یادداشت‌های داوینچی

زندگی روزمره یک نقاش و ریاضیدان جوان

شیوه اندیشیدن

چون « طرز تفکر » کاملا عربی هست گفتم فارسی بنویسم « شیوه اندیشه » ... ولی خب این چیزا خیلی هم برام مهم نیست ...  دیشب بازم خواب دانشگاه دیدم ... مواقعی که خواب دانشگاه می‌بینم حالم گرفته میشه ... حالا توضیح میدم چرا ... 

قبل از نوشتن این پست داشتم فکر میکردم که من حتی اگه یه موزیسین موفق بودم و تنها نبودم و یه دوس دختر هم داشتم، بازم همیشه حسرت بازگشت به دانشگاه رو داشتم ... شاید عجیب باشه که کسی وجود داشته باشه که دلش بخواد برگرده و درس بخونه تا ریاضیدان بشه ... ولی من واقعا و عمیقا ریاضی رو دوست داشتم و دوست دارم حتی بیشتر از داشتن دوست دختر ... بیشتر از موسیقی و آواز و نقاشی ... ولی شرایط زندگی و قوانین جاری کشور و مشکلات مالی و البته تنبلی و کم کاری خودم این اجازه رو بهم نمیده ... 

به این فکر میکردم که موفقیت آدما نه کاملا به شرایط زندگی شون بستگی داره و نه کاملا به علاقه و تلاش و کوشش خودشون ... ممکنه آدم شرایط یه چیزی رو داشته باشه ولی خیلی پیگیرش نباشه ... مثلا من نقاشی رو دوس دارم، استعداد هم دارم ولی چیزهای دیگه ای توی زندگیم هست که برام اولویت بیشتری از نقاشی دارن به خاطر همین زندگیم رو وقف نقاشی نمیکنم و به خاطر همین یه نقاش حرفه ای نیستم در حالی که میتونستم باشم و میتونم باشم. 

از طرفی ممکنه عاشق یه چیزی باشی و خیلی هم تلاش کنی ولی استعداد کمی داشته باشی مث آواز که من خیلی دیر شروع کردم یعنی از سی سالگی و هنوز بعد از سه سال ، پیشرفت قابل توجهی در مقایسه با دیگران نداشتم ... علاقه داشتم و دارم و تلاش کردم و میکنم و هزینه هم بابتش میپردازم ولی اون پیشرفتی که توی زمینه های دیگه مث ریاضی و نقاشی داشتم رو ندارم ... حتی فکر میکنم اگه گیتار کلاسیک رو ادامه داده بودم یا پیانو رو شروع کرده بودم الان خیلی بیشتر پیشرفت کرده بودم نسبت به آواز سنتی ... 

گاهی هم آدم هم علاقه و عشق داره به چیزی و هم استعدادش رو داره  ولی بازهم آخرسر موفق نمیشه ... مث ریاضیدان شدن من که از بچگی علاقه داشتم به ریاضی ولی معمولا معلم های مزخرفی داشتم و به خصوص توی دوره دبیرستان خیلی ضعیف شدم ... مثلا دایره مثلثاتی که باید توی دوره دبیرستان یاد میگرفتم رو توی پیش دانشگاهی معلم فیزیک مون بهم یاد داد ... یا وقتی وارد رشته ریاضی دانشگاه شدم هنوز انتگرال گیری بلد نبودم ... و .... ولی شانس آوردم که توی دانشگاه، استادهای فوق العاده ای داشتم و عاشق ریاضیات شدم ... اما این عشق و تلاش و استعداد هم نتونست منو موفق کنه چون شرایط زندگی و مالی من سد راه شدن ... نمیگم خودم تنبلی و کم کاری نکردم ... توی مقاطعی خودم مقصر اصلی بودم ولی تمام ماجرا  من نبودم، شرایط خیلی سخت تر و قویتر از اراده و استعداد من بود. 

پس چه چیزی هست که موفقیت یه آدم علاقه مند و با استعداد متوسط رو تضمین میکنه ؟؟  به نظر من شیوه اندیشه و نگاهش به زندگی و شیوه تربیت شدن و بزرگ شدن اون آدمه ... یعنی ترکیبی از تجربه و عقل و استعداد و شرایط مناسب هست ... من اگه اونقدر خام و بی تجربه نبودم توی زندگی ... خیلی بهتر میتونستم اون چهار سال حیاتی زندگیم رو مدیریت کنم ... خیلی بهتر میتونستم درس بخونم و خیلی بهتر میتونستم کاستی ها و کمبودهای دانش ریاضی خودم رو جبران کنم ... اگه شرایط بهتری داشتم، اگه درس خون تر بودم و منظم تر و بهتر مطالعه میکردم ... میشد که توی هفت یا هشت ترم تمام درسها رو پاس کنم ... میشد که از کلاسها و درسها عقب نیافتم ... میشد که درس هایی که دوست نداشتم رو هم خوب یاد بگیرم ... میشد که جبر رو هم به خوبی آنالیز یاد بگیرم ... 

یعنی منظورم اینه که منی که الان هستم با ده سال تجربه بیشتر نسبت به اون دانشجویی که سال 82 وارد دانشگاه شد، خیلی بهتر و موثرتر میتونست درس بخونه و خیلی خیلی موفقتر بود ... بدون اینکه شرایط مالی یا زندگی من یا حتی سطح سواد ریاضی م تغییری کرده باشه ... من استعداد کافی داشتم ... من علاقه زیادی داشتم ...  حتی شاید با سخت گیری و ریاضت و استفاده بهینه از منابع مالی م به مشکل مالی جدی هم برنمیخوردم ... ولی من تجربه و عقل و مهارت زندگی کافی نداشتم ... من از نظر عاطفی خیلی بچه بودم ... من نتونستم فقط روی درس متمرکز بشم ... 

البته اگه اون دوران دانشگاه نبود ... اگه رها کردن دانشگاه به خاطر مشکلات مالی نبود ... اگه مشکلات مالی و عاطفی بعد از دانشگاه نبود ... اگه تمام اون سالهای سخت از بیست سالگی تا نزدیک سی سالگی نبودن ... من الان این آدم با تجربه و عاقلی که هستم نبودم ... به این پختگی و نظم فکری و صبر و تحمل نمیرسیدم ... و زبان انگلیسی م هیچوقت به این سطح نمیرسید و نمیتونستم ترجمه کنم یا فیلم ببینم. 

من الان هر کاری رو شروع کنم میتونم توش موفق باشم چون سخت ترین شرایط رو سالها پیش از این تجربه کردم ... ولی مشکل اینجاست که من هنوز ناخودآگاهم درگیر دانشگاه و ریاضی هست ... اگه درگیر نبود که هر چند وقت یه بار خواب دانشگاه و خواب ریاضیات رو نمی دیدم ...  البته موسیقی خیلی خوبه ... موزیسین بودن خیلی عالیه ... نقاشی هم خیلی خوبه ... حتی مجرد بودن هم جنبه های مثبت داره ... ولی همیشه دلم میخواسته که ریاضیدان بودم نه یه موزیسین یا یه نقاش ... 


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چایت را بنوش نگران فردا نباش ...
از گندمزار من و تو مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan