آخرین برگ پاییزی

سرگردان

دلم میخواست هیچ وقت وبلاگ‌نویس نمیشدم ... ولی وقتی یه مدتی نوشتی دیگه نمی‌تونی ننویسی ... بهش وابسته میشی ... 
اونم آدمی مث من که بیشتر وقتا تنهاست و کسی نیست که باهاش حرف بزنه ... به خاطر همین حرفا و فکرها و خزعبلاتم سرازیر میشه توی وبلاگم ... البته خوبی وبلاگ اینه که هر کی دوست داره میخونه و هر کی دوست نداره نمیخونه ... این خیلی ویژگی مهمی هست ... من هم مث بقیه مردم، دوست دارم که دوستان بیشتری داشته باشم و باهاشون حرف بزنم و نظراتشون رو بدونم. ولی دوست ندارم خزعبلاتی که می‌نویسم زیاد پخش بشه و آدمای خیلی زیادی بخونن ... شاید یه جور تناقض باشه ... شایدم نشانه درونگرایی من باشه ... 
امروز دوستم پاکو اومد پیش من ... چند روز پیش که منتظرش بودم نیومد و امروز که بدترین موقع بود پیداش شد ... از این نظر بدترین موقع هست که سه شنبه س ... و سه شنبه ها آخرین روزی هست که میتونم تمرین کنم ... و حالا برای فردا هیچی آماده ندارم و این خیلی اعصاب منو داغون میکنه ... کلا همیشه از اینکه بدون آمادگی برم سر یه کلاسی بدم می اومده ... همیشه دوس داشتم که با دست پر برم سر کلاس و  اگرم بهترین نیستم، دست کم  جزو  خوب‌های کلاس باشم ... 
یه چیز دیگه که ذهنم رو آشفته کرده اینه که برنامه روزانه م به هم ریخته ... صبح ها خیلی دیر از خواب بیدار میشم و تا میام به خودم بجنبم و کار مفیدی انجام بدم، عصر میشه و عصرها وقت تمرین آوازمه ... شب ها هم که مشغول وبگردی و وبلاگ و تلگرام و ... میشم و هیچ کار مفیدی نمیتونم انجام بدم. ... یکی دو ماه هست که نقاشی نکشیدم و این خیلی خیلی برام حس بدی داره ... حس تنبلی و بی مصرف بودن و پوچ بودن و بی هدفی دارم ... روزمرگی خیلی چیز بدی هست ... 
از احساس و عشق و دلبستگی و ... هم دیگه واقعا خسته شدم ... دیگه از هیشکی خوشم نمیاد ... شاید چون هیشکی دیگه بهم اهمیت نمیده ... به معنای واقعی کلمه تنها شدم ... با اینکه همیشه تنها بودم توی این سالها ... ولی خب کسی یا چیزی بوده که بهش فکر کنم و دوستش داشته باشم ... حالا دیگه خبری از اون دلبستگی‌های یک طرفه هم نیست و خودمم دلبسته کسی یا چیزی نیستم ... شایدم دارم الکی خودم رو انکار میکنم ... شایدم این یه جور سیستم دفاعی ذهن منه ... شاید دارم سر عقل میام و تونستم از احساسات بچگانه دست بردارم ... 
نه اینکه دلم نخواد که با کسی باشم یا کسی رو توی زندگیم داشته باشم، بلکه دیگه به تنها بودن دارم عادت میکنم و نیازم به داشتن دوست یا همراه از بین میره و کمرنگ میشه ... ولی میدونم که این وضعیت پایداری نیست ... ممکنه بازم خریت کنم و دلبسته کسی بشم ... بازم احساسم رو خرج کسی کنم که احساسی به من نداشته و نداره و نخواهد داشت ... و این خیلی دردناک هست ... چون این فقط خودم هستم که میدونم احساسم واقعی بوده و هست ... طرف مقابل معمولا براش فقط سرگرمی و بازیچه س ... لعنت به این دنیای لعنتی ... 
شاید این درست به نظر نرسه یا مثلا نشونه ضعف یا وابستگی باشه ولی من فکر میکنم آدم تو هر شرایط و موقعیتی که باشه بازم به عشق نیاز داره! عشق به یه انسان..
امون از زمانی که آدم خودمونو پیدا نمیکنیم :(
بله آدم به عشق نیاز داره ... ولی هرچقدرم  کسی رو دوست داشته باشی بازم باید یه کمی از غرورت رو برای خودت نگه داری ... 

چون آدما وقتی می بینن یکی غرورش رو به خاطر اونا زیر پا گذاشته خیلی راحت دلش و غرورش رو میشکنن ... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
چای ت را بنوش و نگران فردا نباش
از گندمزار ما مشتی کاه می‌ماند
برای بادها

Designed By Erfan Powered by Bayan