تصمیم گرفتم که برای خودم زندگی کنم، که از زندگی لذت ببرم و کارهایی رو انجام بدم که همیشه دوست داشتم انجام بدم. تصمیم گرفتم که دست کم برای مدتی بیخیال ریاضی بشم و مسیرهای جدیدی رو توی زندگی امتحان کنم. با خودم گفتم که من از صفر شروع میکنم انگار که هیچ وقت دانشگاه نرفتم، انگار که هرگز ریاضیدان نبودم ... انگار که هیچ گذشته ای ندارم و توی 28 سالگی به دنیا اومدم ...  وقتی با این دیدگاه متفاوت به خودم نگاه کردم ... ارزش های وجود خودم رو بهتر درک کردم ... 

فهمیدم که شرایط اونقدرام که فکر میکردم بد نیستند، اگه من نتونستم ریاضیدان بشم، خب یه راه دیگه توی زندگیم انتخاب میکنم، میرم سراغ کارهای دیگه که دوست دارم و عاشقشون هستم ... در همین دوران بود که با دوستم پاکو آشنا شدم، همون دوست گیتاریستم ... کسی که منو به دنیای موسیقی علاقه مند کرد ... گیتار کلاسیک می نواخت و به من موسیقی رو معرفی کرد ... نت خوانی رو بهم یاد داد ... مقدمات گیتار رو بهم یاد داد ... و فهمیدم که آواز یه چیز ذاتی و ژنتیکی نیست، بلکه آواز رو هم مث ساز باید پیش استاد  یاد بگیری ... شاید مطلب بدیهی ای به نظر بیاد ... ولی من فکر میکردم که هرگز نمیتونم یه خواننده بشم.... 

گرچه من از ده دوازده سال پیش به آواز علاقه داشتم و گوش میدادم و حتی گاهی زمزمه میکردم ولی تا قبل از 28 سالگی هیچوقت به اینکه موزیسین بشم و موسیقی یاد بگیرم فکر نکرده بودم. دو سال به طور پراکنده سلفژ و گیتار کلاسیک کار کردم ... ولی دیدم که علاقه اصلی من موسیقی سنتی و آواز سنتی هست ... به خاطر همین از 30 سالگی به بعد بود که کلاس آواز رو شروع کردم. 

وبلاگ نویسی من هم تقریبا از همون حدود 28 سالگی شروع شد ... شاید همین وبلاگ نویسی بود که به من کمک کرد که خودم رو بشناسم و از اون گرداب افسردگی و بی هدفی بیام بیرون ... و حرکت کنم و تلاش کنم و راه جدیدی رو توی زندگیم امتحان کنم. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan